X
تبلیغات
رایتل

جدال صبحگاهی

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:46

 صبح کله ی سحر با دل پیچ وگلو درد شدید از خواب بیدار شده و مانند یک عدد بز! با وجود تمام بدخوابی شب گذشته و امراض قبلی و فعلی تحت تاثیر سی دی های مدیتیشن ،بلند بلند با خودم می گویم: نیمه جدی! صبح دل انگیز دیگری از راه رسیده ،به صبح ، به زندگی سلام کن ...

صدایی مخوف از اعماق ذهنم نهیب می زند : دیالله! پاشو بی عرضه ی فراخ السلطنه ،بازم روز از نو برای سگ دو زدن، ای گنجشک روزی فلان!! برا من ادای این زن مرفهای بی دردو درنیار! این سوسول بازیا به تو نیومده!

بخش متاثر از سی دی، از رو نرفته ، به آرامی زمزمه می کند: نفس بکش بوی گل های بهاری را می شنوی و گوش فراده ،پرنده های خوش الحان برای بیداری تو چه نغمه هایی که نمی سرایند !

بخش مخوف با یک قهقهه ی برونکایی از همان ها که وقتی چوبین را تهدید می کرد : خاکستر از نوع زن ابولهبیش! تو سرت کنن! بدبخت، صدای در پارکینگ خونه ست و همسایه ی گوسالت که در پارکینگو جای پارچه قرمز اسپانیایی اشتباه گرفته ! و بوی دود ماشین که ارواح خیک عمش! گذاشته تا گرم بشه!

بخش متاثر پروانه ای، کماکان ادامه می دهد :جسم آدم چون برگ گل می ماند و  روح ریشه و ساقه ی این گلبرگ است . جسم بیمار نشانی از آزردگی روحی و ناتوانیش می باشندی! در زمان بیماری های جسمی یادی از روح خود کنید ...

صدای مخوف می زند توی پوزش : پاشو یه مبالی برو شاید دل پیچت درست شد !  یه قرقره آب نمکی، چایی داغی بریز تو اون حلق بی صابت تا از سوز بیفته! تف به این روزگار! اینم واس ما آدم شد!

صدای لطیف این بار با ترس و لرز : غصه و رنج همسایه ی دیوار به دیوار شادیست . رنج ها روح را صیقل می دهند و دل خونین چونان لعل هستندی و همانا خدا با تو و در تو و همین دور و برها است. خدا را با خوشبختی ات مسنج...

پوزخند صدای مخوف !! : بیشین بینیم با! عامو دنیا، یی تیکه غصه است!عقبیا، دیواره خیلی وقته نیست!آدم و حوا ساختنش! قابیل که داششو کشت ،دیوارم خراب کرد! اصلا خدا خودش مخالف دیوارسازی بود! می گفت بزار برن گمشن این موجودات دو پا! اصلا گیج زدنشونو  دوست دارم! زمین خوردن و درد کشیدنشون اصل جنسه، کیف میده !! کِرِ خندست جون تو!! ...

دیالله پاشو... تا زندگیو به گند نکشیدی! دیر بجنبی باس بیفتی به پتو ،بالش شوریا! از ما گفتن!

 

۱۰ ام اسفند

سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 13:58

اسفند ماه  امسال، حس بدی هم خانه ی دل تنهایم شده... یک جور حس مازوخیستی وحشتناک! جوری که حتی اسم عید هم حالم را به هم می زند ... با خودم لج کرده ام ، دلم می خواهد خانه کثیف تر از همیشه باشد و خودم شلخته تر... هر جور خریدی کفرم را بالا می آورد حتی خرید مواد غذایی ! مانند زن های حامله به بعضی از بو ها آلرژی پیدا کرده ام. بوی مواد شوینده می خواهند خفه ام کنند...کارگرهای سطل و فرچه ای منتظر کارفرما! برایم حکم فحش و لگد و سیلی را دارند ...  توی خیابان های شلوغ و پر ترافیک بغض می کنم و با اندک اشاره ای بغضم می ترکد! فقط کافیست راننده تاکسی هیز و پر رویی بعد از بر انداز کردنم بگوید : فقط دربست! آن وقت است که می زنم زیر گریه... کافیست زن تپل مپلی را ببینم با شاخه های بلند گل مصنوعی که حاضرست به خاطر حفظ جان گلها چش و چال من و بغل دستی ام را توی تاکسی کور کند تا من باز هم گریه کنم... خلاصه بهانه ی چندانی نمی خواهد... من اشکم دم مشکم شده این روزها... فقط یک چیز آرامم می کند و آن هم این که "گردن گردن کشان را رسمان به رسمان"  می بینم و خواهم دید...


