X
تبلیغات
رایتل

بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

جمعه 27 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 21:40

دلواپس هزار کار ناتمام بی سرانجامم. دلواپسی ها را خیالی نیست که این بی سرانجامی ها مرا خواهد کشت . این که نمی دانم کدام کارم گره از کدام کار فرو بسته می گشاید ؟ این که از خودم ناامید ناامید شده ام  از این همه دنبال دنیا و آنچه در آنست دویدن بدون اندک رضایتی . از 6 صبح تا 4 عصر دویدن باطل ، دارد باطلم می کند ... سر هم بافتن یک مشت اراجیف  و حرف مفت زدن دارد قیمت خودم را برای خودم پایین می آوردو احساس می کنم کم شده ام ،گم شده ام ، این ، آن چیری نیست که می خواستم و می خواهم . از حرف زدن هم خسته شده ام از این که هیچ کاری برای تغییر شرایطم نمی کنم این که حتی نتوانسته ام ساعت خوابم را سر و سامان بدهم !

نیمه شب می خوابم و صبح در حال سینه خیر آماده ی رفتن  می شوم . تمام تلاشم می شود این که موقع پوشیدن لباس هایم یک کنجی از دیوار را گیر بیاورم و چرتکی بزنم ! حتی مورد داشته ام که به جاکفشی تکیه داده و خوابیده ام !فکرش را بکنیدهر هفته 6 روز تمام این طوری بروید سر کار . آن هم چه کاری؟! این که فقط حرص بخوری و بغض هایت را قورت بدهی و به خودت و این زندگی نفرین بفرستی و دو باره تو ی هوای 40 درجه، توی قوطی بی دریچه ای به نام تاکسی کنار بی نوایی که لاستیک موتورش را هم با خودش سوار ماشین کرده بچپی و بوی عرق و دود و لاستیک روغنی با گرما معجونی بسازند که حتی خود خدا را هم از هوش ببرد. با این حال خراب می رسم خانه و کمی به رتق و فتق امور می گذرد چون بالاخره هر چه باشد خانه داری هم باید بکنم هر چند کج دار  و مریز .

این که از دنیای شخصی و تجربه ی زیسته ی هر روزه ام که موقع تعریف کردنش  همه اش باید بگویم : جای بد نرفته باشید، چشمتان روز بد نبیند و گلاب به رویتان... عرصه ی عمومی هم که چنگی به دل نمی زند و همه ی اخبار یکی یکی کام تلخم را زهر آگین و روحم را شمع آجین می کنند . هر چه می خوانی و می شنوی همه بد اندر بد است.

 حالا شما بگویید با این شرایط ،مثبت اندیشی و خوش بینی ،کمی ابلهانه به نظر نمی رسد؟ گیرم که هر روز من گفتم: سلام به زندگی ، وقتی  زندگی به جای جواب شستش را برایم بالا می برد خداییش باید عصاره ی بلاهت باشم که باز هم سلامش کنم .

من هم در حال آماده کردن شست دستم و کشتن این امید لعنتی هستم. هر چند امید من مدتهاست مرگ مغزی شده و یادگارش همین تلخی دمادم کاهنده ایست که همیشه همراهم بوده و هست .

   این روزهایم پر شده از اندوه... بهترست بگویم لبریز از اندوه ...و من  دوباره نقشی شده ام بر ساحل... به همان بی اعتباری...دلواپس تلنگر یک موج ، تا به هم بریزم.



 

 

ماحراهای من و موسیو نیمه جدی(4)

چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:57

مدتی است موسیو جان ، از درد کتف ها و فضای میان دو کتف! شکایت دارد و راه به راه می گوید : من که آرزوی داشتن ماساژور جاندارو ! به گور می برم، کاش یه ماساژور بی جان برقی داشتم!

این حسرت ها و آرزوها ادامه داشتند تا این که دیشب کاملا فی البداهه فرمودند: شنبه روز مرده دیگه! میشه لطفا یه ماساژور درست و درمون برام بخری!

گفتم : عاموبی خیال!  قاطی کردی انگار! شنبه وفات امام خمینیه و هیچ ربطیم به روز مرد نداره!


 با قاطعیت  جواب دادند: از نظر من فقط یه مرد میتونست ، کل یه مملکتو  اونم در یه حرکت قهوه ای کنه که ایشون تونستن! ...

من:

موسیو نیمه جدی :پس می خری دیگه؟! ...آخیییییییش! از شنبه دیگه کت و کولم بهتر میشه!



پ.ن. خواستم بگم یه همچین شوهر  ماساژور لازم موقعیت سازی دارم!



آینه های تاریک

یکشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 00:56

برای آمنه و همه ی زنان سرزمین بی پناهم



ستاره باران چشم هایت میان گریه ی بی سر پناهی و خونابه ی لزج چسبیده به سر و صورتت محو شد و هیچ کس ندیدشان...

نورسیده دختر است... قدمش مبارک...

بعدها هم هیچ کس ستاره های چشم هایت را ندید...

مادر  پس پرده ی اَبرو و آبرو گمشان کرد

پدر توی جاده ی بی مبدا و مقصد نام و ناموس...

و مرد همسایه... او را به ستاره چه کار ؟! زیر و بمی می دید پس لباس تیره ی مدرسه و دانشگاهت ...

 اما خودت می دیدیشان...

تا این که  تو هم ستاره باران چشم هایت را میان هیاهوی آشفته بازار تفکیک های جنسیتی و تقسیم های باطل روزگار گم کردی ...

می دویدی از صبح تا شام ...  شاید ستاره ها باز گردند...

 اما امروز دست بی مروتی از آستین روزگار مرد سالار چشم هایت را به روی هر چه ستاره ، بسته است و تو مانده ای و آینه هایی که تاریکند و ...



ماجراهای من و موسیو نیمه جدی (3)

دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 00:29

نشسته ام توی اتاق و کتاب می خوانم . صدای آوازی می شنوم و خوب که گوش می کنم ،  صدای موسیو نیمه جدی است در حال دکلمه کردن این جملات  :


بنشینم زیر بید مجنون ... واااااااای از سکوت بره ها ، چقدر وحشی می کندمرا!

چشم هایم را می بندم و باز می کنم به کرات! گلدوزی بهتر است یا خیا طی یا خراطی !...

 و بعد بلند می گوید : بزن تو کار سنگ دوزی روی لباس ، پول توشه!


انگار دارد پست آخرم را می خواند!




پ.ن. خواستم بگم بی خود نبود که فروغ فرخزاد جدا شد و پروین اعتصامی هم مجرد بود ! منم دیگه به جایی نمیرسم!!

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>