X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی

دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:50

این فرهنگ جواب دادن به کامنت ها هم چیز خوبی است . یعنی یک حال خوب مخاطب مداری و اینها به آدم دست می دهد. به نظرم این طوری به آدم هایی که می آیند و اینجا را می خوانند و برایت نظرشان را می نویسند می گویی که چقدر برایت مهمندو اگر نباشند، اینجا با دفتر یادداشت و سر رسید روزانه نویسی توی کشو هیچ فرقی ندارد.

 وقتی هستند، یعنی تو را می خوانند و از پشت شیشه ی این خوانش ها تو را می بینند. آن وقت تو کلی دوست و رفیق پیدا می کنی و یک جور خاصی می شناسیشان. یک بعدی از وجودشان را می شناسی که هیچ وقت موقع مهمانی های دوستانه نمی توانستی، بشناسی. خواهر و برادر  و پدر و مادر و نزدیک ترین رفقایشان هم این طوری که تو آنها را می شناسی نمی شناسندشان. منحصر به فرد می شوند برایت . بعد آن  وقت است که گاهی برای اسم هایی کاملن مجازی، خیلی واقعی دلت تنگ می شود. 

من امشب دلم برای ابر چندضلعی ، نصرالله خان ، بادهای بنفش تیره ،دلکده ، هزار و سیصد و هفتادو نه،مکث، شیدایی و خیلی های دیگر تنگ شده. مدتهاست از پشت نوشته هایشان ندیدمشان. 

ویروس رخنه گر!!

یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 00:06

نمی دانم چه مرضی است افتاده به جانم که به تغییرات صوری آن هم در فضای وب علاقمند شده ام. مثلن چند وقتی بود که هر روز یک بار صفحه ی فیس بوقم را باز  و عکس پروفایلم را عوض می کردم. بعد هم انگار رسالتم را انجام داده باشم،  خیلی راضی و مرضی ،صفحه را  می بستم .  ولی این خشنودی دیری نپایید ،چون چند شب پیش به صورت یکهویی و ناغافل، دچار پوچی و بی معنایی وجودش شده و کلن دی اکتیوش کردم !

 حالا هم افتاده ام به جان این وبلاگ نیمه جان! راستش یک فکر و خیالاتی هم در سرم هست که اول به صورت زیر پوستی! هر از گاهی قالبش را عوض کنم بعد هم بفرستمش ور دل همان فیس بوق مرحوم! هرچند ما را با اینجا تعلق خاطریست عجیب و غریب . ولی خب ویروسس افتاده در جانم! ( به نظرم این عبارت، خیلی بهتر از کک افتادن توی تنبان است! اصلن ادبی تر  و همچین خانواده پسند ترست! پس شما هم زین پس هر جا لازم شد به جای ضرب المثل بی پروای! ککش افتاده در تنبانم، بگویید ویروسس  در وجودم رخنه کرده !)

به نظرم آدم هایی مثل من که حتی با خودشان هم رو دربایستی دارند آدم این جور فضاها نیستند! یعنی وقتی راحت نیستم برای نوشتن و حرف زدن ، وقتی مثل سگ از قضاوت شدن می ترسم ،وقتی تعداد پست های منتشر نشده ی اینجا بیشتر از منتشر شده هایش هست ، خب یک جای کار می لنگد دیگر! خب اینجا خانه ی امنی نیست دیگر! و من هم یک محافظه کار ترسوی  متظاهری بیش نیستم دیگر!! 



پ.ن. حالا که قالب را عوض کرده ام می بینم که ای وای بر من لینکدانی گوگل چرخانمان هم نیست و نابود شده و من اصلن یادم نیست چرا و چطور و چگونه به قالب الصاقش کرده بودم ! ولی خوب یادم هست که همه اش کار دست خودم بود ! یعنی دست و چشمی پایش گذاشته بودم که مپرس! در هر حال اگر عمری بود و  اینجا هم چنان ، چهار ستونش بر پا بود ، پیدایش می کنم و می زنمش  گوشه ی دیفال این  وبلاگ نیمه جدی نیمه جان!

این روزها را باید نوشت ....

دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:55

از سه شنبه خودم را توی خانه حبس کرده ام. یعنی تقریبن یک هفته. پیش تر آدم دقیقه ی نود بودم و کارها را در آخرین لحظه انجام می دادم. اصلن چیزی به اسم برنامه ریزی توی زندگی آدمی مثل من معنا و مفهومی نداشت  و البته ندارد.  از یک وقتی به این طرف پس رفت کرده  و شدم آدم وقت اضافه.  وقت های خستگی مفرط. 

 این روزها توی وقت اضافه ی تمام کردن تز و این جور برنامه ها هستم.

یادم نیست از کی شدم  آدم کارهای نصفه نیمه.  ولی این که از کی بی خیال درس خواندن شدم را خوب یادم هست.خرداد 87 بود به گمانم. امتحان آمار پیشرفته داشتیم ولی من برایش مرخصی نگرفتم. کلاسها یش را هم دو خط در میان رفته بودم . هیچ کاری برای کلاس نکرده بودم جز دالی های نیم ساعت بعد از شروع کلاس. آن هم هر دو هفته یکبار. استاد حرمتم را نگه می داشت و هیچ نمی گفت. من هم که کلن برای "دیزی های در باز" دوره دیده ام! 

