X
تبلیغات
رایتل

خاکمال هستند!

پنج‌شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 16:02

مجری : با عرض سلام ارتباط زنده ی تلفنی داریم با سرپرست معاونت اقالیم و هواجات سازمان محیط زیست کشور جناب آقای دکتر "هوشمند خاکمال" که در همایش ملی مبارزه با گرد و غبار حضور دارند. گفتنی است این همایش در هتل بزرگ کلاردشت و سواحل نیلگون خزر در حال برگزاریست.

آقای دکتر خاکمال ، ضمن عرض سلام لطفا بفرمایید سازمان محیط زیست برای مدیریت بحران پیش آمده و ریزگردهای موجود در هوا که 20 استان کشور را احاطه کرده ، چه اقداماتی را برنامه ریزی کرده است ؟

( دکتر با لحنی سرشار از آرامش و طمانینه ای بی نظیر) : ضمن عرض سلام حضور شریف شما دست اندرکاران این برنامه خیلی خوب و مردمی و همین طور عرض سلام خدمت هموطنان عزیز و شریف و گرانسنگ . تبریک میگم این ایام خجسته ی ماه شوال رو که به روایتی میلاد  با سعادت ریاض بن عبدود در این روزها واقع شده . فردی که در کودکی همبازی ابولهب بود و یک روز در همان عالم شیرین کودکی سر بازی قایم باشک وقتی ابولهب را که در یک جای تاریکی قایم شده بود پیدا کرده و با مشت بر دهان وی کوفت . این مشت به گونه ای بود که گفته می شود صدایش در عرش پیچید . ابن میثم در کتاب "مشتون یغیر الدنیا" در این باره گفته "مشت ریاض کما حلوا و باقلوا" . یعنی مشت ایشان قلوب انسان های درد دیده ی تاریخ را چونان باقلوایی پر ملاط شیرین و شاد کرد. واقعا جای تبریک داره ایام میلاد  این مرد قوی و مبارز که البته بنا به روایت های موجود ایشان در همان عنفوان کودکی به مرگ مشکوکی از دنیا رفتندو متاسفانه جهان اسلام یک فرد بزرگ را از دست داد.

برمی گردیم به سوال شما که در مورد ریزگردها پرسیدید....بله ...طبق مصوبه مجلس و فرمایش بزرگواران باید با این گرد و غبار مقابله کنیم .این گرد و غبارها از کشورهای عربی  به خاک کشور ما می آیند و مقابله با انها نه تنهاعزم ملی که یک عزم بین المللی را می طلبد . ما همگی باید با هم کمک کنیم تا کشوری پاک داشته باشیم . باید همه ی ارگانها دست به دست هم بدهند تا میهن خود را آباد کنیم و شاد و خرم و باصفا و با صلابت مثل همیشه این بحران را هم پشت سر بگذاریم.   مردم ما مردمی هستند که در کشاکش دهر همواره سنگ زیرین آسیاب بوده اند و بعضی هایشان هم نقش اسب های قوی و چالاک عصاری را داشته اند که این سنگ ها را به هم می مالانده اند. مردم ما بارها و بارها ثابت کرده اند که لیاقت یک زندگی خوب و هوای پاک را دارند و چون زندگی خوب مانند خرمن کوفتن کار هر بزی نیست در نتیجه گاوهای نر و مردهای کهن می خواهد. این روزها شرایط ایجاب می کند تا مردم اگر گاو نری در خانه دارند به چادرهای جمع اوری کمک های مردمی در سطح شهر مراجعه کرده و با اهدای گاوهای نر خود زندگی را به ریه های هموطنانشان هدیه دهند!

مجری : آقای دکتر سازمان چه اقدام فوری را برای کم کردن این ریزگردها انجام داده است؟

( آقای دکتر با لحنی اندیشمندانه ): کارشناسان سازمان در حال تنظیم یک اصلاحیه ی 8999 ماده ای بر مصوبه ی مجلس هستند تا در اسرع وقت تقدیم مجلس شود. با مطرح شدن این اصلاحیه و به رای گذاری آن در مجلس بسیاری از آلاینده ها دمشان را روی کولشان گذاشته و به تالابهایشان در عراق و عربستان برمی گردند. اینقدر این اصلاحیه با نکته بینی و تیزبینی و دقت در حال تنظیم است که چند نفر کارشناسان مربوطه در قرنطینه هستند تا مبادا اتفاقی برایشان بیفتد.

