X
تبلیغات
رایتل

نوشته ای فاقد هر نوع ارزش صوری و محتوایی!

دوشنبه 5 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 02:45

کلن من آدم  گیرهای سه پیچ هسنم . یعنی خدا نکند به چیزی گیر بدهم ، حالا این چیز می خواهد یک کار خاصی مثل نظم و ترتیب دادن به وسایل خانه باشد یا پوشیدن یک لباس ، یک کفش و یا استفاده از یک کیف! هر چیزی فرقی نمی کند فقط خدا نکند که من رویش زوم کنم! خودم وبقیه را  عاجز کرده  و به مرز جنون می رسانم ولی ول کن ماجرا نمی شوم !( یک جورایی زیر پوستی خودم را از اتهام جنون مبرا کردم و گفتم که فقط تا مرز جنون می روم و وارد حوزه ی استحفاظی اش نمی  شوم!)

 یکی از این مواردی که دچار گیر دادن ها ی من شده ،یک کیف کوله ی چرم قهوه ای ر نگ است که پنج شش سال پبش از یک فروشگاه معروف چرم با یک قیمت گزافی ابتیاع کرده ام! این کیف بنا به دلیلی واهی که شاید همان قیمت کذایی اش باشد به من اعتماد به نفس می دهد و هر وقت روی شانه ام می اندازمش یک جورایی احساس خوش تیپی ، پولداری می کنم و از همه مهم تر ریلکسی خاص آدم پولدارها می آید سراغم ! یک جور خاصی راه می روم و یک جور بی خیالی حرف می زنم و خلاصه اساسی توی یک حس عجیب و خوبی غرق می شوم!

چند سال پیش یعنی همان موقع که تازه خریده بودمش ، معتاد این حس شده بودم . هر جا که می خواستم بروم فرقی نمی کرد عروسی و عزا این کوله همراهم بود.


ادامه مطلب ...

تبانی خاطر و خاطره

جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 23:15

تاپی ر ا که هدیه ی محمدرضا ست می پوشم. می روم سراغ شلوار ورزشی که ندا برایم خریده است و دست آخر هم کفش های ساکونی ام را پا می کنم. کفش هایی که بدون استثنا هر بار با دیدنشان یاد حمیرا می افتم و پیاده روی های صبحگاهی کاخ گلستان که پی اش را خودم گذاشته بودم و بعدها همکارهای دیگرهم پایه شدند ولی پایه تر از همه حمیرا بود.

 ترد میل را روشن می کنم و هی دقیقه به دقیقه سرعتم را زیادتر می کنم و شروع می کنم به دویدن... لا مصب فقط دویدن است که حس زنده بودن و زندگی را در من بیدار می کند تندتر می دوم تندتر و تندتر . ذهنم پرست از آدم ها ، بوها ، تاریخ ها و جاهایی که سالهاست دیگر تمام شده اند  و حالا توی ذهن من زندگی می کنند . خاطره ها و یادها گرفتارم کرده اند . صدای گوشیم را بلندتر می کنم و هنزفیری را محکم تر به گوش هایم می چسبانم صدای محزون و دوست داشتنی خسرو شکیبایی است که می خواند :

 ...و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است

 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد...

...من اما هنوز می دوم و با خودم فکر می کنم خاطره بازی های ذهن من ،خیلی دست خودم نیست. انگار که به قول شهریار* خاطرم با خاطرات خود یک تبانی پنهانی کرده باشد، بین یادها و خاطره هایم گم و گیجم. اصلن حکایت خاطره بازی من حکایت  آن قمارباز مالباخته ایست که گیج گیج سر میز قمار، لیوان آبجویی دیگر سر می کشد و بازی دیگری را سر می گیرد.

ولی من باید بدوم ... شاید روزی برسد که دیگر  پشت سرم را نگاه نکنم ...پشت سر من فرفره ای نبوده که رویش خاک نشسته باشد. پشت سر من همه اش ویرانه ایست که دوستش ندارم ... کاش می توانستم بنویسمشان. ..شاید روزی نوشتم.


* بیتی از یک غزل بسیار زیبای شهریار با نام سپهر بایگان :

با همه نسیان همانا از پی آزار من        خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند