X
تبلیغات
رایتل

اشتباه تناسخ!

چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:22

 حوصله ی  هیچ کار جدیی  را ندارم!  کار های نیمه جدی و غیر جدی  نیز به هم چنین!

مثلن اعصاب ندارم که بنشینم پشت این میز و صدای هوهوی مزخرف کولر بپیچد توی سرم و آن وقت من هی از توی خبرها در بیاورم که کدام معاون اداره ،گلواژه ای  در مورد یک چیز مزخرفی پراکنده و چرا و به چه علت و چند تا هستند و در کدام دسته جا می شوند ... اَه!

هیچ دلم نمی خواهد برای بار هزارم خانه را جارو و تی بکشم ! برای بار یک میلیاردم دستمال بردارم و هی این خاک های لعنتی را از روی میزها و آینه ها و در و دیوار پاک کنم! اصلا گور بابای هرچی فنگ شویی و این جور مزخرفات!!

هیچ دلم نمی خواهد بنشینم برای این چکیده مقاله ای که وقتش دارد تمام می شود یک صفحه مطلب بنویسم.

هیچ دلم نمی خواهد ریخت و قیافه ی واژه  هایی باشکل و شمایل مشارکت و شهر را ببینم ! اصلن سایت دانشگاه حالم را بد می کند

هیچ دلم نمی خواهد ساعت و تقویم ببینم . تلفن و اینترنت و کامپیوتر و تلوزیون هم باعث می شوند سرم درد بگیرد، چشمم بسوزد و نفسم تنگ شود... کاش یک نفر بیاید و اینها را از این جا ببرد.

 ... من یک انسان بدوی هستم جامانده از نسل نئاندرتال ها!.... اصلن شاید در زندگی قبلیم من یک سرخپوست آمریکایی بوده ام. قبل ازین که پای منحوس کریستف کلمب به قاره ام باز شود، روزها توی دشت آواز می خواندم و اسب می تاختم  و شب ها دور آتش می رقصیدم....خورشید ساعتم بوده و ماه تقویمم...

 شاید من در زندگی دیگرم دختری اسکیمو بوده ام که توی خانه ی برفی ام  شش ماه تمام چشم بر هم نمی گذاشتم تا از پوست خرسی که شکار کرده ام  برای معشوقم پالتو بدوزم و آن وقت شش ماه دیگر سال با معشو ق پالتوپوشم کنار آتش  شراب می خوردیم و می رقصیدیم!

نمی دانم شاید در زندگی دیگرم دختری کولی بوده ام با دامنی چین و واچین و یک چنگ بزرگ ! چنگ  می زده و آواز می خوانده ام و روستا به روستا و شهر به شهر راه می رفته ام ...! فرشم زمین بوده و سقفم آسمان!

شاید در زندگی دیگرم نقال بوده ام .... روستا به روستا و شهر به شهر بساط قصه گویی ام را باز می کرده ام ...توی قصه های من زندگی مثل خوردن و  فرو دادن یک باقلوا شیرین و لذت بخش بوده است . رستم همان اول کار سهراب را می شناخته... لیلی و مجنون می رفته اند سر خانه و زندگیشان . شیرین با فرهاد می مانده و خلاصه قصه هایم همگی ،بی غصه بوده اند!  برای همین است که من آدم این زندگی واقعی تلخ و پیچیده نیستم! روح من سیستمش ساده تر ازین حرفهاست . اهل حساب  و کتاب که می شود بیمار می شود ... به هم می ریزد ...روح من بدوی است ... روح من مال اینجا نیست... برای همین است که سرگردانم....

 

مشکل بی زبانی!

پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:46

این روزها به یک گفتگوی درونی شبانه روزی دچار شده ام . یعنی  تمام وقت با خودم حرف می زنم و در موارد مختلف نظر خودم را با خودم به اشتراک می گذارم . البته فعلن قصد ندارم وارد جزییات این گفتگوها بشوم بلکه بیشتر تاکیدم روی زبانیست که در این جلسات تک نفره ی من و خودم از ان استفاده می کنم !

شاید شما هم شنیده باشید که معمولن آدم ها این جور حرف ها را به زبان مادریشان می زنند. حتی زبان خواب و رویا هم معمولن زبانیست که اولین بار در زندگی  به وسیله اش با اطرافیان خود ارتباط برقرار کرده ایم و مثلا گفته ایم که جیش داریم یا این که چنان گرسنه ایم که می توانیم همه ی گالون های شیر عالم را یک جا را سر بکشیم!( به دلیل وجود کلمات منکراتی  وصور قبیحه درین جا  از سر کشیدن گالون شیر استفاده کردیم) .

