X
تبلیغات
رایتل

جمعه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 23:26

حاقظ خواندم و بغض فر و خورده ی این روزهایم را در تک تک بیت های این غزل زیبا باریدم :


هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نگه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل جانم فدای آن محبوب

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا در آن سر زلف اردل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دودست دعا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد، خدا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد





به گزارش روابط عمومی این اداره کل!

پنج‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 20:25


طبق گزارش های  واصله از روابط عمومی این اداره کل! ، این جانب عنصری  از نوع خفن جدی هستم و هیچ نشانه ای دال بر نیمه بودن این جدیت در هیچ نقطه ای از وجود ذیجودم! یافت می نشود ! در نتیجه همه ی حرف های زیر کلمه کلمه از روی حساب و کتاب نگاشته شده اند !

به جان خودم چنان افتاده ام به کار خبر نویسی توی اداره ی بی در و پیکرمان که اعضای تحریریه ی بی بی سی و سی ان ان باید بروند یک مشت غاز برای چراندن پیدا کنند ! خب این کار نیاز به یک آدم جدی دارد دیگر ! ندارد؟!

آنقدر جدی که صبح علی الطلوع ( ساعت 7 صبح!) می رسم اداره، بعد مانند این حرفه ای ها پایم روی پای دیگر انداخته و شروع می کنم به  تورق نشریات رسیده ! خبرهای دستپخت خودم را یکی یکی رصد می کنم ! و هی !کله ام را به نشانه های مختلف تکان می دهم ،یک بار به نشانه ی تاسف،  یک بار به نشانه ی تایید و ...البته  لازم به ذکرست که از این نمادها هم به صورت حرفه ای استفاده و حداقل حداقلش خودم را  هم رده ی مسعود بهنود فرض می کنم!  فقط حیف که توی اتاق  کسی نیست تا شاهد این همه پرو فشنال بودنم باشد!

بعد از همه ی این ها شروع می کنم به تهیه ی خبر از نشستن و پاشدن و سرفه کردن مدیر کلمان ! و نوشتن جوابیه های دندان شکن و بافتن آسمان و ریسمان به هم ! و البته همگی یک ترجیع بند مشترک دارند : به گزارش روابط عمومی این اداره کل!



پی نوشت :به قول شیرازی ها عجب اوضاع اَلیه ها! 

شیخ و مریدان4 ( اف پی پی )

پنج‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 22:42
از شیخ پرسیدند : یا شیخ برایمان از " ستاره دخت ایران اسلامی " سخن بگو ! تا باشد راه رستگاری را یک شبه طی کرده و شبمان پر شود ازین دخت های ستاره گون!

با شنیدن این حرف ، شیخ را حال مخصوصی در گرفت و چشمانش برقی زد و نیرویی غیبی انگشتانش را به سمت بشکن زدن کشانید و در همین حال روحانی زمزمه کرد :" زن خوبه خوشگل باشه ، سفید و کمی چاق!"

این حال غریب شیخ ، ولوله و سماعی عارفانه را بر مریدان مستولی کرد به طوری که  کمری نبود که نجنبد و لبی نبود که  این ذکر روحانی را زمزمه نکند : زن خوبه خوشگل باشه ، سفید و کمی چاق!

شیخ ادامه داد: زن فرمانبر پارسای کند مرد درویش را پادشاه!

مریدی  کف بر دهان ، نعره زد که یا شیخ بس است مارا این قدر هوایی و کف بُر نکنید !

شیخ فرمود :فرزندم نور این ستارگان چشم و دل هر مردی را پر از انوارقدسی کند و چنان تیمارت کنند که حورالعین ها جلویشان لنگ بیندازند و غلاف کنند بالکل! بارورند و هر سال کودکی را که نطفه اش در شبی مقدر و معلوم و مبارک بسته شده ، به ایران اسلامی تقدیم  و شوی را میلیونر می کنند .

 خفت و خوی خوب ، رفت و روب عالی و پخت و پز عالی تر ،یک شماتیکی از هنرهای این سوپر استارهاست! آن گونه هستند و چنان زبان الکن مرا به آب انداخته اند که یارای سخن گفتنم نیست ازین فرمانبران پریوش پارسا که بعد ازین اف پی پی می خوانمشان !

مریدان فریاد زدند : یا شیخ اف پی پی می خوایم یاالله نه یکی بل چار تا! و چنان پریشان حال شدند که رشته ی درس و وعظ از هم گسیخت و شیخ نیز با ایشان هم صدا گشت!



بی ربط نوشت! یه لینک به درد بخور


امشب یک سر غرولندم! ازین عالم گویی دورم

چهارشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 22:51

دلم می خواهد از کلافگی هایم بنویسم . این که دلم نمی خواهد اینجا هم خودم را سانسور کنم و مانند همیشه نقاب بزنم . نقابی که رویش نوشته : همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم! کلافه ام و حوصله ی هیچ کاری را ندارم . فکر می کردم درمان شده ام ! فکر می کردم بر گشته ام به زندگی و مشغول چشیدن طعم های مختلفش شده ام . ولی اشتباه می کردم ... من پرزهای روحم خیلی وقتست که همه چیز را بی مزه یا تلخ مخابره می کنند و مغزم بدبینانه ترین تحلیل ها را توی چنته اش دارد. قصدم ننه من غریبم بازی در آوردن نیست که اگر هم باشد خیلی بی ربط نیست و واقعا احساس غریبگی می کنم با همه چیز و همه کس.

خیلی دلم می خواست کمی شوخ و  شنگی چاشنی نوشته ام می شد ولی نمی شود چون با حس کوری و لنگی  نمی شود ،شوخ و شنگ بود! نمی شود دیگر.

در حال حاضر فقط دلم می خواست می شد تنهای تنها بروم توی پارک همیشگی و با یک دست لباس راحت ورزشی تا نصفه شب بدوم ،در حالی که صدای مخملین داریوش توی گوشم زمزمه می کرد :

محبس خویشتن منم

ازین حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم

کجاست دار خسته ام

بعد برگردم وجنازه ی خودم را تحویل رختخواب بدهم!


( تعداد کل: 10 )
   1       2       3    >>