X
تبلیغات
رایتل

مع الاسف

دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 13:47

این روزها شبکه ی آی فیلم  تکرار سریال  بی نظیر هزار دستان  را گذاشته. سریالی که یکی از شاهکارهای زنده یاد  علی حاتمی است و بهترین های سینمای ایران توی آن بازی می کنند.


اولین بار که این سریال را پیگیری می کردم ،کودکی بیش نبودم.  در نتیجه خیلی هم نمی فهمیدم چی به چی و کجا به کجاست. بچه ی عشق فیلم و  محرومی بودم که هر چیزی تلوزیون نشان می داد ، با ولع می بلعیدم. اصلن یکی از منابع اصلی اطلاعاتی من همین فیلم ها و سریال هایی هست که دوران نوجوانی و جوانی تماشا می کردم . (شاید یک روز وقتی سرکوک بودم وهمچین دوباره خجستگی آمده بود سراغم برایتان ریز به ریز تاثیر پذیریم از این فیلمها و مجموعه را بنویسم.)

بگذریم داشتم می گفتم که  هزار دستان دوباره در حال پخش است. اما راستش را بخواهید  این بار به دلیل کبر سن ، یک جور دیگری مرا میخکوب خودش کرده.

 هر کدام از شخصیت ها ی سریال نماد ویژگی های یک تیپ اجتماعی توی مملکت هایی شبیه ما هستند:  ابولفتح خان ، آزادیخواه متعصب و مبارزی که بازمانده ی مشروطه خواهان است و وسیله را فدای هدف می کند.  رضا تفنگچی شکارچی آزاده ای که مرد تنهای شب است. مردی که روزها آهو شکار می کند و شب ها توی این قهوه خانه و آن قهوه خانه تنهاییش را با پیک های پی در پی مشروب سر می کشد و....

مدتیست ذهنم درگیر این شده که توی مملکت ما چند نفر ابوالفتح خان وجود دارد ، چقدر نفر هزاردستان ، چند نفر رضا تفنگچی ، چندنفر مفتش شش انگشتی ، ...مع الاسف ، به نتیجه ی بد و ناخوشایندی رسید ه ام . تیپ هزاردستانها و شعبون استخونی ها و مفتش ها از همه  بیشترست.

یادم افتاده که مدتهاست ،ابولفتح های ما بقچه روی چوب پیچیده و جلای وطن کرده اند یا دارند آب خنک می خورند. رضا تفنگچی هایمان یا کشته شده اند یا  کنار ابوالفتح ها لیوان به لیوان آب خنک می چسبانند. اما مفتشها ، هزاردستان ها و شعبون استخونی ها بی شمارند. اصلن می توانند روی در خانه ها و پشت ماشینهایشان بزرگ بنویسند : " ما بی شماریم".


-     -من خودم توی تیپ شعبون استخونی قرار می گیرم. غیر از زور بازویش مع الاسف، بقیه ی ویژگی هایش با من مو نمی زند.

دلم می خواهد از صبح تا شب بگویم مع الاسف، مع الاسف، مع الاسف....

...

یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 14:06

گاهی بعضی چیزها، فراتر از تحمل آدمیزادند. باز هم کم آورده ام. این روزها مثل کودکی شده ام که توی "بازی گل یا پوچ زندگیش" فهمیده ، گلی در کار نیست. بازی کردن برای "پوچ یا پوچ" ،خارج از تحمل منست. به خاطر همین هم هست که دوباره ذهنم شروع کرده به پریدن . توی سرم انگار یک فضای خالی و پر از هوایی سنگین شکل گرفته. کلمات و واژه ها را گم می کنم. نمی توانم درست جمله بندی کنم و موقع حرف زدن یادم می رود جمله ی قبلی ام چه بود و به چه چیزی ربط داشت. هر چه خودم را صدا می کنم هیچ کس جواب نمی دهد. خودم توی خودم، توی همان فضای خالی پر از هوا ،گم شده ام. پرتاب شده ام به یک طرف. یک جور بی تفاوتیِ موذی، افتاده به جان مغزم. صدای خرپ خرپ جویده شدن سلول هایش، زجرم می دهد و آن وقت هیچ کاری از دستم بر نمی آید.

باید گریه کنم ونمی توانم. باید فریاد بزنم و نمی توانم. شده ام خوابگردی که توی کابوس های بی صداییش، راه می رود و تن به هر کاری می دهد تا بیدارشود... تا ازین کابوس خفه کننده رها شود، امانمی شود. بیداری هایم کابوس شده اند. به گمانم باید بروم بخوابم.

هی روزگار!

دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 14:44

همکار کچل روبرویی بلند بلند حرف می زند. یعنی از صبح فریاد می زند. یک جوری هم فریاد می زند که سردرد گرفته ام. قرار بود گزارش ارزیابی ام را امروز تمام کنم. دو خط می نویسم و بعد گیج می شوم از سر و صداها.