 سازمان محیط زیست با عزم و اراده ای بی نظیر در حال پیگیری این ریزگردهاست و شب و روز ندارد تا مردم عزیزبتوانند یک نفس راحتی بکشند.

مجری : با تشکر از این که وقتتونو در اختیارما گذاشتید.

خاکمال: من و همکارانم ارزویی جز خدمت به هموطنان شریفمان نداریم و امیدوارم همین طور دست در دست هم ایران را بر قله های ترقی بنشانیم و ازین گرد و غبار به عنوان فرصتی برای زمین زدن و پوزه بر خاک مالیدن دشمنان اسلام و مسلمین استفاده کنیم .  



خداوکیلی نوشت : خداوکیلی همین قدر بی ربط حرف می زنند!   

مرثیه ای برای جسارت کشته شده!

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 21:26

 کلا یک علاقه ی عجیبی دارم به این که هرسال اوایل فروردین ماه یک سررسید شیک و تر و تمیزداشته باشم که همچین صفحات جادار و بزرگی داشته باشد برای نوشتن. تراژدی همیشگی نیز درست از همین علاقه ی عجیب شروع می شود: یکی دوهفته ی اول چونان یک جوگیر خبره آخر شب ها قبل از خوابیدن ،همه چیز را می نویسم. این که کی و چه ساعتی خمیازه کشان بیدارشدم و چه خوردم و چه پوشیدم و چه کسی را دیدم و...الخ !!. چنان دقیق و موبه مو همه چیز را شرح داده و سعی می کنم که از نثر فاخری هم استفاده کنم که انگار قرار است، دست نوشته هایم بشوند کتاب پرمخاطب و پرفروش یک آدم مهم . ولی خب طبق معمول همه ی کارهایی که تا حالا انجام داده ام همان هفته ی دوم به مسخره بودنش پی برده و طی یک اقدام متهورانه با خودم می گویم :"عامو ولُم بوکون!"  و کلا ولش می کنم به امان خدا و بی خیال روزانه نویسی می شوم.

  تا اینجای کار خیلی مشکلی نیست . مشکل از اینجا شروع می شود که این سررسیدهای چند برگ نوشته شده می شوند آینه ی دق! می روند توی لیست میلیونها کار ناتمام دیگرم  و از آن بدتر یک جای دنج و دور از دسترسی هم برای نگهداریشان لازم دارم تا کسی با خواندن این دو صفحه  پی به تمام زوایای ظلمانی وجودم نبرد و مرا بی نقاب همیشگی نبیند!

تازه پیش ترها بیشتر از اینها می نوشتم .یعنی حداقل  هر سال نصف برگه های سر رسید  پر می شد از چه کردم ها و چه باید بکنم ها. تمام سیاهچالهای وجودم با نقشه و کروکی تویشان بود.  همین هم درجه ی اهمیت محافظت از آنها را بالا می برد . بعد از کوچ کردنم به شیراز حدود 7-8 تا ازین دفترهای آدم ضایع کن ( مریوط به هشت سال گذشته )مانده بودند توی تهران و من همیشه جایی در ناخودآگاه ذهنم درگیر این موضوع بود که نکند یکی برود و همه شان را تا صفحه ی اخر بخواند. اصلا توهم داشتم که همه دلشان می خواهد بدانند من چه چیزی توی این دفترها نوشته ام .

