X
تبلیغات
رایتل

ده اعتراف ننگین!

چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 19:23

1-تصمیم گرفته ام، وزن کم کنم ولی 350 کیلو کالری به خوراک معمولم اضافه کرده ام.  اگر  هر روز یک بسته پاستیل ماستی لوسی نخورم ، حالم بد می شود اساسی ! به این معنی و مفهوم که اراده ی بشری  راتبدیل کرده ام به چیزی تو مایه های بوق  !

2- تصمیم گرفته ام برای تمدد اعصاب ، مدتی سر کار نروم  و  به جایش کتاب های نخوانده ی عقده شده را بخوانم و فیلم های ندیده ی حناق شده را ببینم ! برای کتاب از چوبک شروع کرده ام وبرای فیلم هم از مجنون کننده هایی چونان اکسپریمنت! که کلا اعصاب های پولادین را هم کن فیکون  و خرد و خاکشیر می کنند چه برسدبه اعصاب نرم و نازک  و نداشته ی من! فکر کنم به صورت کاملا آشکار و مبرهن! مازوخیست هستم!درضمن منِ مادر مرده که تا  به حال به صورت عملی اعصاب تمدید شده ندیده ام که بدانم چه شکلی است و چکار باید کرد که آن شکلی بشود! شنیده ام می گویند تمدد اعصاب !

3- تصمیم گرفته ام، هر روز بروم توی  پارک پیاده روی کنم و بعدش هم ارواح عمه جانم ! بدوم تا اگر خدا خواست و فلک هم یاری کرد با یک تیر دو نشانه بزنم اساسی ! هم به جسم برسم هم به روح ! از سه ماه پیش تا حالا دو سه بار بیشتر این کار را نکرده ام ولی دویست یا سیصد بار در سوگ این که تنها هستم و رفیق پایه ی این کار ندارم  و هر که را می شناسم به وسعت و فراخی  اقصی نقاطش فکر می کند و...!به حالت خفقان افتاده ام !( حتی یکی دو بار هم سر این موضوع به خودکشی و این جور چیزها  فکر کرده ام!).

4- تصمیم گرفته ام ،کارهای اولیه  و اگر امکانش بود ،ثانویه ی !پایان نامه ام را انجام بدهم. حتی در گذشته ای نه چندان دور برایش از این برنامه ریزی های  ساعتی  و دقیقه ای و اینها هم کردم ، امادر حال حاضر، به جان خودم حتی اسم و عنوان دقیقش را هم فراموش کرده ام !

5- تصمیم گرفته ام ،برای نجات از این تنهایی کشنده بروم سراغ رفقایی که خودم را ازشان دور کرده ام !مهمانی هایشان را بروم و خودم مهمانی دوستانه برگزار کنم! اما دریغ و درد که حتی همین چند لحظه پیش  هم ، همان نمایش همیشگی تکرار شد! با وجودی که کنار تلفن نشسته بودم ، دوستی عزیز، روی پیامگیر تلفن احوالپرسی کرد و تمام!

6- یک سری آدم های محترمی که مرا هم  به اشتباه !جزو خودشان می دانند ،آذر ماه سمیناری دارند و حدو 9 ماه است که خبرم کرده اند و کمک خواسته اند . و اما من چه کرده ام ؟! حتی عنوان دقیق سخنرانیم را  هم برایشان نفرستاده ام ! چه برسد به فرستادن چکیده و اصل مقاله ! چه برسد به کمک در امورات متفرقه ی سمینار! تلفن هایم را ده تا یکی جواب می دهم و وعده های سر خرمن می دهم ! بیچاره ها نمی دانند که  این مزرعه را از دم آفت زده و محصولی برای خرمن ندارد!

7- یک دانشجوی بخت بر گشته ای آن قدر زنگ زد و آن قدر جوابش را ندادم که خودم هم در باورم نمی گنجد این همه آدم مزخرفی شده باشم!

8- تصمیم می گیرم صله ی رحم کنم ! بروم دیدن قوم و خویش و اینها! دیدنیشان رفتن ،بخورد توی سر م !چند وقت پیش،  دایی و زن دایی ام توی پذیرایی بودند و من توی اتاق برادرم خودم را حبس کرده بودم! نفس هم نمی کشیدم تا مبادا بفهمند وجود دارم! لابد فکر می کردم آمده اند تا قورتم بدهند! فهمیدم که به صورت زیر پوستی تمایلات شیزوفرنیک هم دارم!

