X
تبلیغات
رایتل

طوبی خانم

سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:06

13 ساله بودم . دوم راهنمایی . خانه ی مادربزرگ سهیلا همکلاسیم  درست چسبیده بود به خانه  ی ما . سهیلا بیشتر وقت ها خانه مادر بزرگش طوبی خانم، می ماند . یک روز زمستانی پر از برف که با سهیلا از مدرسه برگشتیم ، طوبی خانوم  منتظرجلوی در خانه اش ایستاده بود .صورت سرمازده ام را که دید دعوتم کرد تا بروم و زیر کرسی  گرمش خودم را گرم کنم . زیر کرسی که نشستیم  از روی چراغ علاء الدین گوشه ی اتاق برایمان دو  کاسه آش آلو ریخت. 

هنوز آشی به خوشمزگی و دلچسبی آش آن روز ظهر طوبی خانم نخورده ام . لامصب آش که نبود انگار جامی پر از ناب ترین شراب های دنیا بود .فکرش را بکنید چنان گرم شدم و چنان توی خلسه ای ناب غرق شدم که زیر همان کرسی، بی دغدغه ی  مادر نگرانم، خوابم برد.

امروز دلم از همان آش های پر از محبت و کرسی های پر از هیزم های داغ می خواهد . دلم از آن خواب های بی دغدغه می خواهد . دلتنگ طوبی خانمی هستم که می دانم سال هاست دیگر نیست مانند خیلی از مادر بزرگ ها... دل من  این روزها یک جوریست اصلا.

رقص آفتاب

دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390 ساعت 10:38

نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده؟ یعنی توی خوابم یا بیداری ؟ آخر این نه منم. حکایت من و آرامش از غریب ترین افسانه هایی است که در این عمر 33 ساله شنیده ام.  

 شاید دعاهای مادر همیشه غمگینم به آسمان رسیده . این که هر شب پای تلفن برایم آرزوی آرامش می کند واز خدا بهترین ها را برایم می خواهد .اصلا این حرف ها شده  است جزو جدانشدنی دیالوگ های کلیشه ای بین  من و مادرم .از سر عادت می شنومشان و در جواب مثل یک ضبط صوت می گویم : "ساق اول مادر... آلله سنه صاف جان ویرسین...اوزینن یلیک دور...گجن خیری قالسین...هامیه سلام یتیر...محمدرضاده سلام یتیریر...خداحافظ"*. هرشب همین ها را می گویم . لامصب نمی کنم کمی خلاقانه حرف بزنم . یعنی حتی نمی کنم کمی فکر کنم، کمی از احساسم خرج کنم همین جور از رو ی عادت یک مشت کلمه ی تکراری بلغور می  کنم و به خیالم خیلی هم کار بزرگی می کنم و رشته ی عاطفی را همین جور محکم نگه داشته ام خیر سرم .

خلاصه که حالم خوب است این روزها والبته گاه خیالی دور آزارم می دهد و غمگینم می کند ولی دور تر از آنست که تمام مساحت قلب و ذهنم را بپوشاند.

این روزها به خانه ای فکر می کنم پر از پنجره های گره چینی با شیشه های رنگی. بنفش و قرمز و آبی . حیاط خانه ی خیالی ام حوض فیروزه ای رنگی دارد که تنها ماهیش فایتریست که از آقای سجادی هدیه گرفته ام  و روزها آفتاب را مهمان قلبش می کند و شب ماه را. ایوان کوچکی دارد که عصرها زمستان و تابستان فرشش می کنم و کنار سماوری که قوری گل سرخی هدیه مادر محمدرضا پر از چای بهار نارنج روی سرش نشسته می نشینم و آن وقت هی برای خودم و محمد رضا چای می ریزم . این خیال آن قدر نزدیک است و من آنقدر با آن کیف می کنم که شاید روزی از همین روزها برایتان بنویسم که روی همان ایوان نشسته ام و آفتاب میان شیشه های رنگی اتاق برای خودش باله می رقصد و من عمیق ترین و پایدارترین آرامش عالم را به تجربه نشسته ام.

شاید دعاهای مادر همیشه غمگین و ساده ام که حتی نگرانی ها و محبت های مادرانه را هم درست بلد نیست ، به آسمان رسیده .



*ترجمه نوشته های ترکی : ممنونم مادر...خدا بهت سلامتی بده...مواظب خودت باش... شبت بخیر....به همه سلام برسون...محمدرضا هم سلام می رسونه...خداحافظ.    

