X
تبلیغات
رایتل

لاپوشانی!

پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:42

 به جان خودمان ،بی خیال حرف های پست قبلیمان شده و برای مستدام ماندن زندگی نوپایمان می گوییم که هر چه در آن پست کذایی، گفتیم و نوشتیم ، کلا جنبه ی غیر جدی ! داشته و همسر ما خیلی هم دموکرات و آزاد منش و آزاد اندیش و آزادی خواه و طرفدار آزادی قلم و اندیشه و بیان و البسه و اطعمه و اشربه! و ... هستند و من در کل و دربست مخلص ایشان بوده و هستم و خواهم بود!

البته این "خواهم بود" را خیلی نمی توانم با اطمینان بگویم ،چون روز اول اسفندماه ،می خواهم بروم دنبال آزادی!  در نتیجه ممکن است به سرنوشت صانع و محمد دچار شده و در حالی که رفته ام تا یادشان را زنده نگهدارم ، دیگر  هر گز به خانه باز نگردم.

راستش حالم از جبونی خودم بهم می خورد و می خواهم  بیشتر ازین شرمنده  ی وجدانم نشوم.

شما هم اگر خواستید، بیایید ، تا در نخستین روز از اسفندماه، اندکی راه این حلقوم فروبسته را بگشاییم!

من با نظر کسانی که می گویند، این کارها ره به جایی نمی برد صد در صد مخالفم. باید رفت و فریاد کشید .... امیدوارتر از همیشه ام.

ماجراهای من و موسیو نیمه جدی!(۱)

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:47

با خودم عهد کرده ام که هر طوری شده اینجا یعنی این وبلاگ را زنده و سرپا نگه دارم. خودتان می دانید دیگر... بعد از مدتی وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می شود اعتیاد ... چنان معتادت می کند که دلت می خواهد از کارهای روزمره ات بزنی و بنشینی پای حرفهای وبلاگستان. با خنده هایش بخندی و با آه هایش آه بکشی. گاهی هم بغض کنی و دلت به حد ترکیدن برسد.

وبلاگ های دوستانی که توی دنیای واقعی، می شناسیشان ، می شود مرجعی برای اطلاع از حال و روزشان ،خوشی و ناخوشیشان. مجازی ها هم کم کم  توی ذهنت ،رنگ و بوی واقعی به خودشان می گیرند و درگیرت می کنند. یک جوری بهانه های کوچکی پیدا می کنی برای فرار از تنهایی جانکاه و عذاب آور دنیای واقعی .این وسط  مسط ها شاید هم سر سوزنی دلخوش شوی.....

اینهایی که گفتم برای  یک سری از نزدیکان !که خودشان هیچ وقت خانه ای توی دنیای مجازی نداشته اند و اگر هم داشته اند جدی اش نگرفته اند ،معنای خاصی ندارد و همین باعث می شود که گاهی متهمت  کنند به سانتی مانتال بودن . به این که ،جای رسیدگی به امور از نظر آنان مهم تر، وقتت را  برای این جنگولک بازی ها تلف می کنی و خلاصه این که خیلی از کارهای مرسوم وبلاگی به نظرشان  لوس و بچگانه و خارج از شان تو می آید ، شانی که خودت هم نمی دانی چیست و ازآن فرار می کنی!

توصیه ات می کنند به:

متفاوت بودن . به این که اگر وبلاگ هم می نویسی باید یک جوری باشد که همان شان کذایی را رعایت شده باشد. وبلاگت باید دارای فلسفه ی وجود  و هدفی مشخص! باشد. نوشته هایت ،همه عاری از نقص بوده و خواننده هایت هم ، همه انسان هایی فاضل باشند که اگر کامنتی می گذارند به صورتی فاضلانه و  همه جانبه شش دنگ حواسشان به موقعیت والای کاذب تو باشد و از همه ی اینها مهم تر این که، "زنا اینور و مردا اونور "هم جای خویشتن خویش را داشته باشد!


 ولی من از همین جا و از همین تریبون! به نزدیکان مذکور اعلام می کنم که : اینجانب، مادام نیمه جدی! همسر ارجمند و گرانسنگ شما، این وبلاگ را همین طور که هست ، هر چقدر هم  به زعم شما ،لوس و پیش پا افتاده ، هر چقدر هم جفنگ  و گلواژه دانی !...دوست دارم و کسی که باید خود را با چنین وضعیتی وفق دهد، ایشانند نه من!


تکبیر گویان بروید سراغ کامنت دانی! اجرتان با صاحب وبلاگ!



