X
تبلیغات
رایتل

آن وقت...

پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:32


دیرگاهیست هجوم خالی اطراف ، قبای ژنده ی دلم را به غارت برده؛


آن وقت دل بی بالاپوش من ، یخ زده و محزون، پادیر* شکستگی این روزها شده است


تکیه بر پادیر منجمد و لرزان را  تا جنون و  شکستن فاصله یک اشاره است نازنین ...



تقدیم به رهای عزیز که نادیده خیلی دوستش دارم



*  پادیر ستونی است که پای دیوار شکسته علم می کنند


یادداشت های یک سیاهی لشکر گشنه!

چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 00:25

قبلا آدم ها مهمانی عروسی می گرفتند تا توی شادیشان باشی و یک شام و شیرینی هم میل کنی و اگر هم بشود و خود مهمان ها هم اهل حال بودند تا پاسی از شب برای خودشان وول  بخورندو انرژی های بلوکه شده توی کمر و اطراف و اکنافش را همچین مشت بریزند بیرون!

این روزها  انگار مهمانی عروسی می گیرند تا شاید  فیلمشان برای  بخش بهترین مستند،اسکار بگیرد ! مهمان ها هم نقش سیاهی لشکرهای نگون بخت را بازی می کنند ! خلاصه به قول همشهریا! اوضاع اَلیه به خدا!

یکی از همین عروسی نماها! دخل ما را در آورد ! یعنی من که بنکل دچار تهوع شده بودم . ساعت های متمادی روی صندلی های ناراحت توی  یک فضای تاریک آزار دهنده که اسمش را گذاشته بودند باغ آن هم کیلومترها خارج از شهر... فکرش را بکنید یارو عروس و داماد آمدند سر میز ما تا تشکر کنند تا ما هم آرزوی خوشبختی برایشان بکنیم و این جور چیزها. فیلمبردار اول جای تک تکمان را بعد از کلی این ور و آن ور کردنمان مشخص کرد و بعد رو کرد به این دو نوگل نو شکفته و گفت : "حالا همون جمله رو بگین!" یعنی دیالوگ مشخصی هم داشتند !

به دستور همین فیلمبردار و بر و بچز هنرمند حاضر در صحنه، شام ساعت 2 صبح سرو شد !البته برای کسانی مانند من که  کلاشام نمی خورند خیلی فرقی نمی کرد ولی حال و احوال مهمانهایی که لبی هم به خمره  رسانده بودند واویلا بود! یعنی یجورایی برای یک تیکه نون خشک توی آن بیابان ظلمانی! التماس می کردند. ولی دریغ از یک جو رافت  و رقت اسلامی در روسای مهمانی یا همان فیلمبرداران محترم.

خلاصه این که ساعت 4 صبح رسیدیم خانه و من به خاطر به هم ریختگی اعصاب ازین وضعیت نابهنجار و از همه مهم تر از فکر 7 صبح سر کار رفتن ، حس آدمی را داشتم که می تواند در چنددقیقه به صورت زنجیره ای مرتکب قتل های گوناگون شود!

ای کسانی که هنوزجشن ازدواج برگزار نکرده اید و درهر حال قصدش را دارید! زنهار! ...نکنید این کارها را ! ملت که گناهی نکرده اند... نگون اقبال هایی مانند من توی هزار تا بدبختی وسط هفته به خاطر هزار و یک باید و نباید دست و پاگیر بی خود !چیتان فیتان می کنند و در جشن شما حضور به هم می رسانند . پس تورا جان بچه های گوگولی آینده تان مستندنگاری ، مستند سازی و فیلم بازی کردن هایتان را بگذارید برای یک فرصت مقتضی و یک لقمه چیزی بریزید توی حلق مهمان ها و بعد ازین که آنها را راهی خانه هایشان کردید، آن وقت بروید سراغ مستند سازی و مستند نگاری هایتان.  حتی می توانید فیلمبردارتان را به حجله و اینها هم  ببرید شاید ایده های جالبی برای این بخش از برنامه داشته باشد!

 

تولدانه

یکشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 00:29

هنوزم میشه عاشق بود       تو باشی کار سختی نیست


میدونم که ازین کارا خوشت نمیاد .میدونم که  این کار برات به اندازه ی تبریک های فرمالیته ی  زن و شوهرها توی اون صفحه ی مسخره ی روزنامه ی ایران، مسخرست!

میدونم که وقتی این پست رو ببینی  اخم می کنی و بعدشم سیبیلتو می جویی  !! همه ی اینارو میدونم! ولی خب دلم خواست  همین حالا و همین جا برات بنویسم که چقدر از بودنت خوشحال و از داشتنت کیفورم! *


پس تولدت بیشتر از هر کسی بر من مبارک نارنینم


* نگاه به ظاهر مادر فولادزره وارم نکن . مستقیم طرف چپ قلبی که یه معدن طلاست همین جور متروک افتاده! این حرفا و این نوشته هم یه جیرینگ جیرینگ از معدن فوق الذکره! باور کن!( آیکون دیگرگونه معرفی کردن خویشتن به خزترین وضع ممکن! )

بیچاره!

دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 13:08

بی دلیل اخم کرده ام و در حال بافتن هزار جور فکر عجیب و غریبم  که می آید و  آرام می نشیند کنار م وخیلی لطیف و مهربانانه زمزمه می کند :  

طوفان نشو منو یک قاصدک نکن  

من عاشق توام یک لحظه شک نکن

من با حسی در حال ذوقمرگی و غش و ضعف و ندید بدیدی و بی جنبگی و ... اینا :"واقعا؟!"

موسیو با بدجنسی تمام  :" راستش خب میدونی ؟ انگارچاره ای ندارم! چون پرسیدی میگما! تو رو نمیشه با یه من عسلم خورد ولی خب خدا زده پس کله ی من! گاهی با خودم میگم  این بشر چی داره که من هنوز تحمل می کنم و نمیرم حداقل سه تا زن دیگه برا خوشبختیو خوشگذروونیم بگیرم ؟! میدونی خب شاید یه جورایی بی عرضه باشم و اینا! ....چون پرسیدی گقتما وگرنه: من عاشق توام یک لحظه شک نکن!"

 

 

خواستم بگم کلا! یه همچین شوهری دارم من!

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>