X
تبلیغات
رایتل

مردند ولی ذلت نپذیرفتند

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:05

صبح های ماه محرم  که می شود ، توی نمازخانه ی اداره زیارت عاشورا می خوانند و صدایش هم از بلندگوهای طبقات پخش می شود.همکاران خجسته ی من هم می روند اشکی می ریزند و  آش و هلیمی می لمبانند و  با قیافه هایی داغدار برمی گردند توی اتاق هایشان.... نمی دانم . درست نمی فهممشان چون  به گمانم اگر کسی یک اپسیلون به امام حسین وکاری که کرده باور داشته باشد، نمی تواند یک لحظه توی این مملکت راست راست برای خودش بچرخد .یعنی یک جوری یک  جایی ، فریاد "هیهات من الذله" حسین واری می زند و  دست آخرهم یا سر از کهر.یزک ، او.ین و رجایی شهر در می آورد،یا اصلن کار به اینجاها نمی کشد و  در دم ، ستاروار جانش را به جان آفرین تسلیم می کنند و می فرستندش داخل گوری بی نام و نشان.

 یعنی نمی شود امام حسین و یارانش را قبول داشته باشی، ولی با ظالم از در آشتی در بیایی. این روزها شنیدن صدای بسیاری از مداحان ، خشمم را نسبت به این نوع عزاداری های صوری صد چندان می کند . عزاداری هایی که در آنها گرداننده و گرمکن مجلس، هر چیزی برایش مهم است جز امام حسین و چنان با ظالمان دست دوستی داده اند که میان ذکر مصیبت کربلا مدام نام آنها را هم می برند. بسته به چرب شدگی سیبیلشان از ظالمی دفاع می کنند و از ظالمی دیگر انتقاد!

به گمانم اگر آدم های خوار و ذلیلی مثل من و همکارانم که از عهده ی احقاق کوچکترین حقوق اولیه مان بر نمی یاییم ، برویم پای منبر این سیبیل چرب شده ها! برای تشنگی امام حسین ، ناکامی حضرت قاسم و جوانی حضرت علی اکبر و ... زار زار گریه کنیم و شپ شپ ! سینه بزنیم، نه تنها باعث شادی روح این عزیزان و زنده نگه داشتن اسلام نمی شویم ،بلکه روح بزرگ و ذلت ناپذیر شان  را  معذب کرده و باعث بی رگ و پی شدن حرکت و قیامشان  هم می شویم.

دهقان زاده ی گوهربین دوست!!

شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 13:12

موضوع اسم و فامیلی آدمها همیشه برایم  مهم وجالب بوده . یعنی  به مضحک ترین و بی منطق ترین شکل ممکن آدم ها را بر اساس اسمشان قضاوت می کنم و احساسم نسبت به هر کدام متفاوت می شود .

فکرش را بکنید یک همچین آدمی با یک همچین وسواسی! از صبح تا شب تنها فامیلی هایی که به گوشش می خورند اینها باشد : رنجبر ، زارع ، دهقان ، کشاورز ، جوکار ، بذرگر ، برزگر  و ....

البته نه این که فکر کنید قصد بی احترامی به هیچ کدام ازین اسم  ها را دارم . نه . فقط خواستم بگویم به دلیل وابستگی طبقاتی به این گروه ، بیشتر دلم می خواست با ابریشمچی ها ، گوهربین ها ، جواهریان ها  ، تاج زاده ها و اینها همکار باشم تا شاید کمی از گره های روانیم باز شود .

این که خودت بچه ی دهقان فداکار باشی و همکارانت هم همگی دهقان زادگانی بی پناه و بی مکنت و مال باشند کمی آدم را دچار خاکستر بر سری می کند دیگر ! نمی کند ؟

 یک همچین آدم پر از گره های ناجوری هستم من! 



بی ربط ترین پی نوشت عالم !: دارم به این شهر عادت می کنم . کم کم با کوچه ها و خیابان هایش ، با خانه مان، اخت شده ام  و این یعنی خوووووووووب!

نیمه جدی مضمحل این روزها!

