X
تبلیغات
رایتل

بنفشه زار می خواهم!

شنبه 30 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:23

این کتاب های تفکر مثبت و اینها آنقدرها هم بد نیست. یعنی یک چند وقت که اراجیفشان را بخوانی اساسی ملکه ی ذهنت  می شوند. کارهایی می کنی که دو تا شاخ عظیم الجثه از سر خودت در می آید بس که عجیبند و شگفت زده ات می کنند.

اتاقهای اداره ی ما خیلی خیلی کوچکند و تراکم جمعیتشان هم خیلی زیاد است . یعنی در حال حاضر که من در خدمت اسلام و مسلمینم  توی یک اتاق 12 متری 3 تا میز تقریبن بزرگ قرار دارد که روی هر کدام پرست از ابزار و ادوات مستعمل و نیمدار الکترونیکی. پشت یکی ازین میزها من جلوس کرده ام . چسبیده به این میز، میز دیگریست که یکی ازهمکارهایم نشسته و به فاصله ی یک بند انگشت هم همکار دیگرم به اریکه ی زهوار دررفته ی  کارمندیش تکیه زده است. اگر می خواهید به عمق فاجعه پی ببرید به همه ی این اشیاء! جاندار و بیجان، یک قفسه ی کتاب نسبتن بزرگ  با دهها فولدر رنگ و وارنگ، پر از نامه ها و صورتجلسه های بذری!  را هم اضاف یا همان اضافه کنید!

خب بالتبع تصادف و برخوردهایی هم بین این اشیا صورت می گیرد بس که جاتنگ است. مثلن من همه اش دستم  می خورد به سیم برق مانیتور و هر چند دقیقه یک بار برقش قطع می شود. با هر تکان پایم احتمال برخورد با کیس و ریست شدن کامپیوتر و بیشتر شدن صدای قر قر فنش وجود دارد. کاغذها و دفتر و دستکم روزی چند بار با آرنجم بر خورد فیزیکی دارند و پخش زمین می شوند. لیوان چایی ام بارها و بارها ریخته روی میز و لباسم! برای اسکن کردن یک ورق کاغذ  حتمن باید خبردار بایستم و همچین یک کشش گربه ای به کمر و شانه ام بیاورم برای روشن کردنش و قرار دادن برگه داخل آن و غیره و ذالک! خلاصه وضعیت وخیمی داریم و گاهی هم به من و اشیای دیگر اتاق آسیب های جدی وارد می شود. اهان یادم رفت ! تلفن خط مستقیم هم  فقط روی میز همکار کنار یم قرار گرفته و آن یکی همکارم برای تلفن زدن معمولن  چاره ای جز گذاشتن آرنجها و گاهی هم سینه اش روی شانه ی من چاره ای ندارد. یا وقتی ننه اش زنگ می زند به هوای این که مبادا ما در جریان آش ماستی که پخته اند قرار بگیریم با دو سه حرکت جکی جان بروسلیی از روی پای من رد می شود تا برسد به در تراس و برود روی بالکن تا به صورت خصوصی در مورد آش ماست ننه جان صحبت کند و گاهی هم روی ماه برادرزاده اش را به صورت لانگ دیستنس ببوسد! اینها برخوردهای فیزیکی من بودند با جانداران ، پستانداران و بیجانان اتاقمان.

کاش قضیه به همینجا ختم می شد گاهی این برخوردها تبدیل به برخوردهای روانی می شود . مع الاسف( خیلی ترکیب زیبایی است .آدم دلش می خواهد همین جور پشت سرهم بگوید مع الاسف ، مع الاسف ، مع الاسف! یعنی متاسفانه اصلن نمی تواند عمق ماجرا را برساند!) برخوردهای روانی با اشیا جاندار اتاق، به دلیل فاصله ی کم فیزیکی، خیلی فرساینده عمل می کنند . آن هم برای من که اصلن به ارتباط و حرف زدن ودری وری گفتن و خندیدن زنده ام ، اخم کردن و جدی بودن یعنی آخر دنیا. یعنی خود جهنم.  نفسم به شماره می افتد وقتی یک نفر تحویلم نمی گیرد. می دانم . می دانم. باید خودم را اصلاح کنم قرار نیست همه ی جهان تحویلم بگیرند . ولی خب این  دلیل نمی شود که بتوانم اخم و تخم ( به فتح ت !)همکار هم اتاقیم را  تحمل کنم . آن هم در حالیکه چپیده ایم توی هم و لااقل روزی دو سه بار آرنج ها وزانوها و کف پایمان و گاهی هم جاهای دیگرمان که درست نیست به دلیل رد شدن خانواده ازین جا بنویسمشان ،  به همدیگر می خورد!