  آنقدر این توهم شدید بود و اذیتم می کرد که همین دفعه ی آخر تهران رفتنم از راه  رسیده و نرسیده همه ی این مایه های اندوه و ترس را از پناهگاهشان کشیدم بیرون .اول چند صفحه از هرکدام را خواندم. لامصب آنقدر خوب و با جزییات همه چیز را گفته بودم که یکهو رفتم میان همان روزهایی که نوشته بودمشان. همین اندوهم را صد برابر کرد. باید می سوزاندمشان. خیلی دلم می خواست مثل  فیلم ها، شومینه ای هیزمی  داشتیم تا  من میان چرق چرق سوختن چوبها ، با یک حس تمایل آمیخته به اکراه!! و با یک نگاه آرتیستی مهناز افشاری بسوزانمشان! ولی خب شومینه ای در کار نبود و من این کار را داخل سینک ظرفشویی انجام دادم و بماند که چه بویی راه افتاد و چه بلایی سر سینک بدبخت امد. آنقدر که تا دوسه روز در اوقات فراغت و غیر فراغت مشغول سابیدن سیاهی های حاصل ازین اقدام رهایی بخش بودم و بوی کاغذ و پلاستیک سوخته هم تا مدتها دست از سر بویایی بینوایم برنمیداشت .( ازین ترکیب بویایی بینوا خیلی خوشم آمد !) ولی خب  واقعا رها شدم. خیالم تخت شد که دیگر هیچ کس پی به ابعاد افتضاح وجودم نمی بردو من باز هم راست راست می توانم برای خودم بچرخم .  

 از آنجایی که طبق فرمایش بزرگی هیچ معلمی چونان تجربه نمی شود این تجربه ی دردناک و ترسناک و وهمناک! باعث شد تا توی سررسید امسال محافظه کارانه تر بنویسم و یا حتی خیلی وقت ها ننویسم . درست مانند سرنوشت این وبلاگ بینوا که انگار دست و بالم بسته است برای نوشتن . آنقدر پست منتشرنشده دارم که گاهی حالم از این زندگی بدمی شود. قرار بود اینجا جایی باشد برای آزادی از قید و بندهای دنیای بیرون  ولی نشد . دائم درحال ملاحظه و محافظه کاری هستم و همین خیلی دردآور است . می ترسم آخرین رشحات جسارتم را همان روزی که دفترهایم را می سوزاندم سوزانده باشم  و این "من" دیگر "من" نباشد.



پ.ن. مدیونید اگر این پست را به حساب گل ناله! ، گلواژه ! و ازین دست گلها بگذارید!

 

 

میون سه تا دلبر من مونده ام کدوم ور؟!

جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:47


 

از عنوان رو حوضی این پست کاملا مشهود و مبرهن است که نگارنده قصد پرداختن به دغدغه ای بس آبگوشتی و تکراری را دارد . درنتیجه مانند همیشه منتظر مطلب خیلی فوق العاده ای نباشید !  با این حرف، به صورت زیر پوستی و در لفافه از خودم تعریف کردم . چه ایرادی دارد؟ آدمیزاد است دیگر! بنده ی به به و چه چه . من هم درین قحطی و خشکسالی تعریف و تمجید، دلم خواست یک مقدار خود نوازی کنم و بگویم یعنی نوشته های قبلیم خیلی شایسته و بایسته بوده اند! ضرری که به کسی نمی رساند !

بگذریم . داشتم از دو دلی ها و تردید هایم برایتان می گفتم.

راستش این روزها مانده ام بین این که آیا خودم را وقف علم و دانش کنم! یا برسم به داد جوانیم که دارد نفس های آخرش را می کشد؟ همیشه این را می دانستم که نمی شود همه چیز را با هم داشت یعنی باید یکجورایی از چیزی کاست تا به چیزی افزود. ولی خب من بین این که از چه چیزی بکاهم و بر چه چیزی بیفزایم همین جور واله و سرگردانم.

یعنی نمی شودهم یک خانم برازنده ی مرتب و منظم خانه دار بود هم یک کارشناس خبره و کاری و هم یک آدم اهل فکر و اندیشه که می نویسد و ترجمه می کند و خلاصه سری توی سرهای منور دارد. می دانید واقعا جمع همه ی اینها دریک جا اگر اجتماع نقیضین نباشد اجتماع محالات است!