9-  این یکی را  که اگر بگویم ، دلتان می خواهد هر چه سریع تر وبه هر شکلی که شده ! این لکه ی ننگ بشریت را از روی کره ی زمین محو کنید ! به پدر و مادرم گفته ام  ،چند روزی بیایند پیش ما حالا که بلیط گرفته اند و عازمند، همه اش با خودم می گویم : حالا چه کاری بود؟! والا! با این حالم !

10-یکی دیگر از این دست تصمیم گیری های قاطعانه را که دست پخت همین امروزست و به قولی داغ داغ ، می گویم و این اعترافاتِ سهمگینِ دودمان برباد ده را ختم می کنم : امروز صبح قصد داشتم بروم اداره ی پست و با فرستادن یک اوراقی ،خیر سرم، یک نیکی ناقابل ، درون دجله پرتاب کنم ! بعد از آن هم تصمیم داشتم ،تا مبل هایمان بیشتر ازین سیاه نشده اند ،برایشان پارچه  ی روکش بخرم . تازه  علاوه بر همه ی اینها ،قصد بانک رفتن و پرداخت اقساط عقب افتاده را هم داشتم . به یکی دو تا  همکار جان هم قول تازه کردن دیدارها و اینا داده بودم و ...کلا قصد متحول کردن دنیا را داشتم !! ولی چه کردم ؟ اصلا از خانه بیرون نرفتم! می پرسید توی خانه چه کار کردم ؟ سوال بسیار نیکویی است ! در حال خوردن پاستیل، به افق خیره شده بودم!


پ.ن. می دانم که طولانی نوشت هایی شبیه این را هیچ کس نمی خواند ! ولی خب ! چاره ای نبود! تازه کلی از سر و ته ننگینانه هایم ! زدم ، شد این!


این برای توست

چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 09:52

دلم  می خواهد برایت بنویسم ولی خودت که این روزها شاهدی... بی قرار تر از آنم که بتوانم...


این برای توست لطفا گوش کن


قصد تغییر دکوراسیون داریم!

شنبه 15 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 01:13

چهار زانو نشسته ام روی مبل و هی تند و تند پوست خیارهای تلنبار شده توی بشقاب میوه ام را می خورم ! دلم چایی می خواهد ولی حوصله ی درست کردنش را ندارم . با خودم می گویم کاش یک روبات چای ساز داشتم  و بر نامه اش  را هم طوری تنظیم می کردم که ساعتی یک بار، به صورت کاملا محترمانه یک لیوان چایی خوشرنگ تازه دم می گذاشت کنار دستم و بعد از چنددقیقه هم می آمد و لیوان خالی را با خودش می برد.

از این فکر تنبل منشانه، خنده ام می گیرد و بعد از درست کردن و خوردن یک لیوان چای دبش ! تصمیم می گیرم ، ازتغییراتی بنویسم که این روزها سعی دارم در خودم ایجاد کنم!

یکی از عادت های عجیب من اینست که وقتی دلگیر و بی قرارم ، به شکل خود آزارانه ای تمام حواسم را به کار می گیرم تا برای کنار هم گذاشتن فکر های منفی توی کله ام ، یاریم کنند تا من بتوانم یک رمان جان گداز نیهیلیستی از تویش دربیاورم و برای قهرمان داستان که خودم هستم گریه و زاری راه بیندازم  و شبیه این مداح ها و روضه خوان های حرفه ای، هی پیاز داغ ماجرا را بیشتر کنم تا بهانه ی بیشتری برای ضجه زدن داشته باشم !

وقتی هم کمی سر خوش می شوم ،( که خیلی به ندرت اتفاق می افتد )دنبال یک جفت گوش شنوا می گردم تا آنقدر برایش حرف بزنم که از صدای خودم سر درد بگیرم .(این جور مواقع ،حساب مخاطب فقط با کرام الکاتبین است و بس!) یا اگر این گوشها یافت نشدند، می روم سراغ کتابی ،نتی، فیلمی ،چیزی!  (با این چیزی که گفتم خودتان می توانید به میزان مطالعه ی و اصلا زندگی کردن من پی ببرید!)

