X
تبلیغات
رایتل

همه ی نوشته هایم می شوند چرکنویس!

سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 13:04

روزهاست نوشته هایم را می فرستم توی یادداشت های چرکنویس. چرکنویس هایی که باور کنید از همان اول پاکِ پاک بودند ولی شاید حال و هوای پست قبل و ترس ازین که منسوب شوم به خیل عظیم دمدمی مزاج های متلون الحال! باعث سانسورشان می شد.

در هر حال آمدم بگویم که بی نهایت دلتنگ همه ی دوستان وبلاگی ام هستم و هر چند هم چنان می خوانمتان، اما انگار وقتی چراغ خانه ات خاموش است خودت هم بی فروغ می شوی و خاموش ... ردت را هم کسی نمی بیند... صدایت را نمی شنود و محو می شوی ... دلم می خواهد بینتان باشم و با شما حرف بزنم... حرف های زیادی برای گفتن دارم .


فعلا از زبان م. آزاد ، شرح حال این روزهایم را بخوانید :


نه آفتاب، نه باران

به آفتاب بگو

که راه کج کند از آستان خانه ی من

که این درخت تباه

به مهربانی او

جوان نخواهد شد

و هیچ دارویی

درمان او نخواهد کرد

نه آفتاب ، نه باران

مگر صلابت سیلی

سقوط صاعقه ای!

I'm an ordinary person!

پنج‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 13:56

خداییش عنوان زبان اصلی را که دارید؟! بچه های وبلاگیی که تا حدودی مرا می شناسند از جو گیر بودن ذاتی ام  خبر دارند و در نتیجه خیلی برایشان عجیب نیست!

چند وقت پیش فیلمی دیدم با عنوان hope floats که با شخصیت اصلیش همذات پنداری عجیبی کردم !این خانم در جایی از فیلم به دخترش می گوید : "من همیشه فکر می کردم آدم مخصوصی هستم ولی تازه متوجه شدم که معمولی تر ازین حرفام!"

راستش من هم از زمانی که به این موضوع یعنی بیش از حد معمولی بودن خودم پی برده ام زندگی برایم راحت تر شده ،چون انتظارات عجیب و غریب از خودم را به گوشه ای پرت کرده و سرم را به روزمرگی های متداول گرم کرده ام .هر روز با خودم می گویم خوشبختی و آرامش درون تو لانه کرده و شاید تخم هم گذاشته باشد ! گفتم تخم یادم اقتاد به این که حتی به سرم زده بود بزنم توی کار زاد و ولد! ولی خب هر چه بیشتر برای توجیه کارم کوشیدم ،شیون کودکی که از آمدن به این دنیا می ترسید و مرا مقصر می دانست ، بیشتر آزارم داد در نتیجه بی خیالش شدم .

ولی باور کنید بقیه ی امور زندگی را چونان بره ای آرام و مطیع به جان و دل پذیرفته ام ....

صد من یه غازی دیگر!

پنج‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 13:15

چند وقتیست که ذهنم گرفتار موضوعات بی ربطی چون نامگذاری بچه ها و اینهاست!* می گویم بی ربط چون نه خودم قصد بچه دار شدن دارم و نه کسی از اطرافیان دور و نزدیکم که کودکی در بطن وجود داشته و دارد! از من برای نامگذاری نظر خواسته است!

چند وقت پیش برادرم یک "زاده "گیرش آمد و اسمش را گذاشتند زهرا.در حالی که نام چند تا از دختر دایی ها و  دختر خاله ها و دختر عمه هایم ،هم زهراست. دوستی دارم که اسم دخترش را گذاشته نازنین فاطمه  ،چون فاطمه توی فامیلشان زیاد بوده این بار این ها یک نازنینش را تحویل ملک و مملکت اسلامیمان داده اند! عمه ای دارم که اسم همه ی نوه های مونثش فاطمه و مذکرش محمد است ، بطوری که برای پرهیز از هر گونه اشتباهی ، مجبوریم با اتچمنت نام پدر و مادر هایشان شناساییشان کنیم و ...

باور کنید، قصد جریحه دار کردن احساسات مذهبی هیچ کس را ندارم ولی دلم می خواهد بدانم چرا باید معنای نام سی چهل درصد از اناث کشورم ،منجمله خودم ،زنی باشد که کودکش را از شیر گرفته است؟! همین.


* بی کارم دیگه! در راستای همین بی کاری ، احتمالا بعد ازین صد من یه غازهای بیشتری به حضور انورتان تقدیم خواهد شد!