X
تبلیغات
رایتل

شیخ و مریدان (1)

یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 18:04

شیخ بر مخده ای تکیه داده و مریدان بر گرد شمع وجود خویش جمع آورده بود.

مریدی پرسید : یا شیخ با ما از "حجاب" بگو.

شیخ لبخندی ملیح بزد ،چندان که دندان های عقلش پدیدار گشت. فرمود: فرزندم ! آنچه تو از آن می پرسی ،حجاب است در معنای پوشاندن بدن از بیگانه . ازبرای ذکور ،تنها برگی جهت ستر عورت ،کفایت می کند و لیک نسوان را حد کفایت معلوم نیست.  روایات متعدد است ؛برخی  پیچیدگی را به حد کمال و تا نود و پنج درصد الزامی دانسته و تنها عریان ماندن چشمها و سوراخهای بینی را بلامانع می دانند. اما روایاتی هم داریم که مومیایی شدگیِ تمام و کمال ( پوشاندن تمام اعضای بدن با پارچه ای ضخیم) رابه احتیاط نزدیک تر  دانسته و پیچیدگی ِ صددرصد ی را لازم و دافع جمیع بلیات می دانند.در این روایات اشاره ای نیز به چشم ها شده و وعده داده شده که اگر کسی از جماعت نسوان بتواند چشم هایش را هم بپوشاند فبهاالمراد.حتی برخی پای از این فراتر گذاشته و به کنج پستو خزیدن زنان را توصیه کرده اند و برای جایزه نیز،پنت هاوسی مبله  در بهترین نقطه ی بهشت همراه با تمام امکانات در نظر گرفته اند.

 و اما فرزندان من !در این زمانه ما با سه قسم از اناث سرو کار داریم:

قسم اول را "خوب حجاب" نامند ،چون حجابشان برتر و خودشان  نیزنزد خلق و خالق جایگاه ویژه ای دارند. اندکی از  چشم ها پیداست با بر جستگی  بینی هایشان. البته برخی را عقیده بر این  است که این زنان حس تخیل مردان را تقویت می کنند  و باعث می شوندتا ذکور بی نوا به هوای آنجلینایی،جنیفری چپانده شده در صدف بیایند، سراغشان! 

اینکه شاعر در جایی فرموده : "حسن جمال به تبی بنده ، و اسه ی همینه ،مهربونیتو دوس دارم ، خانومیتو دوس دارم !" نشان ازفرافکنیِ فرسنگ ها فاصله ای دارد که میان خیال و واقعیت وجود داشته است. اما بشارت بادبر شما که  این نسوان ، بی شوی نخواهندماند.

قسم دوم را "میانه حجاب" خوانده اند،اینان نه به مدد قماشِ *رنگ ِعشق ِاجنبی ( ژاپنی و چینی ) زنگی زنگند و نه پر و پاچه و گَل و گردن بلورین نمایان می کنند تا بروند داخل رومی ها. بهتر این باشد که خود را به طرف گونه ی اول ! گِرد کنند ! تا رستگار شوند ! در غیر این صورت ،هر آینه احتمال سقوطشان داخل گونه ی سوم  وجود دارد. 

قسم سوم را "بد حجاب" گویند که همه جا ،همه کس از پذیرفتنشان معذورند! در روایت است که نسبشان به قوم یاجوج و ماجوج بر می گردد با چارقدی به اندازه دو انگشت ، موی الوان از پس و پیش بیرون ریخته با تُنُکه ها و بالاپوش هایی بر جستگی نمایان ساز! ذکور با دیدنشان فحل می شوند و ابرها عقیم! زمین از هم می شکافد و رودخانه ها طغیان می کنند.

 وا مصیبتا! هر چه می کشیم زیر سر این حیاقورت داده های دِریده است!

چون شیخ این را بگفت از شدت تالم و تاثر دهانش کف آورد و از هوش برفت!



*پارچه



یک فقره کپی & پیست!

پنج‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 16:51

پیش پیش نوشت : به یاد روزهایی که وبلاگ طنز داشتیم ،تصمیم گرفتیم، این ایمیل بانمک را در معرض دید عموم قرار دهیم! (به ما که خیلی چسبید چون این روزها بسیار به خوان اول می اندیشیم!!)



*****


اندر احوالات مهاجرت



شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است.


لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی ،مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.

اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است. 

دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروزترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.

سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد. ولی سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته ها رهسپار می شود. فرودگاه امام خمینی (که صد ها هزار رحمت بی کران بر مزار پاکش) آخرین بخش این خوان است. 

چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم. مردمانش خندان و جوی های شراب روان و لعبتکان ِلخت نیمه عریان و مو طلایی شادان در بیکینی از کنار وی عبور می کنند. مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند. 

پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود. وی ناگهان از "کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل" تبدیل به "کاترینا ماریا سانتا کروز" می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله به طور حتم موهای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک ،دامن های کوتاه و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد. (در مورد مردان رجوع شود به خوان قبلی!!)

ششم) غربت: در این مرحله مهاجراندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که از آنها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد و ناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن و برد پیت نشده ، بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای نون خشکی می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود. 

چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت موال روانه شد.

مریدان پرسیدند: هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم خوان اختیار است! هر کس آن را  خود ش می نویسد!



*****


پی نوشت : دلم می خواهد دوباره طنز نویسی را از سر بگیرم ! ولی خب به قول کامی و اخوی : شعر! باید خودش بیاد!

