X
تبلیغات
رایتل

منحنی شب های قدرمن!

یکشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 23:44

تا همین دو سه سال پیش با اعتقادی راسخ ،روزه می گرفتم و شب های قدر هم که کلا به تضرع  و توبه از هزار کار کرده و ناکرده می گذشت . حالا بماند که چطوراز بد رقم شدن سرنوشتم  چونان کلبی جبون! می ترسیدم! 

چندسال قبل ترش  که اصلا فازم فرق می کرد . به طوری که  همچین عفیف و نجیب  و مسلمه و چشم بر زمین دوخته!! سجاده  و مفاتیح به بغل راهی یکی ازخانه ها ی  بی شمار خدا می شدم و سحر  با چشمانی از شدت تضرع به در آمده ولی قلبی مرضی(به سکون ر )!! برگشته و کپه را می گذاشتم!

چند سال  قبل تر ترترش هم که نوجوانی  بودم تازه پشت لب سبز شده !! ( خداوکیلی اگر خانم ها نباید سبیل داشته باشند پس چرا پشت لبشان سبز می شود؟ که بند و شمع ! برای کندنش لازم بشود؟) دوست نابابی داشتم که شب های ماه رمضان و قدر وسط دعا خواندن و تضرع و التجا توی مسجد ،برای من ندید بدید خاک بر سر ،ماجراهای تا حدودی سک.سی عاطفی دختر همسایه شان با دوست پسرش را تعریف می کرد که من تازه می فهمم ممکن است اکثر آن ماجراها به دلیل همان  نو ظهوری سبزی پشت لب مذکور!! کاملا تخیلی بوده باشند!!

حالا که فکرش را می کنم ، می بینم لامصب برای زیاد کردن پیاز داغ ماجرا و شیر فهم کردن من نابلد  !  چه چیزها که نمی گفت! ولی خب حتی یک بار هم نشد که  من گوش مخملی بپزسم : که تو وسط همه ی ژانگولربازی های این دو عاشق چه کار می کنی؟از طرف خانواده ی دختر موظف شدی که  مبادا دو نامحرم در خلوت با هم خلوت کنند؟!! آخه تو سر پیازی یا ته پیاز که دقیقا وسط و حین ارتکاب تمام کنش ها و واکنش های عشقولانه ی غیر افلاطونی این دونفر جوانه زده ای؟! ...  یادش بخیر ! در کل اوستایی بود برا ی خودش آن هم در آن عصر جاهلیت و بی خبری آن دوره!! یعنی پتانسیل یک فهیمه رحیمی شدن را همچین قشنگ داشت !  ... بگذریم ...

حالا این که چرا امشب این اراجیف را به هم می بافم خودش جای بسی تقدیر و تشکر دارد از سورمه بانو  که با خواندن مطلب گودریشان کلی فیلمان یاد هندوستان کرد و آهی از ته دل بر کشیدیم که هی! جوانی و دلپاکی و شب قدر و تضرع!

هی نوجوانی و سبزه ی پشت لب!!تضرع با دوست ناباب!

حالا هم که غریقی بی حشیشیم ! هی!!




اسقاط تکلیف نوشت! این پست صرفا اراجیف و هذیان های یک مغز خسته و درهم و برهم بوده و ارزش یک بار خوانده شدن را هم ندارد!


شوک لازم !!

پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 16:46

 

دیر گاهیست که :


با نسیم همراه نشده و با نسترن نرقصیده ام  

با باران هم آواز نشده و با رنگین کمان حیران نشده ام  

با جویبار رفیق نشده و با پونه ای وحشی، اهلی و رام نشده ام  

با موج، دل به  دریا نزده و با ساحل آرام نگرفته ام  

با آفتابِ لابلای برگ های چنار خلوت نکرده و با بهار جوانه نزده ام 

به سروی سلام نکرده و با سِهره ای نخوانده ام 

ماه را ندیده و با مهتاب نجوا نکرده ام  

..... 

دستگاه شوک بیاورید، شاید این موجود ایست قلبی کرده!

 

برهوت

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 17:55

 می دانی که ؟شاعران را با چشم ارادتی است بسیار

اما تنها، از رودخانه و خونابه ی چشم سرودن کافی نیست...

چشمان خشکیده را چاره ای باید...

آبی آرام قلبت که خشک شود

ابرهای آسمانت می میرند

آن وقت این چشم توست که بی برفی و بی بارانی ،بی رودخانه اش می کند

دیگر از ابر  و باران مصنوعی هم کاری بر نمی آید...

این روزها تا چشم کار می کند از قلب تا چشم ، بیابان در بیابان است نازنین....




تقدیم به ابر چند ضلعی که خواسته بود از "خالی بودنهایم" بنویسم.


شناگر حرفه ای هستند ایشان!

شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 17:22

من و موسیو تصمیم گرفته ایم که کمی از فانتزی بازی و منور الفکر مسلکی هایمان کم کرده و همچین اساسی بچسبیم به زندگی و جمع آوری پول و پَله! تابلکه شاید قبل ازین که راهی دیار آخرت شویم، هشتمان از گرو همیشگی نهمان در بیاید و عقاب روزی!! شویم!!

در همین راستا تازگیها موسیو شرکتی راه انداخته اند و قصد انجام یک سری اموری را دارند که به عنوان شغل دومشان نه تنها بی پول نباشیم بلکه پارو برداریم و اسکناس های نازمنگلی را برای تسهیل در عبور و مرورمان  به دو طرف بزنیم و جوری شود که به پول روب احتیاج پیدا کنیم!!!

ولی خب اول راه است و بدون هیچ دشت اول و دخلی ! هزار خرج و مخارج مختلف مثل اجاره ی محل ، دکوراسیون داخلی و میز و صندلی و چاپ کارت وپوستر و... روی دستمان مانده و همین جور دچار بینوایی و اینها هستیم .

 این موضوع را تا همین جا داشته باشید !

جمعه عصر است و زیر بار کلی قسط و قرض و قوله و بینوایی و کسالت عصر جمعه ای!  در حال تخمین زدن هزینه های ماه آینده هستیم  که حضرت موسیو (دامت ظله عالی )خیلی جدی می گوید: "دو تومن لپ تاپ شرکت و ششصد تومان هم تبلتی که  دیده و پسندیده ام را اضافه کن! "

 وقتی می بیند حرفی نمی زنم ادامه می دهد : "من دیگه اون آدمی که می شناختی نیستم ! من الان یه بیزنس منم !یه مدیر عامل ! باید اینارو داشته باشم که مشتری جذبم شه! ببخشید جذب شرکت شه! باید کت و شلوار مارک بپوشم ! باید کیف و کفشم مشتریو جذبم کنه! یعنی جذب شرکت کنه!ساعتم نمیگم رولکس، نمیگم رادو، نمیگم امگا، حداقل تیسوت که  باید باشه!؟ ....در ضمن  یه خانوم منشی خوش قد و بالای خوش بر و رو ، که مهربون هم باشه دیگه جزو ملزوماته! میدونی که این یکی هم خودمو جذب می کنه هم مشتریو !!"


پ.ن. خواستم بگم یه همچین شوهر جوگیری دارم که کلا تو همین بی آبی هم داره عین یه حرفه ای کرال سینه میره!


تقدیم نوشت :این پست تقدیم به کوالا کوچولو که ماجراهای من و موسیو نیمه جدیو دوست داره!

 

 

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>