شنبه 27 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:25

نمی دانم چرا وقتی می رسم اداره نطقم باز می شود! همین روزهاست که پیگیری کنند و بفهمند این نیمه جدی مضمحل! من هستم و دمم را بگیرند و عین یک موش مزاحم هزینه ساز که فقط از اینترنت اداره برای مصارف شخصی و نیات پلید خودش استفاده می کند، بیندازنم بیرون .هرچند احتمال دیگری هم وجود دارد و آن هم  این که جلوی چشمان همیشه ستار خدا ! ستاروار دخلم را بیاورند و آب از آب تکان نخورد .

 البته من که با هیچ کس کاری ندارم و تند و تیزترین انتقادهایم هم از نفاخی و بشاشی بیش از حد همکار کچلم فراتر نمی رود، پس به احتمال زیاد فقط به همان گرفتن دم و پرت کردن بیرون اکتفا کنند. مخصوصن  این روزها که اصلن معلوم نیست ،چکاره حسنم!

حدود یک ماهی می شودکه هیچ گزارشی را آماده نکرده ام و همین جور برای خودم ول می چرخم و در پاسخ نگاه های ملامت گر و پوزخندهای سرزنش امیز روسای بالادستی لبخندهای ملیح و ملنگ می زنم.

  راستش ،از وقتی مدیرمان با مرخصی بدون حقوقم مخالفت کرد و  رک و راست گفت  با این وضعیتی که داری ، بهترست استعفا بدهی ، انگار که آب از سرم گذشت . از قدیم و ندیم هم که گفته اند آب از سر گذشته ، چند وجب بودنش ،دیگر اهمیتی ندارد.

 همان طور که چند ماه پیش تشویق ها و ترغیب ها و ترفیع هایشان را نمی شد جدی گرفت این روزها هم آن قدر سرزنش و ملامت کنند تا جان به جان افرینِ بیش از حد صامت و ستار و غفارِ  این روزها ،تسلیم کنند!

 

غیبت نیستا صفته!!

پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 14:11

گاهی اداره از این کلاس های ضمن خدمت می گذارد که خیلی از همکارها به طمع در رفتن از اداره و گرفتن گواهینامه ی آموزشی و اینها سینه چاک و جامه دران می روند سراغش . امروز هم به یمن یکی از همین کلاسها اداره  خلوت و سوت و کور شده .

هرچندعامل اصلی اغتشاش ذهن من، یعنی همکار کچل اتاق  روبرویی سر و مر و گنده پشت میزش نشسته ،ولی در کل اداره ساکت است.  فقط گاهی همکار مذکور آروغ بلند می زند و خمیازه های پر سر وصدا از خودش ساطع می کند .به گمانم باید یک چکاپ پروستات هم برود . بس که می رود دستشویی . همیشه  هم صدای فین و اخ و تفش از دستشویی می آید .

امروز به دلیل ساکتی اداره، ولوم همه ی این صداهای گوش نواز چند برابر شده ! بعد از هر  آروغ الحمدالله می گوید و بعد از هر  خمیازه ی طویل القامه ی پر سر و صدا  می گوید: یا الله یا رب العالمین!!  وقتی هم می خواهد برود دستشویی صلوات می فرستد . از اذکار توی دستشویی اش بی اطلاعم چون صداهای دیگر  امان نمی دهند!! در کل  مسلمان نفیخ ، خواب آلو و بشاش( صفت مبالغه کسی که زیاد دستشویی می رود) خوبی است!

پاچه های شلوارش  زیادی کوتاه است . همیشه ی خدا جوراب سفید ی می پوشد که کشش شل شده و همچین لایه لایه مثل جیگرزلیخا افتاده روی کفشش . تا اذان می گویند دمپایی هایش را می پوشد، جیگر زلیخا را پاپیون می کند روی جیبش و آستین هارا هم تا رستنگاه کتف ها می زند بالا! یک عطر دم الحرمی هم دارد که خالی می کند روی خودش .

می دانم خیلی ازین چیزها مثل ساق الکوتاه بودن شلوار همکار و ضایع بودن عطرش  و ...  به طور مستقیم ، به من مربوط نمی شود ولی خب خداییش توی روحیه ی آدم تاثیر منفی می گذارد دیگر ! نمی گذارد؟

 

( تعداد کل: 13 )
   1       2       3       4    >>