می ماند وقت هایی که خنثی هستم! یعنی نه خوشم ، نه ناخوش ! مانند همین  الان! آن وقت است که گرگیجه می گیرم وهیچ کاری از دستم بر نمی آید. خواندن ، نوشتن ، حرف زدن و وبگردی و ...می شوند کارهایی نظیر خرمن کوفتن که شیر نر می خواهند و مرد کهن  وکلا از حوزه ی استحفاظی منی که جزو اناثم بیرون می روند! هی میوه پوست می کنم و می خورم و بعدش شروع می کنم به خوردن پوست هایش! هی دلم می خواهد کاری بکنم و هی نمی دانم چه کاری! آن وقت کم کم و به صورت زیر پوستی حالات ناخوشی و بی قراری و دلتنگی بر من مستولی می شود و با تمام قوا نوشتن رمان  جگر شرحه کن !فوق الذکر را پی می گیرم و ....

حالا مدتیست  مشغول خرق عادت و ایجاد تغییراتی توی دکوراسیون داخلی  کله ی مبارک هستم. هر چند تا نجات از این دقایق مظنون راه زیادی مانده!


پی نوشت آگاهی بخش :لطفا دنبال معنا و مفهوم و هدف ااین نوشته نگردید،آنچه خواندید تلاشی مذبوحانه در راستای پاک کردن آثار  مطلب خزو خیل و متکدیانه ی قبلی است و ارزش دیگری ندارد.

آهِ احمدآقا

چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:36

بچه که بودم ،سر کوچه مان احمد آقا نامی ،مغازه ی بقالی داشت. هر روز صبح الطلوع آب و جارویش می کرد و هر وقت می دیدیش در حال گردگیری اجناس مغازه اش بود ! به جان خودم هنوز که هنوزه مغازه ای به تمیزی و مرتبی مغازه اش ندیده ام ! فقط یک مشکل کوچک وجود داشت . آن هم این  که انگار طلسمی چیزی کرده باشندش !اصلا مشتری نداشت. یعنی ما هم که همسایه بودیم ،می رفتیم جاهای دیگر خرید می کردیم و از زور شرمندگی این که ما را با اجناس از غیر خریداری شده !نبیند جلو مغازه اش یا یوز پلنگ وار می دویدیم یا اگر جنس مورد نظر،قابلیت اختفا در لباسی ،چیزی داشت ،برای این که خش خش کیسه پلاستیکی زیر لباسمان را نشنود، سوت زنان از کنارش می گذشتیم  ! ( بیچاره همیشه در حال تر و تمیز کردن مغازه یک چشم هم به در هم داشت!)

حالا  حکایت این وبلاگ درپیت ما هم شده حکایت بقالی احمد آقا! از صبح تا شوم! نشسته ام پایش وبا این سواد پشت کوهیم !هی برایش قالب عوض می کنم، لینکدانی گوگل ریدری  می سازم ،  برای ست شدن رنگ آماردانی با رنگ صفحه تلاش های مذبوحانه  می کنم وبرای نوشتن مطالبش به اقصی نقاط خودم فشار می آورم! اما هیچ کس  از جلویش هم نمی دود !سوت هم حتی نمی زند!( چشم منتظر من هم ،ما بین چیتان فیتان سازی وبلاگ ،به کامنت دانی  خشک می شود!)

ناله و نفرین احمد آقا و  پفک و آب نباتهایی که ازمغازه اش نخریدم بدجوری دامن خودم و وبلاگم را گرفته انگار!


مدیون نوشت! مدیونید اگر فکر کنید که این چیزها ،یعنی آمار بازدید کننده و نظر دهنده ،برایم مهم است ها! اصلا هم مهم نیست! فقط قصدم گفتن یک خاطره از ایام گوگولی مگولیت بود و بس !

تهدید نوشت آمیخته به زنجموره! آخه چرا کاری می کنید که بیفتم به راه های نادرست مجازی برای جلب مخاطب و اینا! مثلا هی توی  کامنتدانی این وب و آن وب ستاره و گل بکشم و بعد از تعاریفی نامربوط از چشم و ابروی وبلاگ مربوطه دست گدایی  برای رد وبدل کردن لینک دراز کنم؟!آخه چرا ؟

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>