X
تبلیغات
رایتل

مشکلی به نام بازجذب سروتونین!!

شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:27

در حال حاضر که مشغول نوشتن این خزعبلاتم باید می رفتم یک جلسه ای که نرفتم.  اصلا حوصله اش را ندارم. یعنی حوصله ی هیچ کاری ندارم. دلم می خواهد علافی کنم و برای خودم ول بچرخم. البته  تحمل هزینه های ول چرخیدن را هم ندارم. یعنی تا یک چیزی می شنوم توی این حول و حوالی که خانم فلانی کارهایش را سر موقع انجام نمی دهد ، به تیریش مانتویم بر می خورد و کلا دچار پوچی می شوم و در وصف هیچ در هیچی زندگی داد سخن در می دهم .

آدم بی خودی شده ام  این روزها. البته قرص های خوفی هم می خورم که قراراست از بازجذب سروتونین توسط عصب های پس سیناپسیم جلوگیری کند( همچین آدم دقیقی هستم و حواسم به چیزی که می خورم هست!) . هر حالتی که پیدا می کنم و تمایلم به علافی بیشتر می شود برای توضیحات بیشتر به بروشور داخل جعبه مراجعه می کنم ! یعنی آنقدر این بروشور را خوانده ام که تبدیل شده به یکی از نقشه های دزدان دریایی قرن 17. اصلا شده است یک چیزی تو مایه های جیگر زلیخا! (یعنی این طور پاره پوره شده است ها). ولی خب هر چه می گردم چیزی مبنی بر این که جزو عوارض قرص های مذکور تمایل به علافی بدون هزینه ذکر شده باشد ، پیدا نمی کنم. یعنی یک جور تمایل عجیبی دارم به این که هیچ کاری نکنم ولی در عین حال همه ی کارهایم هم به نحو احسن انجام شوند.

حالا که خوب فکرش را می کنم می بینم، من اصلا این قرص ها را می خورم که کمتر تمایل به علافی و دراز کش شدن و خواب داشته باشم.  

خب یجورایی حالم خوب نبود. زانکس می خوردم مشت مشت! کیف  هم می کردم . حتی گاهی دلم می خواست که یک مشت بیشتر بخورم و خلاص! به دکترمراجعه کرده و ایشان هم گفتند که ناراحت نباش چون سروتونین بدنت بازجذب می شود! این گونه هستی و برو این قرص ها را بخور خوب می شوی ! حالا نمی دانم خوب می شوم یا نه؟         

همنام

پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 20:09

هفته ی گذشته دختر دایی ام عقد کرد. یک وقت فکرنکنید به دلیل محدود بودن تعداد فک و فامیل ، ازدواج یکیشان این قدر برایم مهم شده! خیر. نگارنده از هر حیث در فقر باشد از حیث داشتن کازین که با تلفظ زنجانیش ، به آن دای قیزی ، دای اوغلی ، بیب قیزی و بیب اوغلی و عم قیزی و عم اوغلی گفته می شود در غنا به سر می برد . یعنی این قدر زیادند که اصلا نمی دانم کدامشان در قید تجردند یا تاهل! چه برسد به اعلام عمومی زمان عقدشان. ان هم ازین وبلاگ پر مخاطب !

تنها تفاوت این دای قیزی با کازین های دیگرم در آنست که وقتی من در کسوت  کودکی دهساله، شاد وخرم مشغول پریدن از جوهای مختلف بودم ! ایشان چشم به جهان گشود و ابویشان که مردی به غایت خوش چهره ، چها رشانه، کمر باریک و ابرو کمند  بودند، نزد مادرم آمدند. (همین جور بی دلیل دلم خواست از دایی جانم تعریف کرده و یک جایی هم به صورت زیر پوستی و کاملا در لفافه اشاره کنم که اینجانب به اشد وضع حلال زاده ام) 

خلاصه این که دایی جان از مادرم اجازه گرفت تا نام بسیار خاص و بی همتای مرا ! روی دختر دردانه اش بگذارد . این گونه شد که از همان روز دای قیزی همنام پیدا کردم و بار رسالت سنگینی بر دوشم گذاشته شد!  

یعنی در همان چستی و چابکی دهسالگی با خودم گفتم بخشی از مسئولیت بزرگ کردن این بچه به دلیل همنام بودنمان ، با منست . (یعنی این جور مسئولیت پذیری بودم ها.) با خودم گفتم باید حواسم به درس و مشق و تربیت این بچه باشد تا به حول و قوه ی الهی! پله های ترقی را یکی یکی طی کند . البته همان موقع هم می دانستم که این کار را باید به صورت مجازی! و  از راه دور انجام دهم ! چون ماشالله هزار ماشالله مادری همانند شیر ژیان داشت که در کل و به صورت مادرزادی نسبت به فقره ی خواهر شوهر و اتچمنت هایش واکنش منفی نشان می داد.  

ولی خب من هم چنان در راستای رسالت خطیری که همنامی بر من تحمیل کرده بودو این که همان موقع ها هم ، کوشش بیهوده را به از خفتگی می دانستم ،ازهر فرصتی برای عمل به وظیفه استفاده می کردم. مثلا  تو کوچه و خیابان که این بچه را  می دیدم جلو رفته و دستی پر مهر بر سرش می کشیدم و تلویحا تمام تلاشم را می کردم تا مرا الگوی خود قرار داده وبانوی شریف و فرهیخته ای بار بیاید!