این همکار نازمنگولای من دچار یک نوع خود درگیری شدید همراه با نارسیسیم پیشرفته ی رو به وخامت است . به طوری که همیشه و هماره باید تاییدش کنید . کلن هم منطق پنطق توی کتش نمی رود. من هم که مع الاسف آدم لاجیکالی! هستم گاهی قات می زنم و در برابر یک سری بی منطقی ها قد علم می کنم! که کاش کمرم می شکست و زبانم تاول می زد و علم نمی کردم چیزی را!

نشان به آن نشان که قد علم کردن  یک ماه پیشم  جلوی نارسیس جان، همان و خاکمال شدن پوزم هم همان.   یعنی چنان بایکوتم کرده و  تحویلم نمی گیرد که دل شمر به حالم می سوزد.  اصلن خرد و خمیر شده ام بس که چایی تعارفش می کنم و حتی یک لبخند هم نمی زند. هی من احوال تز ارشد و امتحاناتش را می پرسم وهی کم محلی می کند و تلگرافی جوابم را می دهد. اصلن داغونم کرده. بله  بله. نباید اهمیت بدهم . اصلن من هم باید اخم  کنم و بنشینم این گوشه و حتی وقتی پایم را له کرد تا برود تراس به روی خودم و خودش نیاورم. سینه و آرنجش را روی شانه ام نادیده بگیرم و مثل یک تکیه گاه  اهنی یا چوبی محکم برای تماس های تلفنیش عمل کنم . حرف هم اصلن نزنم.

به جان عزیزتان اگر بشود! اگر بتوانم!  امکان ندارد من بتوانم یک همچین شرایط غیر انسانی را تحمل کنم.

همه ی اینها را داشته باشید تا امروز ساعت 7.5 صبح که داشتم از شدت کم خوابی تلو تلو می خوردم و به زور خودم را رسانده بودم سر کار. یکهو دستی از غیب برون آمد و مثبت اندیشی  را که  ابتدای عرایضم ذکرش رفت به سراغم آورد! یک نفس عمیق کشیدم و چیلم را تا بناگوش باز کرده و وارد اتاقکمان شدم. با صدای بلند گفتم سلام و صبح بخیر و رفتم سراغ همان همکار نارسیسم  و دستم را به طرفش دراز کردم .دلش نمی خواست دست بدهد و چند ثانیه هم مکث کرد.  با یک هیجان عجیبی گفتم خدا وکیلی نمی شود  با شما مصافحه ی صبحگاهی نداشت واصلن روزم ، بی نور و آفتاب می ماند اگر دست شما را نفشارم! ( چیه ندا؟ چاپلوسم ؟ متملقم؟ در هر حال از تو بهترم!)   خلاصه که دستش را خیلی محکم فشار دادم و احوال خانواده ی محترمش را هم پرسیدم .  بعد خیلی قبراق رفتم طرف میزم. الان هم می خواهم برایش چایی بریزم و بزنم به شانه اش بگویم خیلی ارادت دارم با ما به ازین باش و اصلن آن دو سه تا جمله ی یک ماه پیشم را کاملن نشنیده بگیر. عامو ،جون مادرت بی خیال .


پ.ن1. شاعر می فرماید به من محبت کن که ابر رحمت اگر در کویر  می بارید ، به جای خار بیابان بنفشه می رویید!

پ.ن2. به نظرتان باید خودم را به یک دکتر اعصاب و روان نشان بدهم ؟ آیا من از کمبود محبت رنج می برم ؟ آیا این که نمی توانم کم محلی کسی را تحمل کنم مشکلی دارم ؟!

پ.ن3. مع الاسف روده دراز شده ام . عذرخواهی می کنم. واقعن  چشم رنجه کردید و تا اینجای حرفها، همراهیم کردید.

 

چیزهایی هست که نمی دانی

پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:51

به گمانم توی رده بندی خیلی از دوستان ، من جزو آن دسته از آدمهای سطحی قرار بگیرم که به جای تماشای فیلمهای کیشلوفسکی و تارانتینو و ...می نشینم یک مشت فیلم وطنی نگاه می کنم! البته اگر منصفانه نگاه کنند من  کاملن هم توی سطح نیستم و یک لایه عمق دارم !چون اولن فیلمهای برادران و خواهران اجنبی را هم نگاه می کنم  و دومن هر فیلم ایرانی سازی را هم نمی پسندم و برای خودم یک سری معیارهای متقن دارم !!به همین دلیل هم فقط کارهای چند کارگردان و چند بازیگر مشخص را  پیگیری می کنم. مثلن از سر فیلمی که حمید فرخ نژاد  و محمدرضا فروتن  و لیلا حاتمی تویش بازی کرده اند ، نمی توانم بگذرم. همان طوری که  کاهانی ، فرهاد ی، حاتمی کیا ، مهرجویی ، تبریزی،  کیمیایی ، کیارستمی ، فرمان آرا و فیلم هایشان جایگاه ویژه ای تو ی  قلب و مغزم دارند.

