X
تبلیغات
رایتل

یاد ایام!

یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 13:08

دختری که گونه هایش را با بر گ های شمعدانی رنگ می زد، آه

اکنون زنی تنهاست...

 

دو تا دختر نوجوان گیج بودیم .به خاطرشهرستانی بودن خیلی از امکانات را نداشتیم. واقعا محدود بودیم. نه کتاب فروشی بود نه جایی که بتوانیم روزنامه یا مجله بخریم .دوست من که اینجا اسمش را می گذارم نرگس  کمی  وضعش  بهتر از من بود. برادرهایش دانشجوی دانشگاه تهران بودندو برایش کتاب و مجله می فرستادند.ولی خب من برادر بزرگم عطای درس ومشق را به لقایش بخشیده و رفته بود سراغ کارآزاد .( خدا پدر کسی را که برای اولین بار ترکیب کار آزادرا استفاده کرد بیامرزد. یعنی می شود از حمل استانبولی سیمان و پرتاب آجر تا تجارت چرم و حجره نشینی بازار فرش و طلا را توی این ترکیب قرار داد به نحوی که آب از آب تکان نخورد!)

خلاصه که خودم بودم و خودم .

موقع کنکور هم که شد نرگس تحت تاثیر برادرهایش هی به من نهیب می زد که تنها راه تغییرسرنوشت از یک دختر بخت برگشته ی شهرستانی درس و دانشگاه است و لاغیر.

کتاب ها و جزوه های کنکورش را که به برکت تحصیلکردگی برادرهایش گیرش می آمد به من قرض می داد البته با تعیین ضرب الاجل های مالکانه: "این جزوه را همین امشب برگردان و آن کتاب را تا فردا پس بیاور" و این جور چیزها.( یکهو یاد فیلم امیرو و آن سازدهنی معروف افتادم البته خداییش نرگس اصلا شبیه پسرک صاحب ساز دهنی نبود و خیلی هم دختر خوبی بود .)دستش درد نکند اگر او و برادرهایش نبودند من حتی نمی دانستم تست یعنی چه ؟ خوردنی است یا بردنی؟! اصلا گذشته از کتاب تست و کنکور  به واسطه ی دوستی با نرگس کلی هم کتاب از دکتر شریعتی و ویکتور فرانکل  و ... خواندم . هرچند خیلی چیزی حالیم نشد ولی خب از هیچی نخواندن و پپه بودن خیلی بهتر بود.مثلا بعدها سر کلاس جامعه شناسی ،همین که استاد گفت گورویچ من چنان عروسی ای در اقصی نقاط وجودم بر پا شد که در وصف ناید. چون این اسم را توی نوشته های دکتر شریعتی دیده بودم مثلا. خلاصه برپایی عروسی هایی ازین دست را همگی مدیون نرگس هستم.

گفتم که نرگس خیلی تحت تاثیر برادرهایش بود و یک سری کتاب های دیپلم به بالای انها را هم می خواند و آن وقت برای من بیچاره به عنوان یک جاهل عامی، سخنرانی می کرد در باب فضایی که پر است از ظلم و بی عدالتی، حاکمان ظالم و توده ی مظلوم جفاکش. می گفت ماباید در مقابل مثلث برمودای زر و زور و تزویرمثل یک شیر بایستیم و نگذاریم که مارا در خود مستحیل کنند! ما رسالت داریم که اول خودمان انسانهایی باشیم به غایت فرهیخته و آزاده و اینکه بمیریم ولی ذلت نپذیریم واینها.

حتی  یک روزبه انگشتر عقیق درپیتم که زیر درخت توت توی کوچه پیدا کرده بودم و فکر می کردم خیلی به دستم می آید ،گیر سه پیچ داد و گفت که تو نباید خودت را با این جماعت عقیق به دست قاطی کنی. اینها سودای نام و نان دارند و با این کارها بذر تزویر می کارند! من بینوا هم که چیزی ازین حرفها نمی فهمیدم کلی از پوشیدن چنین عقیق بی رنج بدست آمده ای ابراز ندامت کرده و این نماد تزویر را همانجا جلوی نرگس توی چاله ی پر ازگل و تاپاله انداختم.( البته بعد ازین که رفت کلی با چوب تاپاله های چاله را که یادگار یک گاوی بود با خوراک خوب! زیر و رو کردم ولی نماد تزویرمن توی نمادهای بودار گاو ذوب شده بود و پیدا نشد که نشد)

هر دوتایمان همان سال دانشگاه قبول شدیم و آمدیم تهران . رشته ها و دانشگاه هایمان متفاوت بود. من جامعه شناسی دانشگاه تهران رفتم و نرگس شهید بهشتی. سال چهارم دانشگاه هم ازدواج کرد  و کارمندی شد با حقوق دندان گیر که حقوق امثال من پیششان پشیزی بیش نبود. کمتر همدیگر را می دیدیم  و بیشتر تلفنی احوالپرسی می کردیم. یکی از آخرین دفعاتی که دیدمش درست روز انتخابات دوره هفتم مجلس بود. نرگس حامله بود و پا به ماه. شناسنامه اش را نشان داد  که حتی یک مهر انتخابات هم تویش ثبت نشده بود. گفت امروز می روم  ولی برگ سفید می اندازم می ترسم یک وقت سر کار مشکلی برایم پیش بیاید .

7 سال از آن روز گذشته و نرگس دکترای رشته اش را هم گرفته است . چند روز پبش وقتی شنیدم  در این دوره کاندید انتخابات مجلس شده ،یادم افتاد به یکی از جمله های همیشگی اش آن وقت ها که نوجوان بودیم و او دانای کل  و من جاهل جزء!: "سودای نام و نان با ما آدم ها، چه ها که نمی کند!"