بالاخره بعد از گذشت سالها ایشان به دوشیزه ای خوش بر و رو و دانشجویی با کمالات تبدیل شد و پای راست  بر پله ی ترقی نهاد .ولی از آنجا که از قدیم گفته اند هر دختر ی به چمن بیشتر می دهد صفا! گلچین خواستگار امانش نمی دهد!  ایشان نیز فرصت قرار دادن پای چپ بر پله ی ترقی را پیدا نکرد. گویا شرط  خانواده داماد یعنی همان گلچین کنندگان! این بوده که عروس باید بی خیال درس و دانشگاه بشود،  تا آفتاب و مهتاب کمتری ببیند.  

همین به کشک حساب شدن الگو بودنم برای دای قیزی به اندازه ی کافی احساساتم را جر و واجر کرده بود که دیگر توصیف بسیار خوشایند مادرم از داماد ناک اوتم  کرد . یعنی یک جوری پشت سر هم  و با اشمئزاز و حال به هم خوردگی خاصی می گفت "پسره ی ریقوی عینکی" ، "پسره ی ریقوی عینکی" که با خودم گفتم مادربیچاره ی من هیچ وقت توی صورت دختر خودش  این قدردقیق نشده تا ببیند که چه عینک بزرگی با فریم کائوچویی مشکی ! روی آن جا خوش کرده است!

البته خداییش ریقو بودن هیچ رقمه به من نمی چسبد ماشالله هزار ماشالله!

خودنگاری

چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 14:33

بعضی از روزها مثل امروز انگار همه چی کجکی می شود. یعنی  خودت یک  جورایی دلت می خواهد همچین شنگول و شاد بروی سراغ زندگی اما هیچ چیز و هیچ کس برای رسیدن به این خواسته یاریت نمی کند . دو سه روزست که آسمان اینجا پرست از ابرهای سیاه عقیم. در نتیجه سر صبحی خانه به شکل عجیبی تاریک و غبار آلودبه نظر می رسد. یعنی احساس می کنی مبل ها و میز و صندلی ها و سایل آشپزخانه خودشان را استتار کرده اند ومانند بیگانه هایی مرموز نگاهت می کنند. موقع ریختن شیر توی لیوان با همه ی دقتی که می کنی نصف بیشترش می ریزد روی کابینت . بعدش یک چیزی توی دلت می ریزد پایین. هول می شوی درست مانند خدمتکارهای خانه های اعیانی توی فیلم ها که از ترس بیکار شدن و بی پناه شدن تند وتند کار می کنند و از اشتباه کردن می ترسند.  

حوصله ی نان و پنیر صبحانه را نداری و بی خیالانه، کیف کوچکت را می اندازی روی دوشت و از خانه ای که انگارهمه چیزش با تو بیگانه شده، می زنی بیرون. به خیالت که زود است و به موقع می رسی اداره. یعنی دیرت نمی شود و می توانی مثل خیلی از همکارهای وقت شناست!، درست سر 7:30 کارت بزنی . یعنی داستانی شده این کارت زدن ما هم به خدا. اداره ی ما می تواند سمبل و الگو نمونه ی تمام بی نظمی های جهان قرارگیرد . به قول محمدرضا ایده ال تایپ بی نظمی و شلختگی است در خیلی از موارد غیر ازین همین بحث حضور و غیاب و ورود و خروج که خیلی خوشگل رصدت می کنند و آخر ماه یک پرینت ناز از ساعات و حتی دقایق  تاخیر و تعجیل ها روی میزت می گذارند که همین جور انگشت حیرت بر دها ن می مانی ازین همه آراستگی و نظم و ترتیب با هم یک جا نشسته ! یعنی دهانت رسما استاد می شود استاد شدنی !

 امروز ولی  بر عکس همه ی روزها 7:32 خود را به سر منزل مقصود و پای دستگاه کارت زنی می رسانی و دستپاچه کارتت را می کشی . بوق همیشگی را نمی زند و چیزی ثبت نمی شود، دوباره می کشی و سه باره ...تا بالاخره حالیت می شود، عدل همین امروز که 7:32 رسیده ای اداره ، دستگاه خراب است و نگهبان جلوی در، روی برگه ای که هیچ نشانی از نظم در آن نیست! اسامی کارمندان و ساعت های ورودشان را می نویسد.  

توی راهرو ها و پله های تنگ و تاریک اداره احساس می کنی یک نفر از پشت پاهایت را گرفته و وزنت دو سه برابر همیشه است . با همکارهایی که غبار- از جنس همان غباری که روی اثاث خانه بود- روی صورت و لباسشان نشسته  چاق سلامتی می کنی و می نشینی پشت میزی  که این روزها برایت نقش استودان گوردخمه های زرتشتیان عهد باستان را پیدا کرده.

آسمان پرست از ابرهای سیاه عقیم  و هنوز هم دلت می خواهد با زندگی رفیق باشی . ازسر سیری است  یا نفخ شاید .

پ.ن. به قول رها نوشته های این وبلاگ شب هفتی شده رفته پی کارش!