به خاطر علاقه ی زیادم به طنز ،بالتبع فیلم ها و سریال های طنز آلود را هم دوست دارم و پیگیری می کنم و از بین کسانی که دستی بر آتش چنین کارهایی دارند ،همیشه  مهران مدیری مورد توجهم بوده وتا حدودی هم هست! به طوری که خیلی وقت ها به او و گروه نویسندگانش به خصوص برادران قاسم خانی غبطه خورده ام و دلم خواسته جایشان باشم.

به نظرم  نشاندن لبخند روی لبهای بقیه به دور از یک سری لودگیها و هزل و هجوهای معمول و متداول ، کار راحتی نیست. به خصوص این که دلت بخواهد مفهوم واقعی طنزاجتماعی  یا همان گفتن  واقعیت های تلخ موجود در قالب و لفافی از جمله ها و حرکات به ظاهر خنده دار  را رعایت کنی. اصلن کار خیلی دشواری است . کاری که مهران مدیری و تیمش خیلی وقت ها به خوبی از پس چنین کاری بر امده اند. برای همین هم همیشه برایم دوستداشتنی و قابل احترام بوده و هستند. احترامی که این روزها دارد توی ذهنم کمرنگ می شود.

 این افت رنگی ! از وقتی شروع شد که پیرو علاقه ی قبلی شروع کردم به خرید سری های مختلف قهوه ی تلخ. از اواسط کار هم البته بی خیال  خرید و تماشای این سریال شدم چون  روال داستان و شخصیت ها را دوست نداشتم. اما این دلیل اصلی دلخوریم نبود . بلکه وقتی  فهمیدم که هیچ وقت سری اخر این سریال توزیع نشده و در واقع پایانی نداشته است و  با وجود فروش بسیار بسیار بالای سی دی ها و د ی وی دیهای سریال ، جایزه ی برندگان  قرعه کشی هاداده نشده و برای خیلی از سری ها هم قرعه کشی انجام نشده و ... مطمئن شدم  دست اندرکان قهوه ی تلخ افتاده اند توی پروسه ی زشت پول به جیب زدن و مردم را دور زدن. کاری که توی مملکتمان بارها بارها شاهدش بوده ایم .

دیروز وقتی به صورت اتفاقی و آخر  دی وی دی فیلمی که تماشا می کردم ،  آقای مدیری را دیدم که دوباره جلوی دوربین نشسته و با قیافه ای پر از مهر و محبت مردم را دعوت به خرید سریال جدیدش می کند ، رسمن حالم بد شد یادم افتاد که برای قهوه ی تلخ هم همین کار را  میکرد و قبل از پخش قسمت های ابتدایی آن، خیلی صمیمانه ازمردم می خواست که  این سریال را بخرند و کپی نکنند و ... 

این بار هم پشت سر هم تکرار می کرد که قهوه ی تلخ برای این قسمت پایانی نداشته و نتوانسته به تعهداتش عمل کند که یک اتفاقاتی افتاده و یک حرف هایی هست که نمی شود گفت! و باز از مردم می خواست که حمایت شگفت انگیزشان از قهوه ی تلخ راکماکان برای سریال جدید هم انجام بدهند.( حتی یک مقداری هم بغض کرد تا همچین دوز احساسات رقیقه ی  مردم را بالا ببرد.) 

با خودم فکر کردم انگار خود را مسئول کاری ندانستن و بالتبع شرمنده نبودن بابت خرابکاری های به وجود آمده مختص آقایان سیاسی مملکتمان نیست. به عمله ی طرب* هم سرایت کرده و همه یک حرف هایی دارند که نمی شود گفت و همیشه دستهایی در کارند تا نگذارند هیچ کس کار خودش را درست انجام بدهد و صاحبان این دستهای خبیث  و خرابکار و سو استفاده چی هم هیچ وقت شناسایی نمی شوند.


*در زمان قدیم به  دسته ای از بازیگران و نوازندگان که مایه ی سرخوشی شاه و اطرافیانش می شده اند ، عمله ی طرب می گفته اند. تابلوی نقاشی به همین نام از استاد کمال الملک در کاخ گلستان تهران موجود است .