یکی از خدماتی های اداره ، شاعرست و رفته عضو یک سایتی شده و شعرهایش را سایبری می کند . اوایل روی احساسات مزخرف دلسوزانه ای که دارم شعرهایش را می آورد، می خواندم و نظر می دادم و به به و چه چه می کردم . حالا همین دلسوزی و چه دمی و چه  پری گفتن های آن روزهایم شده بلای جانم. ایشان هر روز می آیند اینجا و وردل همکار بینوای بغل دستیم می نشینند و ازهمکار بخت برگشته ام به عنوان تایپیست و از من هم به عنوان ویراستار بی جیره و مواجبشان بیگاری می کشند.  دست بر قضا ولوم صدای این یکی هم بالاست و به خاطر زیاد شدن بازدید هایش دیگر خدا را هم بنده نیست چه برسد به قبول کردن ویرایش های من روی نوشته هایش. مخالفتش را بلند بلند ابراز می کند. صدای این بنده خدا را بزنید تنگ فریادهای زهره اب کن کچل روبرویی ! شلم شورباییست. اصلن تمرکز ندارم ولی مدام به خودم روحیه می دهم :

چشم هایم را می بندم و آن وقت تصور می کنم که نشسته ام توی یک اتاق جمع و جور، با یک میز قشنگ . پشت پنجره پرست از گلدان های رنگارنگ. نسیم معطری از پنجره می پیچد توی موهایم .   یک بشقاب پراز میوه ی پوست کنده،  کنار ظرفی پر از شکلات های خوش بر و رو ، روی میز جا خوش کرده. لیوان سفالی ام پرست از چایی دارچین . توی یک سکوت دلنواز قلپ قلپ چای می خورم و گوشه ی دامن لیموییم را روی پایم صاف می کنم و  گزارشم را می نویسم.


-می دانم. می دانم.  مثل غریقی هستم که به هر حشیشی چنگ می زند! گفتم حشیش یادم افتاد که دلم می خواست بزنم توی کار تخدیرجات!  هی روزگار. ترکیب یک سری شرایط  نابهنجار مثل همکار کچل ناقاره قورت داده + خدماتی شاعرِ از دماغ فیل افتاده+ اتاق کوچک و میز چسبیده به تخت سینه+ مقنعه و مانتو بدرنگ اداره + رفیق ناباب و ذغال خوب  + یک سری مسائل "نذار دهنه من واشه"! آدم را مجبور می کند که علیرغم میلش برود سراغ هپروتیجات!

اندر ادامه ی خجستگی ها!

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 09:42

قرار بود برویم بوشهر و خستگی هایمان را بسپاریم به موج های رقصان خلیج فارس. برای رفتن کلی هم ذوق وشوق داشتیم. ولی به خاطر یک سری از مشکلات فنی و نودال و سینه موبیل و تدارکات! نشد برویم و ماندیم توی خانه.

ذوق رفتن تبدیل شد به ذوق ماندن و خانه را سیاحت کردن . دیروز کلی کار ناتمام تمام شد. انگار این جمعه با تمام جمعه ها و تعطیلی های دیگر فرق داشت. انگار من غنیمتی به دست آورده بودم و یک نفر ، یک"24 ساعت" را کادو پیچ هدیه داده بود.

خودم و خانه از تمیزی برق می زنیم. گلدانها سر و سامانی دوباره گرفته اند. شال آخری که می بافتم، تمام شد. رابطه ی خاک گرفته با یک دوست غبار روبی شد و قرارست امشب چتر بشویم توی خانه ی گرمشان.این قسمت شاید بهترین قسمت ماجرا باشد.  به گمانم رفاقت و دوستی تنها ریسمان ما برای چنگ زدن توی این زندگی بی پیرست. باید قدرش را دانست و بی خیال خیلی از چیزها شد. قبلن هم اعتقادم را در مورد دوستی هایم ، برایتان نوشته ام.همکار بد قلقم را  که یادتان می آید؟ گفتم که  بالاخره در مقابل ابرام دوستی من کوتاه آمد . به نظرم  فرصت برای فصل و نامهربانی زیادست. آنچه زمانش کم است وصل است و دوستی. برای همین هم باید برایش پافشاری کرد. باید نگهش داشت. باید قدر لحظه ها ی دوستی را دانست.  این لحظه ها تنها طنابیست که آدم را از معلق شدن بین زمین و آسمان نگه می دارد.


-     - می دانم . می دانم . حالتان بد می شود از این فرم "اوصیکم به تقوای الهی" نوشتن های من! ازین شکلِ علامت بعلاوه شدنم. تحملم کرده و صبر پیشه کنید.  فعلن حال و روزگارم این طوریست. ممکن است فردا بیایم به زمین و زمان بد و بیراه بگویم و این شعر را اول پستم بنویسم : دلا خوکن به تنهایی که از تنها بلا خیزد!

آدآ  آدمیزادست دیگر. اگر این همه متغیر الاحوال نبود که دعای سال تحویلش درخواست تغییر حال نمی شد. راستی  گفتم سال تحویل، بگذارید  یک جمله تکراری و مزخرف هم بگویم و به قول جناب باقرلو بروم گم بشوم!: چقدر امسال زود گذشت.  باور کنید اصلن باورم نمی شود که کمتر از ده روز دیگر اسفندماه است و سال 91 هم رفت توی انبان 34 ساله ام . پیر شدیم رفت!

( تعداد کل: 9 )
   1       2       3    >>