X
تبلیغات
رایتل

هوابس ناجوانمردانه سرد است

سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:56

هوا سرد شده و خیلی جاها هم برف آمده. ولی ما توی این شهر برف نداریم . یعنی این  چند وقت من برفی ندیده ام. در نتیجه سایبرنشینان همشهری نمی توانند احساسات رقیقه ی خود را با شعر زنده یاد شاملو بروز بدهند و توی صفحه ی فیس. بوکشان با گلوله برفی و اینها عکس بگیرند و زیرش بنویسند برف نو ال و بل ! هر چندنزولات جویی ازین دست غیر از نعمت بودنش برای آب و هوا ی شهر و بالا بردن دوز احساسات بر و بچز فضای سایبر ، خیلی وقت ها هم می شود نقمت. مثلن همین دو قطره باران هفته ی پیش که زندگی را مختل و زیرگذرهارا تبدیل کرده بود به تونل وحشت . بس که پر آب شده بودند.فکرش را بکنید ،توی همچین وضعیت فشلی برف هم بخواهد بیاید. دیگر نور علی نور می شود.

خیلی جالب است، ما آمادگی دو قطره باران و دو گوله برف را نداریم ، زلزله ی یک اپسیلون ریشتری فیها خالدونمان را با خاک یکسان می کند ،  بچه هایمان توی آتش بخاری های عهد شاه وزوزک کلاسهایشان زنده زنده کباب می شوند ، راه نور و گور خیلی هایشان بارها و بارها با هم یکی می شود و ... آن وقت یک عده شبیه من و امثال من پشت مانیتورهایمان، برای برف نو شعر می خوانیم ، عده ی دیگرمان ، توی  بازی سگ مصب قدرت و ثروت، فاق همدیگر را تبدیل به گل سر می کنیم و بعضی هایمان هم دنبال پیدا کردن یک لقمه نان برای سق زدن ، صبح تا شب مثل اسب عصاری دور خودمان می چرخیم...اما  آزاده هایمان، آنها که پای عقلشان کمی از گلواژه و نان و قدرت و شهرت جلوتر رفته ،یا به ضرب و زور راهی سفر آخرت شده اندو یا استخوان در گلو و پا در زنجیر، توی تاریکی سلول هایشان خون بالا می آورند.

 هوا بس ناجوانمردانه سرد است...


ادامه مطلب ...

من به همین زنده ام...

یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:05


 بعضی واژه ها  و جمله ها گفتنشان ضرورت دارد. باید بگوییشان . باید بنویسیشان .

مثل نورند برای تاریکی ، مثل آتشند برای زمهریر. مثل بارانند برای کویر. مثل مرهمند برای زخم. مثل دشتند برای اسب. مثل آسمانند برای عقاب . مثل آبند برای ماهی. مثل بهارند برای درخت . مثل نازند برای قو . مثل عطر و رنگند برای گل. مثل نقشند برای طاووس . مثل جانند برای مرده.

مثل دوستت دارم هایی که به "تو" می گویم و با گفتنش گرم و روشن می شوم .

نامه به روانشناسی که مدتهاست زاده شده!

یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:46

تو هم کارت را دوست نداری که اگر داشتی از دیدن لیست بلند بالای بیمارانی که منتظرت بودند اخم هایت نمی رفت توی هم . شاید هم اگر توی یک مطب خصوصی نشسته بودی چشمهایت برق می زد ازین همه کیف های پول بالقوه ویزیت. حوصله ات را ندارم. روانشناسی که بیوگرافی مرا نخواهد ،می شود مثل یک همسفر اتوبوسی که برای هم درد دل می کنیم و از روزمره هایمان می گوییم.

من دلم می خواهد تو رازهای مگویم را بشنوی. روانشناس باید ریشه ها را کشف کند. من امده ام تا تو پیدایشان کنی و کمکم کنی تا با منطق و دلیل آتش به انبارشان بزنم. اما تو توصیه های زنان رختشور را می کنی. این که منظم باش! من نظم دارم و بیش ازین دیگر می شوم روبات! می گویی برو دنبال یک کار لذت بخش، انگار که من خود آزاری دارم و نمی خواهم بروم دنبال یک همچین کاری. خیلی دلت می خواست بگویی مشکلات من به خاطر ارتباط بد با خانواده ام است . خیلی دلت می خواست ربطش بدهی  به همسر و رابطه ی بد عاطفی با او. ولی همه اش سرت خورد به سنگ . گاهی وقت ها مشکلات آدم این قدر رو نیست. تو از نظر من با تمام پی اچ دی هایت به درد این کار نمی خوری. به نظر من تو و امثال تو باید بروید کشکتان را بسابید. به احتمال زیاد دیگر وقتم را برای آمدن پیش تو تلف نمی کنم! به گمانم اگر همه ی این ساعت ها را بخوابم برای جسم و روحم مفید تر باشد.


نیمه جدیانا فالاچی!

جوگیر نیستم، انعطاف پذیرم!

شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:22

خب آدمیزاد است دیگر. یک وقت هایی هم حالش خوب است. مثل امروزِ من که یک طور خوبی ، حالم خوب است! وقتی تمرکز  دارم و جدی پی گیر کارهایم می شوم و عین آلزایمری ها یک ساعت طول نمی کشد تا اسم ها و تاریخها و کلمات را به خاطر بیاورم چراغ سبز مغزم روشن است . یعنی فعلن وضعیت سفید است .

به گمانم تاثیر کتابی است که دیروز خواندم.  چی گفتین ؟ هان ؟ ادم تاثیر پذیر جو گیری هستم ؟ خب بله هستم. بهترست بگویید انعطاف پذیرم. خوب بود یک ادم دگم و کله شق مرغ یه پا داردی دوستتان باشد یا یک آدم منعطف رئوفی مثل من؟  جوابتان را می دانم و پژواک صدایتان در دل این فضای سایبر می پیچد  که از ته دل فریاد می زنید : صل علی محمد ، بوی گل نیمه جدی آمد! دوستت داریم نیمه جدی! و این جور چیزها. ولی به خدا شرمنده ام نکنید . من راضی نیستم.

 داشتم می گفتم . کتابی  خواندم به نام تسلی بخشی های فلسفه*. یکجورهایی آبی است بر آتش گره های روانی. از تمام خانواده ی "پام ها" تاثیرش برای آرامبخشی بیشترست . البته باید کمی هم روحیه ی جوگیریتان یا همان انعطاف پذیریتان! را ببرید بالا. گیر ندهید و روشنفکر بازی در نیاورید  که ما ازین کتاب های عامه پسند نمی خوانیم و اینها.  با آرامش بخوانیدش.به ذکر الهذا الکتاب تطمئن القلوب پیدا می کنید،پیدا کردنی !(حداقل برای ساعاتی )


*کتاب تسلی بخشی های فلسفه ، نوشته ی آلن دوباتن، ترجمه ی عرفان ثابتی ، انتشارات ققنوس.


-آلن جان، خداوند ددی و مامی ات را غرق رحمت خود ش کرده  و آنها را با انبیا و اوصیا محشور کند. آمین!

- جان مادرتان سرچ اینترنتی را بیخیال شوید و نقد و پقدهای کتاب را نخوانید . اصل جنس را از کتابفروشی ابتیاع کنید. راه دوری نمی رود. به قول پیرمرد عطاری سر خیابانمان ، پولش از یک ساندویچ فت فوت !هم کمتر می شود که بیشتر نمی شود!


( تعداد کل: 13 )
   1       2       3       4    >>