-       - می دانم . می دانم.  توی این پست روده ام دراز شد.از قدیم  هم گفته اند روده که دراز شد ، چه یک وجب چه چند وجب! در نتیجه می خواهم اوصیکم به دیدن فیلم آینه های روبرو و من یک مادر هستم. اولی به خاطر موضوعش که شاید اولین بار در سینمای ایران مطرح شده و دومی به خاطر بازیهای خوب . بله یک همچین موجود فرهنگی هستم من!


-     - آهان . عنوان مطلب هم، فیلمی است به همین نام که آقای فردین صاحب الزمانی کارگردانی اش کرده و علی مصفا و لیلا حاتمی هم نقش های اصلی را دارند. به دیدنش می ارزد. یعنی خب یک جور خوبی است که دلت می خواهد دوباره ببینی . بعد باز هم ببینی. بله اینجوریاس.

 

به تو از تو می نویسم

چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ساعت 10:39

فاطان* جان... من دلم روشن است . سرما تمام خواهد شد. فقط باید نخوابی. باید بیدار باشی . باید بدوی.


* دوستانی که دلم برایشان خیلی تنگ شده به این نام صدایم می کردند.


پ.ن. وقتی از آزار پاییز ، برگ و باغم گریه می کرد

         قاصد چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد....



 

محرومیت از معجزه ی رنگ

چهارشنبه 20 دی‌ماه سال 1391 ساعت 14:22

امروز صبح در حالی که لخ لخ کنان و سوت زنان با یک ساعت تاخیر به در اداره رسیدم ، جلوی در خانمی را دیدم که همچین جای خواهری ، خوش بر و رو  و خوش آب و رنگ بود. ازین لباس های محلی جنوبی تنش کرده بود. ازین استان هرمزگانی ها. ازین ها که یک چادر گلدار مخصوصی دارند و پایین شلوارشان پرست از گلدوزی. روحم را شاد کرد. با خودم فکر کردم که کاش به جای این لباسهای تیره و چادرهای مشکی زرو وار، همچنان از همین لباسهای سنتی برای محجبه بودن استفاده می کردیم.

 به خدا هر وقت به همکار میز روبروییم نگاه می کنم اصلن غم دنیا می ریزد توی قلبم. انگار آمده باشم روضه . مقنعه ی سیاه تا رستنگاه ابروها از بالا ، تا رستنگاه لبها از پایین! ساق دست مشکی تا رستنگاه انگشت ها و بقیه ی اعضا و جوارح هم کلن مستترند زیر چادر مشکی. خب اگر توی این لباس اندکی فقط اندکی از سه رنگ پرچم جمهوری اسلامی به کار می رفت به کجای دنیا برمیخورد؟

به احتمال زیاد لباس رنگی می شود مصداق  بد پوششی و تجاوز به عنف یامین پورسانان !  هر چه هست یکی از دلایل بی حالی و افسردگی آدمها  توی محیط های کاری و بیرون می تواند همین رنگهای تیره و دلهره آور باشد. یادم هست چند وقت پیش یک مانتوی آبی رنگ پوشیده بودم که همچین گل و گشاد و بلند و اداره پسند بود و مشکلی نداشت از نظر خودم. .ولی از نظر آقایون و خانم های حراستی گویا خیلی هم ایراد داشت و طی یک تذکر محترمانه از تنم درش آوردند. فقط به خاطر رنگش . یعنی رنگ آبی مشکل سازست . لابد عنف آقایان با آبی هم دچار مشکل می شود.

 اصلن بحثم حجاب اجباری واینها نیست ولی نمی دانم چرا فقط رنگهای سیاه ، سورمه ای و خاکستری و قهوه ای؟ خب این صاحبنظران های طراحی پارچه و دوخت و اینها بیایند و یک توضیحی بدهند که  اصلن این چادر و چاقچور زشت و سیاه از کی آمد توی پوشش زنان ابرانی . وقتی این همه لباسهای فوق زیبای سنتی رنگارنگ داریم آیا واقعن نمی شد با کمی ارایش و پیرایش و کاربردی تر کردن بشود جزو پوشش ها ی رسمی .محمد رضا می گفت تا چند وقت پیش توی شیراز خیلی از زنهای قشقایی همچنان لباسهای سنتی خودشان را می پوشیدند که ایراد گرفتند و گفتند باید رویش چادر بپوشید چون چارقدها نازک است و مو پیداست و اینها  . خب می شد این دنیای رنگ و طرح با یک تغییراتی در نوع چارقد عوض کرد.جدن چرا اینقدر می لنگیم در هر کاری ؟


پ.ن.این پست حک و اصلاحات زیادی می خواهد. آن چیزی نشد که دلم می خواست. شما هم نظرتان را بنویسید تا به آن اضافه کنم.

( تعداد کل: 14 )
   1       2       3       4    >>