به کسی مربوط نیست!

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:55

مشغول خواندن مجموعه داستانی از یک نویسنده ی هندی تبارم، به نام جومپا لاهیری . در عین حال دلواپس هزار کار واجب و مستحبِ نیمه تمام، که به امان خدا رهایشان کرده ام.

با خودم می گویم هی یارو! فرصت فلان مقاله در حال رفتن به فاک فناست ها! چرا اینقدر اوت می زنی؟! بیا تو گاردن! منطق زبر زندگی که این جور سوسول بازی ها را تاب نمی آورد. بشین سر درس و مشقت! بچسب به کار آب باریکه ای دارت! ...نمی گذارم این ملامت ها و هشدارها ادامه پیدا کند . در کمال خونسردی زمزمه می کنم : به کسی مربوط نیست!

مشغول خواندنم... غرق زندگی "سنگیتا"* شده ام.  صفحه ی موبایلم  روشن می شود .  شماره ی محل کارم را می بینم و بی تفاوت رویم را بر می گردانم .با خودم می گویم: دلم می خواهد سر کار نروم و تلفنشان را هم جواب ندهم! به کسی مربوط نیست!

غرق فکر کردن به این موضوعم که چطور سنگیتا دکترای فلسفه خواندن آن هم توی دانشگاه هاروارد را ول کرده و توی یک کتابفروشی پیش پا افتاده ، پای دخل می ایستد  ... یکی زنگ در را می زند.   دلم هری می ریزد پایین ...به صدای زنگ از هر نوعیش آلرژی دارم ... یک جورایی مضطربم می کند. همیشه آرزو کرده ام، کاش زنگ در هم مانند گوشی موبایل، آیکون سایلنت داشت. دوباره زنگ می خورد این بار طولانی تر... با خودم می گویم نکند کسی کار واجبی داشته باشد ؟ نکند بدانند توی خانه هستم و جواب نمی دهم . ولی بلافاصله یادم می افتد که به کسی مربوط نیست! 

من این روزها راحت ترم که کسی را نبینم، با کسی حرف نزنم و کارهای روتین روزمره را دایورت کنم به جایی همین حوالی....



*قهرمان زن یکی از داستان های کتاب.



فاضلانه نوشت : عنوان این پست،بر گرفته از کتابیست به همین نام ،از جومپا لاهیری که گلی امامی هم تر جمه اش کرده.  گویا تر جمه ی دیگری هم از این مجموعه داستان با نام خاک غریب در بازار موجود است که امیر مهدی حقیقت زحمتش را کشیده! راستش داستان های کوتاه  جونداری دارد که شما را به تقوای الهی و  خواندن آنها، توصیه می کنم باشد که در دنیی  و عقبی از پویندگان راه حقیقت باشید!

رفتن مبارک ،تقارن نا مبارک!

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:17

بعضی از هم زمانی ها کفر آدم را بالا می آورد! یکی نیست به این پرزیدنتِ دموکرات آمریکا بگوید شما که می خواستید پشت دیکتاتور مصر را خالی کنید،چرا عدل روز 22 بهمن این کار را کردید؟

اتو کرات های خودی همین جوری هم در صید نهنگ از لجن! ید طولایی داشته و دارند! حالا دیگربا دمبشان نارگیل می شکنند و این روز را می کنند "روز خدا" برای تمام خاور میانه! 

امیدوارم  انقلاب مصر  تا آخر انقلاب مردم بماند. یعنی انقلاب همه ی کسانی که در آن دخیل بوده اند و از دل قلع و قمع شده اش، یک اتو کراسی تئو کرات نمای ایرانی، بیرون نزند!



اُف بر شما نوشت! :جناب ریاست  شاید محترم مجلس ! به خدا  اگر شما ها بودید تا سر تک تک مخالفین را روی سینه شان نمی گذاشتید و مادرشان را به عزا  و جاهای دیگر! نمی نشاندید دست از هیچی بر نمی داشتید !پس لطفا خف!


ترس و لرز نوشت: به جان خودم !مثل کلب از فیلطر شدن و بعدش هم باتوم  اکستر نال و اینتر نال ، و  این قبیل آلات! می ترسم، در نتیجه این پست را مختصر و غیر مفید!  نوشتم.

حالا فکرش را بکنید این کلب جبون! برای پس فردا، چه بر نامه ای می تواند داشته باشد غیر از خزیدن توی پستوی سکوتی که ازآن بیزار است؟!

رنگ این پی نوشت خبر از حال درون ما دارد به اشد وضع!!



( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>