رسیدگی به ظاهر و لباس و خانه و آشپزخانه خودش یک آدم تمام وقت می خواهد . باور کنید ایده آلیست نیستم حتی در حد متوسط رو به خوبش اگر نخواهی در هیچ یک ازین حوزه ها که به نظرم بخش مهمی از زندگی است ،سمبل کاری کنی و کمی هم آرامش داشته باشی تمام روزت می رود.این که از این .

 از طرفی  6 روز هفته را هم از 7.5 تا 3 در جایی کار می کنی که به عنوان یک کارشناس رویت حساب باز کرده اند و به میزان کیفیت کاری که انجام می دهی اعتبار کسب می کنی. از تو انتظار دارند که برای بعضی از جلسات بعد از وقت اداری بمانی و ماه های پیک کاری هم تا هر وقت که نیاز بود و حضورت باری از دوش اداره بر می داشت بمانی. اگر هم در هریک ازین کارها ذره ای سستی کنی می شوی یک کارشناس معمولی که بودنت به مثابه ی نبودنت است و کسی تره هم برایت خرد نمی کند ! در نتیجه برای این که مدیران و روسایت کمی جدیت بگیرند باید به صورت تمام وقت در اختیار محل کارت باشی .

کار نکردن و قطع شدن این آب باریکه برای من بی پدر مایه دار (به فردی می گویند که پدری بی پول دارد در مقابل باپدرمایه دار)، به مثابه ی زیر پل نشینی و کمک  های سکه ای گرفتن از انسان های نوعدوست است . یعنی چاره ای برایم نمی ماند که باز هم  به صورت  تمام وقت! یک چادر مشکی پر از لک بکشم روی صورتم و از عزیزان همشهری تقاضای عاجزانه ی کمک های نقدی کنم!

از طرف دیگر خیر سرم از گهواره تا همین امروز که پایم لب گور است به تحصیل علم و دانش آن هم با چنگ و دندان مشغول بوده ام و بالاخره یک انتظاراتی خودم از خودم و اطرافیان از خودم!! دارند. این که کتابی تورق کنم و مقاله ای بنگارم و جایی از خودم سخنرانی در کنم .عین بلبل به چندین زبان زنده ی دنیا حرف بزنم و  به تمام زیر و بم آمده و نیامده های رشته ام، آن  هم با شماره شناسنامه و افاضات فرموده و نفرموده اشان اشراف کامل ، جامع و مانع داشته باشم و بدانم مثلا همین دیشب گیدنز با زنش دعوایش شده و درحال فکر کردن به ابعاد دیگری از تئوری ساختاربندی است!

در کل به دلیل نوع رشته ی تحصیلیم هم باید در مورد گرانی مرغ و گوشت و حذف یارانه ها، نظریه ی تنوری وداغ داشته باشم و هم در مورد بحران خاورمیانه و آخر وعاقبت گرین موومنت و آقایان دربند . اگر هم بخواهم به این انتظارات خودم از خودم و اطرافیان از خودم !جواب بدهم باز هم یک ادم تمام وقت لازم است . لااقل تمام وقت باید ذهنت مشغول باشد .

این طور آدم نگون بخت تیره روزی هستم من.

این روزها برنامه ریزی کرده ام که خیر سرم همه اش را یکجورایی با هم داشته باشم ولی این برنامه ریزی ها تنها کمک کرده اند تا یک آدم متوسط رو به پایین در همه ی این حوزه ها بمانم .حتی شاید پایین تر. این قدر پایین که میزان رضایت خودم از خودم! سیر نزولی گرفته و در عین این که فرصت سر خاراندن پیدا نمی کنم ولی نه خانه دار ترگل ورگلی هستم نه کارشناس خبره ی معتبری و نه یک نیمچه پژوهشگر و محقق خوبی.

حالا من مانده ام بین این که کدام یکی از اینها موضوع مهم زندگی من است . هنوز هم نتیجه ی درستی نگرفته ام ولی می دانم روزی که به نتیجه برسم نفس راحتی خواهم کشید. آن روز خیلی دور نیست.