خلاصه روز امتحان رسیده بود. من اصلن نمی دانستم که موضوع از چه قرارست.  بعد از تعطیلی اداره، خانه نرفتم. رفتم برای خودم خرید!! رژ لب و سایه چشم و این جور چیزها. هوادیگر تاریک شده بود. دلم نمی خواست بروم خانه . رفتم داخل یک مانتو فروشی و خیلی سرخوش برای خودم دو تا مانتو خریدم. بعد حتی رفتم کیف و کفشی هم برایش ست کردم.   این بار واقعن خسته شدم . حوالی ساعت 9- 10 شب رسیدم خانه. شروع کردم به پرو تک تک چیزهایی که خریده بودم و یکی دو ساعت بعد عینهو جنازه بدون مسواک گوشه ی اتاق خوابم برد. صبح هم اول مانتو نویی را که خریده بودم اتو کرده و مثل آدم هایی که می خواهند بروند عید دیدنی! سر تا پا نو پوشیدم  و با آژانش رفتم دانشگاه و نشستم سر جلسه ی امتحانی که نمی دانستم چیست! اصلن ناراحت نبودم . اصلن برایم مهم نبود که این درس را بیفتم. 

بعدها فهمیدم که می شود این طوری هم زندگی کرد و ادامه اش دادم. 

این روزها تاوان3-4 سال زندگی به سبک و سیاق مذکور را پس می دهم. دانشگاه اخطار داده. ولی ذهن من هنوز به مرحله ی اخطار نرسیده. خودم را محبوس کرده ام تا شاید کمی غیرتی بشوم. تا شاید عمق فاجعه ناک ماجرا درک کنم. ولی هنوز  درکش نکرده ام. حتی رفته ام یک نرم افزاری ریخته ام روی گوشیم که روزی 3 بار پیغام های زندگی زیباست و تو می توانی و اینها برایم بفرستد!( اینقدر به پیسی افتاده ام!) ولی افاقه نمی کند که نمی کند!


پی نوشت: می دانم نوشته ی خوبی نشد. اصلن بداهه نویسی های من اوضاعشان خیط است ولی باید می نوشتم. اینجا هم می نوشتم.

 

*کاش زودتر پاییز بیاید من تابستان را دوست ندارم....

آفتاب جِنگ و پیکان دنج! شیراز

چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:43

هوا خیلی گرم است . یعنی آفتاب از همان اول کاری شمشیرش را از رو می بندد و چنان آن را قدر قدرتانه روی فرقت فرود می آورد که اصلن نمی فهمی از کجا خوردی! خلاصه من هم تن و جان گرما خوردن ندارم به هیچ وجه. بیش از حد حالم بد می شود و خلقم کج. به همین دلیل  امروز صبح که بیدار شدم و دیدم یک کمی هم گویا دارد دیر می شود زنگ زدم به تاکسی تلفنی. گفتم پیکان نفرستید لطفن که تکان هایش آفت دل و روده است و صدایش افزاینده ی تشویش( با این جمله دیگر سعدی را گذاشتم توی جیبم!) . گفتند غیر از پیکان نداریم . من هم خودم را از تک و تا نینداخته و تشکر کرده و  پاشنه ی گیوه هایم را ور کشیدم و تصمیم گرفتم خودم بروم. راه افتادم تا سر خیابان آمدم . منتظر ماندم تا ماشینی غیر از پیکان رد شود . همین جور ایستادم  زیر آفتابی که قبلن شرحش رفت . ولی خب دست آخر صنف پیکان داران پیروز شدند. من  از خر شیطان پیاده شده و سوار یکی از همین پیکان های عهد عتیق شدم. در را که باز کردم در جیک ثانیه ترکیبی از بوهای عجیب و ناراحت کننده نای و میزنای را درنوردید و به شش ها رسید. انگار که وارد یک آغل سرپوشیده باشم .

 نشستم روی صندلی عقب و یا شاید بهتر باشد بگویم افتادم داخل یک خندق. یک چیزی هم شبیه میخ یا سیخ به نوازش ستون فقراتم مشغول شد. بلافاصله هم دو کوه گوشت و دمبه یکی چادری و دیگری سبیلی ، خودشان را چپاندند توی صندلی عقب.  زن و شوهر بودند به گمانم. همچین دور  همی در حال له کردن من بهشان خوش می گذشت. خانم مذکور حداقل 120 کیلویی وزن داشت. اغراق نمی کنم به خدا . چون یک ران و یک بازو و یک پهلو و یک طرف شکمش تا روی صورتم را پوشانده بود!

من هم که اعصابم ضعیف و جثه ام نحیف!!!( رقابتم با سعدی دارد زیاد می شود ها!)  تبدیل به یک جوجه کباب با استخوان شده بودم. گرمای ماشین به اضافه ی حرارت و فشاررانها و پهلوهای پر از گوشت و چربی خانم بغل دستیم که عملن روی پایم نشسته بود  داشت از بینم می برد.  بالاخره پیاده شدم  و انگار که  همه ی این فشارها و گرما کار خودش را کرده و مغزم را از کار انداخته باشد ،بی هیچ عجله ای راه افتادم به سمت اداره!

 سزای آدمی که جوگیر شده و حد خودش را نشناسد و دل یک راننده پیکان تلفنی! را اول صبحی بشکند همین است دیگر! برای جهان سومی هایی شبیه من حد خیلی از چیزها از قبل نوشته شده  و فقط باید آنها را شناخت!