شادمان

شنبه 17 دی‌ماه سال 1390 ساعت 14:11

 می گویند تحمل شادمانی توی تنهایی هزار بار سخت ترست از تحمل اندوه در تنهایی.

همین طور بی خود و بی جهت این روزها خوشحالم. خانه را یک روز در میان آب و جارو می کنم . لباس های نیمدار خودم و محمد رضا را یکی یکی جمع کردم و پیچیدمشان تا ردشان کنیم بروند. بقیه لباس ها را هم سعی می کنم تمیز و اتو شده و مرتب نگه دارم . یعنی کمد لباسی همچین شکل خوبی گرفته که نگو. محمدرضا برایم چند تا گلدان خیلی قشنگ کاشته که یکیشان گل های صورتی نازی دارد. کاکتوس هایمان جان گرفته اند. حتی دیشب حسن یوسف قشنگی گیرم آمد که کلی برایش ذوق کردم. بی خودی خوشحالم و با دنیا مهربان.

چند وقتی می شود که دلم می خواهد برای آدم هایی که دوستشان دارم ، هدیه بخرم. به دیدنشان بروم و یک دل سیر کنارشان بنشینم . دوستشان داشته باشم حتی اگر خیلی تحویلم نگیرند خودم و هدیه ام را. دلم می خواهد بروم حافظیه توی نمایشگاه صنایع دستی برای خودم چرخ بزنم و یک ساغر شیشه ای با نقاشی های آبی فیروزه ای شاید هم  قرمز بخرم . بعد از دکه نرگس فلکه گاز یک دسته نرگس خوش آب و رنگ بخرم و همان جا توی خیابان جلوی نگاه های تمسخر آمیز عابران و پسرک گلفروش، بگذارمش توی همان ساغری که خریده ام و آن وقت کل راه با شراب بوی نرگس مست کنم و آواز بخوانم. با دنیا مهربانتر شده ام.

 دلم برا ی مادرم  و حتی پدرم بیشتر از همیشه تنگ شده . از جلوی هر مغازه ای که رد می شوم با خودم می گویم کاش یک مانتو بافت خوب گیرم می آمد از همان ها که مادر خیلی دوست دارد. اصلا کاش می شد برایش ببافم  و وقتی تنش می کرد و خوشحال می شد صورت خوشحالش را می بوسیدم . آخر کم پیش می آید که من و مادرم همدیگر را ببوسیم . یادم افتاده به برادر کوچکم هدیه ی قبو لی دانشگاه نداده ام . ترم 3  است یعنی یک سال و نیم توی کما  بوده ام . حتی چند ماه پیش گفت آبجی می شود برایم از این خودکار خودنویس های ست مارکدار بخری ؟ ولی من  نخریدم . یعنی این قدر خر بودم . از یاد آوریش هم حالم از خودم به هم می خورد.

 دلم برای همه تنگ شده . زیاد و بی اندازه. از تنهایی بیزار شده ام و دلم می خواهد توی خبابان ها بچرخم و زیر درختان نارنج باغ جهان نما چشم بدوزم به تک نارنج هایی که از دست باغبان  های چوب به دست جان سالم به در برده اند و انگارسرخوشانه چشمک می زنند . بعد توی کافه فروغ چایی دارچین مشتی بزنم و در حالی که بی خیالانه دستهایم را تا آرنج توی جیب هایم جا داده ام بزنم  بیرون و پیاده راه بروم و با گوشی گالکسیم که خیلی دوستش دارم گلچین آهنگ های ابی را که خیلی دوستشان دارم ،گوش کنم و گاهی هم بی توجه به اطرا ف با ابی هماواز شوم.

می گویند تحمل شادمانی توی تنهایی هزار بار سخت ترست از تحمل اندوه در تنهایی. پس باید با شما قسمتش می کردم .

 

بی سانسور

چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:50

به نظرم این خیلی خوبست که یجورایی پوز سانسور چی ها بر خاک مالیده شود و ما هم بتوانیم مثل آدمیان متمدن خودمان انتخاب کنیم که چه چیزی را بخوانیم چه چیزی نخوانیم!

 لینک پایین ، لینک دانلود کتاب عروسک ساز نوشته ی مریم صابری است که مجوز چاپ نگرفته. خداوکیلی اگر دانلود کردید و خواندید پول کتاب را بریزید به حساب نویسنده . هر مبلغی که شد و توانستید.


http://blog.khabgard.com/pdffile/Arousaksaz_MaryamSaberi.pdf

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>