X
تبلیغات
رایتل

پیاده روی و الطاف مرد سالارانه و گلواژ ه های پری جون! بله!

چهارشنبه 30 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 14:30

چند روز پیش  تا وارد اداره شدم ، گفتند برنامه ی پیاده روی برای خانم های کارمند گذاشته اند در فلان جا و علاقمندان می توانند در آن شرکت کنند. البته بلافاصله اضافه کردند که اگر واقعا علاقمندید دست و پا بجنبانید که تاهمین لحظه هم حدود یک ربعی، تاخیر دارید .( یعنی من کشته ی این اطلاع رسانی و بر نامه ریزی ثانیه ای هستم  ها! ).  من هم بدون لحظه ای تردید، در جیک ثانیه تصمیم به علاقمندی و رفتن به پیاده روی گرفتم  و همان جا پریدم توی ماشینی که بانوان را به محل مورد نظر منتقل می کرد .  خدا وکیلی مدیونید اگر فکر کنید که تنها دلیل من برای شرکت در این صفوف به هم پیوسته ی روحانی! از زیر کار در رفتن و در اداره حضور نداشتن و اینها بود !در واقع  دلیل اصلی من برای این استقبال بی شائبه، وابستگی شدید اللحن به قشر آسیب پذیر  و نداشتن وسیله نقلیه شخصی تک سر نشین و متنفر بودن از وسایل حمل و نقل عمومی ( یعنی این جور دچار تضادم ها!) و در نتیجه پیشکسوتی در رشته ی پیاده روی های طولانی بود. باور کنید! حتی نشان پای طلایی همیشه تاول زده را هم قرارست به من بدهند البته اگر ناداوری ها و اینها بگذارد.

خلاصه که رفتیم و مقنعه در مقنعه و  چادر در چادر پیاده روی کردیم.  گاهی هم البته هی این صدف ها( مقنعه ها ، مانتو ها و چادرها) به دلیل وزش باد تکان می خوردند و گوشه ی مروارید ها هم خراش می خورد ولی بالاخره هر جوری که بود خودمان را به نقطه ی پایان یعنی یک کیلو متر آان ورتر رسانده و خیابان های متعددی را هم فتح کردیم. به همین خاطر قرعه کشی مبسوطی راه انداخته شد و گو هر های عفیفه به پاس فتح نجیبانه  و حماسی و سالم  و لاک پشتی ارتفاعات چند خیابان ،جوایزی دریافت کردند . جایزه ی گوهر نیمه جدی هم ،این دو جلد کتابی بود که  در اینجا و اینجا  می توانید تصویر شان را ببینید .

کتاب "خانواده در اسلام" که کلا رگ فمنیستی فرو خفته ام را ور قلمباند  و آن یکی هم " افلاک در ناکجای مست مشتاق" یک مشت گلواژه های بی وزن و قافیه بود با نام شعر!

بعد از تورق این کتاب ها ، عصبانی شدم بدفرم! نه به خاطر این که چرا همچین کتاب هایی نصیب من شده بلکه بیشتر به خاطر تازه شدن یک داغ قدیمی. این که توی مملکت نازمنگلیمان!  یک مشت نویسنده ی حیف نون چنین کتاب های حیف کاغذی را فرت و فرت چاپ می کنند و  می فروشند و آن وقت راه نفس و قلم بر صاحبان اندیشه بتون آرمه شده است . این روزها گاهی این فکر به مرز دیوانگی ام می کشاند که چقدر راه مانده تا یکی از نتیجه ها شاید هم نوه های ما کتابی بنویسند به نام آکواریوم های....!


 

 

لینک مذکور

چهارشنبه 30 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:25




خدا وکیلی به این تصویر و لینکی که علامت موس روی آن قرار رفته توجه خاص مبذول کنید ! فکرش رابکنید چه حال غریبی پیدا کردم وقتی دیدم یک نفر توی گوگل چنین جمله ی مشعشعی را سرچ کرده و آن وقت رسیده است به وبلاگ نیمه جدی !

خب چه کنیم دیگر بعضی چیزها که دست خود آدم نیست ! این ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت بودند که قرعه ی کار به نام  من دیوانه زدند ! و هر کسی را نیز بهر کاری ساخته اند! هر وبلاگی هم به درد خواندن یک سری چیزهای خاص می خورد . باز هم خدارا صد هزار مرتبه شکر که تکلیف رسته ی این وبلاگ هم مشخص شد . یعنی لااقل با جهل مرکب روی در نقاب خاک نخواهم کشید! 


کمبود محبت و توجه!

چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:18

حدود یک ماهی می شود که چیزی ننوشته ام . راستش را بخواهید،خیلی وقت بود که دلم می خواست بی خیال پست شب هفتی قبلی شده و  یک چیز شاد و همچین تو دل برو! بنویسم .ولی خب نمی شد. یعنی یجورایی  منتظر بودم تا یک نفر بیاید و یک کامنت احساسات جرو واجر کن برایم بگذارد . این که: کجایی و بلاگستان بدون تو صفا ندارد و نوشته هایت مرا تا اوج بودن می کشاند و حالا دچار نیستی شده ام و  ازین قسم تعارفات متداول وبلاگی!

 شما که غریبه نییستید روزی چند بار هم به کامنتدانی سر می زدم تا شاید یک نفر ، یک اشاره ای به نبودنم و غمی که از فراق نوشته هایم متحمل می شود بکند تا من با سر بدوم و یک مطلبی از خودم ساطع کنم!حتی بارها دچار این فکر عجیب می شدم که بروم خودم برای خودم، کامنت قربان صدقه رونده بگذارم ( یعنی اینجور دچار کمبود توجه و محبتم ها!).

دردا و دریغا و حسرتا و افسوسا و ندامتا! که چشمم هرگز به دیدن چنین کامنتی روشن نشد و مجبور شدم دست از پا درازتر و به صورت خود به خودی ! به صحنه ای برگردم که تازه متوجه شده ام در آن یک نخودی بیشتر نیستم و بودن و نبودنم توفیری ندارد و حتی شاید نبودنم اولی تر و به صلاح نزدیک تر باشد !

آخر می دانید کجایش ناراحت کننده است ؟ این که مطلب آخری( بازجذب سرو تونین!)، ازین نوشته های زنجموره ای است. ازینها که ننه من غریبم بازی تویش بیداد می کند . حتی یک جاییش هم اشاره ای زیر پوستی به خود کشی و این جور چیزها کرده ام تا احتمالا دوز جگر سوزی اش را ببرم بالا  و توجه بیشتری را به خودم جلب کنم ! ولی خب هیچ کس حتی ذره ای هم تحویلم نگرفت .

خود تان را بگذارید جای من ! با این ید طولای وبلاگ نویسی! و این همه دود مانیتور خوردن و خاک شهیدپرور* بلاگستان را تو حلق چپاندن ، اقصی نقاط بدنتان ازین تحویل گرفته نشدن ، الو نمی گیرد؟! می گیرد دیگر!

 

*مورد بوده که طرف، پای وبلاگش زخم بستر گرفته و زخمش به دلیل حساس بودن ناحیه مورد نظر! عفونی شده و عفونت وارد خون شده و خلاصه ریق رحمت را سر کشیده !