عیش مدام*

چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 12:01

یک عجله ی غریبی دارم برای تمام کردن هر چیز. مصداق بارز آدمی  هستم که شش ماهه به دنیا آمده و در ضمن دستی هم برای همکار ی با شیطان دارد!! خیلی وقت ها همین تعجیل در امور کار می دهددستم! یا بهتر است بگویم کارم را خراب می کند . باعث می شود توی هیچ چارچوبی قرار نگیرم و دلم بخواهد زود بشکنمش زود تمامش کنم . یک جور هول و ولع ذاتی دارم برای رسیدن به چیزی که نمی دانم چیست! به خاطر همین هم تا به حال برای هیچ کاری وقت درست و حسابی نگذاشته ام و به قول معروف دل نداده ام به چیزی! اگر هم دل دادنی بوده بیشتر جوگیری بوده آن هم برای یک روز و خیلی زیادش برای یک ماه !

حالا فکرش را بکنید ، همچین آدمی وقتی می خواند که یک نویسنده برای نوشتن 16 صفحه از رمانش ماهها زمان صرف کرده و انقدر به کارش دل داده که همراه قهرمان داستانش مسموم شده و بالا آورده،چقدر غبطه و حسرت به غبطه و حسرت دونیش! اضافه می شود.**

 طبق رسالت خطیری که بر گرده ی خود گذاشته ام در حال خواندن بهترین های ادبیات کلاسیکم. یکی از این شاهکارها که به تازگی خواندمش رمان "مادام بوواری" گوستاو فلوبر است . بعداز آن هم بلافاصله رفتم سراغ کتاب "عیش مدام" که ماریو بارگاس یوسا درمورد این رمان و نویسنده اش نوشته است. طبق گفته ی یوسا در این کتاب،  فلوبر خیلی زود فهمیده که برای پزشکی یا حقوق ساخته نشده و  آن چیزی که در عیشی همیشگی غرقش می کند ادبیات است . دوسال بیمار می شود و یا خودش را به بیماری می زند تا پدر مستبد دست از سرش بردارد و بعد از آنست که  تا آخر عمر،پشت میز تحریرش، مشغول عیش و نوش با قلم و کاغذ  می شود . دل می دهد و قلوه می ستاند.این طور یست که سطرهای کتابش هر کدام دعوت نامه ای می شود برای شرکت در بزمی  همیشگی. بزمی که یوسای نوبلی را آن سر دنیا شیفته می کند و نیمه جدیه دوزاری را این سر دنیا.


*نام کتابیست از ماریو بارگاس یوسا که عبدالله کوثری ترجمه  و انتشارات نیلوفر هم چاپش کرده.

اول این کتاب هم نقل قولی آورده از فلوبر : "تنها راه تحمل هستی ،این است که در ادبیات غرقه شوی، هم چنان که در عیشی مدام."

 

** حسرت خوردم چون هنوز راه تحمل هستی را در نیافته ام...

 

شهر ، شهر فرنگه!

شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 16:33

مردتازه وارد ،مبهوت جمعیتی می شود که جلوی دیواری، صف کشیده اند. از سر کنجکاوی جلو می رود و تعجبش وقتی بیشتر می شود که می بیند ،افراد توی صف وقتی نوبتشان می شود با خوشحالی داخل سوراخ روی دیوار را تماشا می کنند و دوباره با چهره هایی متفکر و امیدوار به انتهای صف بر می گردند.

با صدای بلند می پرسد : اینجا چه خبره؟ 

یکی با عصبانیت جواب می دهد : دِهه! وایسا نوبتت بشه! خودت می بینی !

آرام سر جایش می ایستد تا بالاخره نوبتش می شود. هیجان زده جلو می رود و نگاهی به داخل سوراخ می اندازد ! جز یک حفره ی تاریک و توخالی هیچ چیز نمی بیند! چشم هایش را می مالد و این بار دقیق تر نگاه می کند ...نه...هیچ چیزی برای دیدن وجود ندارد.

با ناراحتی می گوید : اینجا که هیچی نیست!

نفر پشت سری با تمسخر می گوید :  هه! اینو ! دیر اومده زود می خواد بره! ما یه ساله علافیم هنوز هیچی ندیدیم! تو از راه نرسیده، می خوای ببینیش!

می خواهد بپرسد که انتظار دیدن چه چیزی را می کشید ، اما فرصت پیدا نمی کند و با فشار جمعیت از صف بیرون می شود!

یکی از نفرات انتهایی که تازه از دید زدن سوراخ فارغ شده به او نگاه می کندو  انگشت اشاره را می چسباند به لب هایش یعنی : هیس! ساکت!

رییس تیمارستان، لبخند رضایت بر لب ،از پشت پنجره ی دفتر این جمع خاموش و امیدوار را نگاه می کند و با خود می گوید: عجب سوراخی! کم هزینه ، سود آور و سرگرم کننده!


********


 دنبال یک عابر بانک خلوت  کل خیابان های دور و بر را با پای پیاده گز می کنم ! جلوی همه ی عابر بانک ها شلوغ و غلغله است . ناچار می روم انتهای یکی از صف ها ساکت و آرام می ایستم. تعجب می کنم چون کسانی  هم که کارشان با دستگاه تمام می شود ،آن جا را تر ک نمی کنند . به خاطر همین  هم ذره ای از شلوغی کم نشده !  و یک سوال که مدام بین جمع  حاضر تکرار می شود : ریختن؟ هنوز نریختن؟

نوبتم می شود تا کارتم را داخل دستگاه می کنم ، یکی می پرسد : ریختن ؟! نگاهش می کنم ...با بی حوصلگی می پرسم : چیو؟! 

می گوید : ای بااااااااابا یارانه هارو دیگه!


( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>