X
تبلیغات
رایتل

غربت

سه‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 13:19

هفته ی آینده می روم تهران و از آن جا هم سری به زنجان و دهمان می زنم. در واقع یک جورایی می خواهم سری به زادگاهم بزنم ... راستش این دهاتی بودن ما هم برای خودش مصیبتی  است عظمی !توی مایه های همان مصیبت هایی که معمولا مجری های رسانه ی ملی !با بتشان به محضر حضرت ولی عصر و همه امت اسلامی،  تسلیت می گویند!

بگذریم ... استادی داشتیم که روانشناسی درس می داد و خودش ازین تهرانی ها ی اصیل بود . ازینها که مثلا جدشان توی قریه ای به نام طهران زندگی می کرده و اینها! یادم هست یکبار سر کلاس می گفت "خیلی بدست که آدم هایی مثل خودش جایی را ندارند که بگویند آن جایی هستندو تهران دیگر جایی نیست که کسی نسبت به آن احساس تعلق کند.می گفت به حال شما دانشجوهای دهاتی غبطه می خورم که هر چندوقت یک بار بقچه تان را می پیچید ومی روید جایی که متعلق به شماست..." و ازین جور حرفای صد من یه غاز!

آن روز جلوی روی خودش به حرفی که می زد ، خندیدم ...این روزها که دیگر تجربه ی شخصی و زیسته ام ثابت کرده ، حرف های استاد مذکور ،در ردیف مضحک ترین شنیده هایم قرار دارند.  یعنی به نظرم ، آدم های دهاتی مثل من، بی در کجاتر ازین حرفا هستند که خودشان را به جایی و خاکی وصل کنند . خاکشان با آنها غریب است و خودشان در جاهای دیگر غریب. یکجورغربت دائم ...ازین  غریبی های  به اشد وضع ناامن. می گویم ناامن چون خودم تجربه کرده ام . یعنی می دانم ،توی این شهر یا هر شهر دیگری زندگی کنم ، کوچه و خیابانی وجود ندارد که ردی از بی خیالی های کودکی و باخیالی های! معصوم دوران نوجوانیم داشته باشد. این بی خاطرگی و بی هویتی مکانی  به لحاظ احساسی همه جا را برایم  ناامن کرده است .

 مثلا  من دلم می خواهد وقتی با یکی از همکارهایم  توی یکی از خیابان های این شهر راه می روم  بادست آن طرف خیابان را نشانش بدهم و بگویم" اینجا  دبستان من بود ... یادش بخیر آن وقت ها دیوارهایش این رنگی نبودند ..."  ودر همان حالی که  اینها  را برای همکارم تعریف می کنم و یاد دوستان دوران دبستان برایم زنده شده به با حال ترینشان که هنوز هم با هم ارتباط داریم ،زنگ بزنم و چترم را تو ی خانه یا محل کارش باز کنم و آن وقت تا نفس یاری می کند ،استکان چایی به دست برایش حرف بزنم  ....

هیچ چیز مانند یک دوست قدیمی نمی تواند غبار زمان را از روی دل و جانت پاک کند . به نظرم اینها یک جورایی به روح آدمی آب و دانه می رسانند . غریبی همیشگی ، روحت را دچار سو تغذیه ای  مداوم می کند. همه ی ذخایر خوراکی روحم ته کشیده اند .برای همین است که روح من این روزها بی حال است...می ترسم از روزی که به اغما برود .

سرشار!

یکشنبه 24 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 09:08

دخترک با چادر بلند ملی اش! لابلای صندلی های خالی اتوبوس واحد بازیگوشی می کند .ریزه میزه و سبزه است. ۶-۵ ساله به نظر می رسد و فکر می کنم ازین بازی هایی می کند که بچه ها توی تنهاییشان اختراع می کنند . با خودش آهسته حرف می زند و   می رود روی یک صندلی دیگر می نشیند . آنجا هم با اشاره  ی سر و دست  یک چیزهایی به همبازی خیالی اش می گوید و می رود دو تا صندلی جلوتر! زن مسنی که به نظر می رسد مادربزرگ دخترک باشد گاهی با چشم غره، تذکرهای سر شار از عاطفه ای به او می دهد : " جوونمرگ شده بشین!" " توله سگ  چادرتو جمع کن" و ....

دخترک  بعضی وقت ها نگاهی به زن می کند و کمی آرام می شود ولی انگار همبازیش راحتش نمی گذارد و هی دعوتش می کند که تا اتوبوس خلوت است بیا صندلی بازی کنیم....توی یکی از همین جابجایی ها ،چادرش زیر پایش گیر می کند و وسط اتوبوس می خورد زمین. با بغض کودکانه ای مادرش را صدا می کند . زن گوشه ی چادرش را گاز محکمی می زند و می رود سراغ زنگوله پای تابوتش ! موهای چادر پیچ زنگوله را از پشت می گیرد و اززمین بلندش می کند: " مگه نگفتم  آروم بگیر؟" جیغ زنگوله بلند می شود : "مامان توروخدا! غلط کردم " اما زن کوتاه نمی آید . دقیقا عدل همان موقع یادش افتاده که باید به وظیفه ی سترگ مادری و تربیت فرزند همت بگمارد در نتیجه همان وسط اتوبوس ، نیشگون غضبناکی از بازوی چادر ملی پیچ! دخترک می گیرد و می گوید:" پدر سگ ! "

من هم که مدتیست تحت تاثیر سفار شهای لقمان وار اوبامای حکیم به دخترانش هستم ،اشارات متعدد زن مزبور به سگ بودن پدر دخترک باعث می شود تا از خودم بپرسم : حالا چرا تو این هاگیر واگیر ،زنک یاد مهربانی های شوهرش افتاده؟! آیا می خواهد به خودش یادآوری کند که: توچنین شوهر مهربانی داری پس چرا اینقدر نامهربانی جیگر ؟! یا می خواهد تلویحا به بچه اش بگوید : دختر عزیزم! تو از نامهربانی من !مهربانی یاد بگیر چون پدرت سرشار از عاطفه است و خودت هم یکی از محصولات مستقیم این عاطفه ی سرشاری ! کلا پدرت موقع به وجود آمدن تو و بقیه ی خواهر، برادر هایت سرشار بود!!... 

 

 

من مصنوعی ام...

دوشنبه 11 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 14:09

از خوب روزگار مدتیست که با یک همکار فرهیخته و شاعر هم اتاق شده ام . ازآن دست آدم هایی که کلا اشتباهی به این دنیا امده اند. یک جورایی مال این دنیا نیستند نمی گویم آسمانی ،  ولی حداقل متعلق به یک کره ی دیگرند.  در کنار نوشتن و جواب دادن نامه های اداری برای بچه ها قصه می نویسد وشعر های قشنگی می گوید . روی سرسره ی رنگین کمان سر می خورد و  خودش را توی دامن ابرها می اندازد و خلاصه که برای من خیلی خوب شده . یعنی برای حس و حال غیر جدی همیشه معذب من دریچه ایست -هر چند حسر تناک- رو به دنیایی رنگی و خیالی. 

امروز شعرش را که برایم خواند دلم گرفته تر از همیشه شد . این که نشسته و به گل های مصنوعی روی قالی ماشینی نگاه کرده و به خودش فکر کرده که خودش نیست. آن وقت دلش برای گلهای قالی سوخته که هیچ پروانه ای رویشان نمی نشیند.. .   

 

رفتار من عادی است

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 13:25

این روزها با این شعر زنده یاد قیصر امین پور صفایی می کنم وصف ناشدنی! :

 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>