امروز یکی از همان روزهاییست که گردنکشان دیار من برای خود ریسمان می بافند.



در بندها بس بندیان، انسان به انسان دیده ام

از حکمبر تا حکمران، حیوان به حیوان دیده ام

در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان ،شیطان به شیطان دیده ام

دیدی اگر بی خانمان از هر تباری، صد جوان
من پیرهای ناتوان ،دربان به دربان دیده ام

ای روزگار دلشکن ، هردم مرا سنگی مزن
من سنگها در لقمه نان ،دندان به دندان دیده ام

از خود رجزخوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردن کشان، رسمان به رسمان دیده ام

شرح ستم بس خوانده ام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان، دامان به دامان دیده ام

از این کله تا آن کله فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان، ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن، کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام

چکش به فرق من مزن، ای صبر فولادین من
من ضربت پتک زمان سندان به سندان دیده ام*



*به نظرم این شعر شاهکار استاد معینی کرمانشاهیست که با صدای مخملین داریوش جزو بهترین ها شده است.



ماجراهای من و موسیو نیمه جدی!(2)

چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 15:58

قبلا هم گفته بودم که چند وقتیست مشغول یادگیری زبان انگلیسیم! خب این یادگیری فراز و فرود هم دارد... یعنی مانند اکثر کارهایی که خودم را موظف به انجامشان کرده ام ، گاهی به صورت خفن و جوگیرانه! پی گیرش می شوم ،گاهی هم می رود کنار دایورتی ها و مشغول امر شریف سماق مکیدن!

در همین راستا! متوسل به انواع و اقسام تکنولوژی ها هم شده ام که یکیشان نرم افزاریست به نام لایتنر برای یادگیری لغات جدید. در نتیجه اکثر اوقاتی که لپ تاپم روشن  است مشغول خواندن لغت های لایتنر هم هستم و خب، هی  صدای مردو زنی که لغت ها را نوبتی می خوانند توی خانه می پیچد! 


این را تا همین جا داشته باشید!


موسیو نیمه جدی در حال خواندن اخبار است و چنان از زیرکی جان هانتسمن سفیر آمریکا در چین به وجد آمده که خطاب به من می گوید : فکرشو بکن! هانتسمن تو این مدت دوسال به زبان چینی و همه ی چم و خم سیاست چین وارد شده و چون گفته میشه که چین چالش بر انگیز ترین کشور در مقابل آمریکاست ، در نتیجه ایشون بهترین گزینه ی جمهوریخواها برای انتخابات بعدی ریاست جمهوریه!... از سفیری هم استعفا کرده!

بعد بلافاصله به خواندن اخبار ادامه می دهد  و می گوید: حالا مثلا اگه یکی مثل تو ،جای هانتسمن بود ،می دیدی 20 ساله تو چینه و در حالی که دندون مصنوعیاشو میذاره تو لیوان از تو لپ تاپش این صدا بلند میشه :

چی چانگ به معنای رفتن ، گام زدن

سینونیم : چا چونگ

ادورب: چی چانگ لی!

اجکتیو: چی چانینگ!


پ.ن.خواستم بگم با یه همچین تشویقا و قیاسای مع الفارقی رو پام هنوز!


نامه ی یک فیلسوف عارف...

سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 21:02


امروز نامه ای خواندم از  فیلسوف و عارف بزرگ ایران زمین ،که به نظرم خواندنش بر همگان واجب است.


این نامه را به طور کامل در قسمت ادامه مطلب بخوانید . لطفا از دست ندهیدش.


عامو ! جون خودتون ! "فراخ السلطنگی نتی" را کنار بگذارید و حتما حتما حتما تا انتها بخوانید.


ادامه مطلب ...
( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>