X
تبلیغات
رایتل

چه توقعی دارید آخه؟

دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:01

این روزها بلا به نسبت شما، مثل یک دراز گوش در گل مانده میان کتاب ها و سی دی های زبان انگلیسی می لولم. (شاید بهتر بود می گفتم : غلت میزنم )گاهی هم آنقدر قاطی می کنم که اگر یکی از مجری های کانال های فارسی زبان لس آنجلسی دم دستم باشد ، از همان ها که گردن بند فروهر می اندازند و ازین المان های تخت جمشیدی روی میزشان است، می زنم له و پهش می کنم ( یعنی بعد از له کردن پودرش هم  می کنم! ).

گفتم که این مال مواقع قات زدن است . آدم قات زده هم خیلی برای کارهایش دلیل ندارد... بگذریم...

تیچرمان ! فرموده  اند برای تقویت لیسنینگمان، ترانه های انگلیسی گوش کنیم و بنویسیمشان.

جیزِز کرایس! یه مقداری هم یا للهول! به این فرموده ی ایشان! چون غیر ازین که به نظر منِ دهاتی این ها فقط جیغ می زنند و چیز دندان گیری توی ترانه هایشان برای نوشتن وجود ندارد، کلابه عنوان یک ترک زبان با ترانه های فارسی هم مشکل شنیداری دارم چه برسد به انگلیسی!

مثلا این ترانه ی مهستی هست که میخونه : 


با قلب من بازی نکن . ای خوب خوب . ای خوب من ای صبح بی غروب من

من تا مدتها فکر می کردم میگه : با قلب من بازی نکن . ای کور کور ای کور من!


یا این که شهره میخونه : من به دنبال هوس ، هوس به دنبال من!

من فکر می کردم میگه : من به دنبال عوض! عوض به دنبال من!( یه همسایه ای داشتیم اسمش عوضعلی بود! عوض صداش می کردن! لابد فکر می کردم ترانه سرای آهنگ از عوض ما الهام گرفته برا سرودن و اینا! )


یا یه ترانه ای هست که اندی میخونه:بازم دلم گرفته ،گریم اختیاری نیست

من فکر می کردم میگه: جوون زن گرفته ، گریش اختیاری نیست! ( یا للهول!)


یه ترانه ای هست که قمیشی میخونه :

تو یه تاک قد کشیده پا گرفتی روی سینه ام واسه پا گرفتن تو عمریه که من زمینم

من فکر می کردم میگه : تو یه تاک قد کشیده پا گرفتی روی سینه ام واسه پاگرفتن تو قمریه کمرزمینم! (نه... خداییش خلاقیتو دارین! قمریه کمر زمین ؟؟؟ )


تو یه ترانه ای مرضیه میخونه :

قصه کوته رنج عاشق خواب و بیداری ندارد پرده از رازت کشیدم ...

من می شنیدم : قصه گو ، ته رنج عاشق خواب و بیداری ندارد!!


در مورد ترانه های تر کی هم فقط "کوچلره سو سپمیشم یار گلنده توز اولماسین" را می فهمم!

تر کی استانبولی ها هم همچین واضح و خوب نمی خوانند! در نتیجه بر من حرجی نیست.


پ.ن .بقیه اش را هم نمی نویسم هم محض آبرو داری و هم محض این که پست خیلی طولانی و حوصله سر بر نشودو هم این که می خواهم دقیق گوش کنم ببینم این سلن دیون باجی ! چه می گوید!


مبرانوشت: البته نباید کیفیت بد کاست های آن دوره را هم بی تقصیر دانست! با پیشرفت تکنولوژی از خطاهای ما هم کاسته شده شاید هم  کاسته خواهد شد !!


باز هم من و دل گنجشکی ام!

پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1389 ساعت 23:27

آنقدر الدورم بلدورم کرده ام و آنقدر خودم را  یک آدم دل شیردارِ مستقل ، کاردان و همه چیز فهم معرفی کرده ام که دیگر هیچ کدام از اطرافیانم باور نمی کنند ، پشت این همه حرف های جدی و منطقی و گاهی هم زبر و خشن ، دل یک گنجشکِ همیشه ترسیده و بی تاب پنهان شده!

 امروز صبح ،خانم والده و ابوی گرامی، عازم زیارت کربلا شده اند و من نه تنها تمام دیشب خوابم نبرد بلکه همان چند دقیقه ای را هم که خوابیدم ، فقط خواب خانه ی پدری و ولایتمان را دیدم . از صبح تا الان هم مانند گنجشکی که سرش را کنده باشند، هی خودم را از نگرانی به این در و آن در می زنم و مادرم را  با تلفن های پی در پی خودم، هم کلافه کرده ام ،هم متعجب!

ماجراهای من و دل گنجشکی ام!

چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:11

دیشب در راستای کارهای پوپولیستی بی شماری که این روزها اوستایشان شده ام ، ششدانگ حواسم را سپرده بودم به کانال من و تو 1. آنهم خز و خیل ترین برنامه اش،«بفرمایید شام »،مثل بز نگاه می کردم. آن قدر در گیر شده بودم که تنها به نگاه کردن بسنده نکرده و تحلیهایی هم  میزدم قدش. وسط کار فرضیه ها و گاهی هم نظریه هایی مشعشع از خودم ساطع می کردم : " اوه شت! الانه که برنجش قالبی از آب درنیاد! " "جیزز ! چه سالاد خوش بر و رویی!" " چه مردکِ اِوا خواهریه ،یا للهول "!! ( این آخری تاثیر شبکه هاییست که زیر نویس عربی دارند!).