 خلاصه این که زبان مادری نقش اول و آخر را در ضمیر ناخود آگاه هرکسی بازی می کند . به عنوان مثال در مواردی که فرد کنترل عصبی اش را از دست می دهد  یا زمانی که به شدت خسته است و پیچ و مهره هایش شل شده و اندام های تحتانی و فوقانی اش را دیگر در اختیار ندارد،  ناخود آگاه به این زبان رجوع می کند .

ولی خب  من چون آدم خیلی خاصی ! بودم از سنین نوجوانی در مکالمه های درونی خود!  شروع کردم به استفاده  از زبان ملی فارسی به جای ترکی که زبان مادریم  است . احتمالن از نظر شما تا اینجای کار  اصلن مشکلی نیست و عشقم کشیده با خودم فارسی حرف بزنم ! ولی شاید اگر بدانید پدر و مادرم با زبان فارسی بیگانگی غریبی دارند پی به پیچیدگی ماجرا ببرید .پدر و مادر من  اصلن انگار از یک کره ی دیگر که تمامی ساکنینش ترک زبان بوده اند بالاجبار به کره ی زمین و کشور ایران تبعید شده اند ! به طوری که مادرم در راستای همین فضای خفقان تبعید ،زمان قرار گرفتن در کنار یک فارس نگون بخت کلن به شکل یک انسان صامت و ساکن در می اید.یعنی حرف که نمی زند هیچ، به طور کامل بادی لنگویجش ! هم از کار می افتد.

برای این که به طور کامل در جریان این ماجرای دراماتیک قرار بگیرید  باید برایتان این جوری توضیح بدهم که  مادر عزیز تر از جان اینجانب بعد از سال ها تلاش شبانه روزی و بی وقفه (جوری که اصلا مرا یاد تلاش های شبانه روزی ماری کوری می اندازد)   یک سری از جمله های کلیشه ای احوالپرسی فارسی را متوجه می شود ولی از آنجا که هنوز تحقیقاتش تکمیل نشده به مرحله ی پاسخگویی نرسیده است! در نتیجه صامت بودنش را می توان یکجوری به صورت زیر پوستی توجیه کرد ولی این ساکن بودن و از کار افتادن زبان بدنش برای من جای پرسش های بسیاری داشته و دارد.

بارها با دیدن  مادرم درچنین صحنه های صامت و ساکنی ، از او خواهش کرده ام  و گفته ام که مادر مهربان ، دلسوز و نازنینم! انشالله من بروم زیر تریلی  تابا کاردک جمعم کنی! خب به کجای جهان بر می خورد اگر شما فقط سر مبارک را در پاسخ احوالپرسی تکان دهید و وقتی که بخت برگشته ای از روی ادب و احترام می پرسد:حالتون خوبه ؟ با تکان دادن سر به نشانه ی تایید فقط و فقط لبخندبزنید.

ولی خب تابه حال این کا ر را  که نکرده اند هیچ ! بلکه هربار در حین قرار گرفتن در چنین موقعیت هایی  خیلی عمیق تر و متمرکزتر از دفعات قبلی و در حالت سکون ، به نزدیکترین نقطه ی ممکن که معمولن گوشه ی چادرشان است خیره شده اند. به طوری که هرچه طرف فارسی زبان بدبخت ! خودش را جر و واجر کرده، ایشان هم چنان در سکوت و سکونی عمیق به بررسی تارو پودهای چادرشان پرداخته و خودشان را کلن درگیر این حرف های کلیشه ای عوام الناس کالانعامی !نکرده اند. به جان خودم، بی اغراق ،  آنقدر این حالت های ایشان حرفه ایست که خیلی وقت ها مرا یاد این کاردرست های رشته ی نمایش و بازیگری می اندازد که  تازه بعد از کلی تمرین می توانند مدتی بدون حرکت و در یک حالت خاص باقی بمانند!