خلاصه بعد از کلی ابراز احساسات و بالا و پایین پریدنها ،بالاخره کته و خورشت شرکت کننده ی محبوبم برنده هزار پوند شد و من هم انگار یک جاییم عروسی شده باشد ، لبخند رضایت بر لب مشغول خوردن چایی  و تحلیل های بعد از برنامه شدم . ناگاه برنامه بعدی شروع شد و  عروسی فوق الذکر را تبدیل به عزاداریی دوقبضه، از نوع قمه زنی دارش، کرد. این بر نامه که  نیمه مستندی بود در مورد خ.تنه ی دختران ،اساسی حالم را دگرگون کرد. انگار این ناجنسهای خارجی هم مثل بدیل های وطنی شان دوست ندارند، شادیِ بییننده را ببینند. البته اول بر نامه هم نوشت که بهترست، بیماران قلبی و بچه های زیر 18 سال به بر نامه ی جیش بوس لالایشان برسندها ،ولی من با خودم گفتم 17 سال و یازده ماه و بیست و نه روز را که زیر 18 سال به حساب نمی آورند ، این از مشکل سن ، قلبم هم که مثل بنز 2011 کار می کند. فقط روزی یک مشت سیتالوپرام و بوسپیراکس و زنکس می زنم قدش ! که یک جورایی مثل مکمل های بنزین عمل می کنند و چیز مهمی به حساب نمی آیند! در نتیجه مثل یک شیر بیشه نشستم به تماشای بر نامه! ولی آخر کار شبیه توله شیری شده بودم که شیر اکسپایر شده ی پگاه به خوردش داده باشند! دچار فراز و نشیب روحی و بلافاصله هم مشکلات گوارشی شدم و گلاب رویتان تا صبح دچار تهوع و انواع دیگر مشکلات این چنینی فاصله ی اتاق خواب و دستشویی را هزار بار پیمودم!


فکر می کنی  کی دنیا، جای بهتری برای زندگی خواهد شد؟ ...در عجبم از آدمهایی که پای انسان بی گناه دیگری را به این دنیای دهشتناک می کشانند ! در عجبم از مادری که خودش خ.تنه می شود و دختری به دنیا می آورد تا او هم سلاخی شود! بسم اللهی که اول این کار می گویند بیشتر جگرم را آتش می زند....

 

شیخ و مریدان (3)

دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:02

مریدی گفت : یا شیخ ، قصد خروج از عزوبت کرده و می خواهم با دختری از تیره ی هلوسانان وصلت کنم. راه را از بیراه نشانم دهید.

شیخ کِلی کشید و گیلی لی لی لی کنان ادامه داد : فرزندم، این سلوک  زرمدارانه ی عاقدانه و عاشقانه را مراحلی چند است :


1- اطمینان از داشتن "زر توشه ای" کافی جهت قدم نهادن در راه.


2- تلاش برای یافتن دختری، با سنی کمتر و قدی کوتاه تر از خود، ترجیحا دیپلمه( دارای سواد خواندن و نوشتن) و خانه دار که از قوم و قبیله ی هلوهای روزگار باشد با پدری پولدار. در بعضی روایات تاکید شده که پولدار بودن پدر دختر،حتی از هلو بودن خودش نیز مهم تر است.


3- گسیل شدن به خانه ی دختر فوق الذکر ،همراه با اکابر خانواده ،جهت مراسم خواستگاری. در روایت است که همان بدو ورود به خانه ی ایشان، شش دانگ حواستان را به کار گیرید ،که اگر دختر، مالی نیست و پدرش هم همچین مالی ندارد ، زود سر و ته ماجرا را  هم آورده و به فکر مورد دیگری باشید تا مبادا گمراه و مغبون شوید .


4- قبول مبلغ پیشنهادی مهریه و شیربها از طرف خانواده ی پسر بعد از چانه زنی های فراوان و حصول اطمینان در باب این که جنس خریداری شده همراه با اشانتیون (پدر دست و دلبازش)، تیکه تر ازین حرفا و پول هاست  . شاعر در این مورد فرموده :    

سر و زر ( سکه های مهریه) و دل و جانم فدای آن هلویی

 که جهیز توپ و یک ددیِ جیگر طلا دارد


5-این مرحله که آن را وصال نیز می خوانند ،پس از "زر خاکستر کُنی های "بی شمار جهت خریدالبسه و جواهر ،چیدمان سفره ی عقد ،اجاره ی ماشین و گل آرایی  آن،مشاطه خانه و دست آخر دعوت اقربا ،جهت لمباندن انواع اطعمه و اشربه  و جمباندن جوارحشان ،حاصل می شود.

در  روایتی به مهمانان عروسی توصیه شده که تا خرخره بخورند و بیاشامند  و تا می توانند اسراف کنند . زیرا روزهای آتی ،به انرژی زیادی ،جهت اجرای بر نامه ی تخریبی و تحلیلی در باب عروسی ، نیازخواهند داشت.


شیخ این بگفت و در حالیکه علامت $ فضای مردمک چشم هایش  را پر کرده بود ،  رو به مرید پرسید :  فرزندم، اکنون  بگو " زر توشه" چه داری؟!

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>