این که از مادرم در مورد پدرم هم وضع با اندکی تخفیف! به همین شکل است ، با این تفاوت که ایشان در موقعیت هایی مشابه و در برخورد با یک غیر همزبان فارس!  از بادی لنگویجشان  زیاد تر از حد معمول استفاده می کنند ویک سری کلمات فارسی بدون فعل ، فاعل ،مبتدا ، خبرو... هم می زنند قد کار و این گونه می شود که فرد مذکور، نگون بخت تر از زمانی می شود که برای برقراری ارتباطی اجتماعی با مادرم تلاش می کرده است.  

با این توصیف هایی که از وضعیت زبانی خانواده ام گفتم حالا شما این وسط پیدا کنید پرتقال فروشی را  که اینجانب باشم ! منی که از نوجوانی زبان ملی را زبان فکرهایم کرده و در جوانی شویی از استان فارس برای خویشتن برگزیده ام!  بعد از پیدا کردن این پرتقال فروش بینوا حالا او را تصور کنید در فضای پر از مفاهمه ی! شوی خویش با والد و والده اش!

 با احترام فراوان به جناب مولانا*، باید بر اساس تجربه ی زیسته ام  بگویم  که آدمها همزبان بیگانه باشند ،خیلی خیلی بهترست ! تا همدل بی زبان!! اصلن همدلی را کی داده کی گرفته؟


*ای بسا دو ترک چون بیگانگان          ای بسا هندو و ترک همزبان

همدلی از همزبانی بهترست           پس زبان محرمی خود دیگریست

دختری که افتاده از نگاه ساعت ها....

چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:54

گاهی وقت ها زیادی جدی می شوم و  دنیا برایم تنگ می شود . نه این که احساس بزرگی کنم  ...نه...بس که آسمان و زمین این یک وجب جایی را که تویش هستم به هم می دوزم راه نفس را بر خودم می بندم . بعد چون یک اعتقاد مزخرفی هم دارم به جذب انرژی منفی و مثبت کاملن آماده ی جذب انرژی های منفی می شوم  و پشت سر هم فضا تنگ تر و نفس کشیدن سخت تر می شود. 

امروز این مطلب را که خواندم  حالم بدتر از بد شد. شاید به نظرتان زیادی سانتی مانتال بیایم ولی خب من  نوشته های این وبلاگ و نویسنده اش را به نحو غریبی دوست دارم . اگر ننویسد بک چیزی توی دلم فرو می ریزد. یک چیزی که نمی دانم چیست ولی خیلی هم مهم است تمام می شود و این خوب نیست . یعنی خیلی بد است .

 آرشیوش را برای بار n ام زیر و رو می کنم. انگار می خواهند  نازنین عزیز کرده ای را از من جدا کنند ...بی صدا فریاد می زنم ...حالم خوب نیست ...

 این شعرش را با خودم زمزمه می کنم و آن وقت بغضم می شکند :......


فاطمه، فاطمه نیست

خسته از مردمان عصر حجر، خسته از چشم‌ها، قضاوت‌ها
خسته از شعرهای پاره‌ شده ، مثل دردی که از بکارت‌ها

حجمی از سایه‌های اخته شده، توی هر کوچه‌اند پشت سرم 
گردن‌ام را به دست‌شان دادم، تا ببرند این کثافت‌ها

نه! کثافت کم است! گه شاید! گه ولی اینقدر کثافت نیست
شعر، جای فحش دادن؟... هست! جای ریدن به این فضاحت‌‌ها:

"فاطمه شمسِ عقده‌ای... سرکش، فاطمه شمسِ بی‌حجاب و خدا
فاطمه شمسِ استحاله شده، سست و سرشار از جهالت‌ها"

نامه‌های مقدس از زندان، موعظه از چریک‌های جوان 
زدن مهر انقضا به تن‌ات، بابت گه زدن به "ساحت‌"‌ها

سرم از زهر مارها پر شد، مارهای سفید و سبز و سرخ
لخت توی خودم مچاله شدم، خالی از دردها و لذت‌ها

شهر یک دستمال خونی بود، توی دست غریبه‌های نجیب
پشت در، دختری که افتاده از نگاه تمام ساعت‌ها

چه عنوانی ؟ چه کشکی؟!

سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:10

 این روزها :

 می خورم چونان  یک گاو  گوشتی! ... می خوابم به سان یک خرس قطبی...پاچه می گیرم به سان یک کلب مجنون!...دور خودم می چرخم  همچون یک اسب عصاری خسته و ملول!...

از همه بدتر این که احساس می کنم یک الاغم!


یک همچین مستند راز بقایی هستم من این روزها!