X
تبلیغات
رایتل

این روزهای من

یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 23:18

 چشمم به ساعت دیواری که می افتد به خودم می آیم و می فهمم  حدود 3 ساعتی می شود که جلوی تلوزیون چمباتمه زده و فیلم های بی سر وته "ام بی سی فارسی" را پشت سر هم رصد می کنم!  از این که چشم و فکربینوایم را سپرده ام به دیدن و فهمیدن این اراجیف ، از خودم بدم می آید! با عصبانیت تلوزیون را خاموش می کنم و بی هوا می روم سراغ دفتر یادداشت روزانه ام . در حالی که پشت سر هم چایی می خورم ،شروع می کنم به نوشتن گزارش  روزانه : "این که چقدر فکم درد می کند این روزها! نشانه ای درد ناک از دندان قروچه های شبانگاهی و سکوت های ممتد کتابخوانی! و این که چند روز پیش دندانپزشک محترمم خبر از تحلیل چند میلی متری لثه و ساییدگی فک بالاییم داد و پیشنهاد کرد برایم نایت گارد بسازد. همین طور که مشغول یاد آوری و نوشتن حرف های دندانپزشک  هستم ، دو سه تا "اس ام اس" رسیده را هم می خوانم : اولی در باب این که روز دختر!! است و مبارک است انشاالله! ،دومی از یک موسسه طبیعت گردی که بیا بریم کوه  ودر و دشت! و سومی هم از طرف یک همکار که می پرسد کجایی و اگر خانه ای زنگ بزنم! در کمال رذالت جوابش را نمی دهم؛ چون فکم درد می کند و غیراز اینها دکتر متخصص دیگری هم تشخیص داده که اعصاب گوش راستم ضعیف شده و تلفن برایش مانند سم است! (راستش همه اش  توی گوشم وزوزی می شنوم همراه با یک هوهوی وهمناک!)

 به نوشتن ادامه می دهم و باز از خودم می نویسم . ازدنیای عجیب این روزهایم و فاصله ی اندکی که میان منتهی الیه باریدن همه ی ابرهای عالم توی دلم وجود دارد تا منتهی الیه همه ی آرزومندی های جهان! دو قطبی شدنی که حاصلش شده، بدل کردن دنیای پر امید یک رفیق ،به دنیایی که درآن جز یاس، هیچ چیزی دیگری وجود ندارد. تا گفتم و نوشتم رفیق! تلفن زنگ خورد ... خودش بود... مانند همیشه که تنها احوالپرس واقعی این روزهای منست!  جویای حال شد . وقتی با "او" حرف می زدم دیگر فکم درد نمی کرد و توی گوشم هم وزوز و هو هوی هیچ زنبور و بادی نبود!

دوباره بر می گردم به خودنگاری ! از اداره می نویسم و فضای مبهمِ نا آشنایی که این روزها تویش گم می شوم . باز تلفن زنگ می خورد. برادریست که دعوتمان می کند برای مهمانی تولد دخترش! خودم را به "خانه نبودن" می زنم و می گذارم تا روی همان پیامگیر ،خداحافظی هم بکند.  می دانید که  چاره ای نداشتم هم به خاطر فک وهم به خاطر گوش!

بازهم می نویسم ... این بار نوبت به دانشگاه می رسد و این که دوباره وقت آن شده که توی راه پله ها ، اتاق ها و راهروهای بزرگش سرگردانی بکشم و سرگرانی ببینم! همین طور می نویسم و می نویسم تا این که می رسم به جمله ای که با  عبارت "دلم می خواهد" شروعش کرده ام !  بی هوا ، دست از نوشتن بر می دارم!  نمی توانم بقیه جمله را بنویسم ... همه ی وجودم حتی دست هایم ! درگیر یافتن "چیزی" شده که "دلم" می خواهد . آن "چیز" می شود معمایی که جوابش را نمی دانم : جاندار است ؟ بی جان است ؟ توی جیب جا می شود ؟ نمی شود ؟ جامد است ؟ مایع است ؟ گاز است ؟ ....

دفترم و چشم هایم را باهم می بندم .

 

یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 01:24


فقط دلم خواست بگویم حسی از جنس رهایی ،سلول های تنم را قلقلک می دهد .

فقط دلم خواست بگویم اندکی بهترم...


خانواده

پنج‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 00:33

امروز توی شلوغی صبح گاهی خیابان ها در حالی که اندرون یک تاکسی به جامانده از دوران اشغال ایران توسط متفقین، چمباتمه زده و عازم محل کار بودم ، در بحر عمیق اندیشه نیز  جست و خیز می کردم . البته  باید خاطر نشان کنم که موسیقی متن اندیشیدن این جانب هم به صورت گوش نواز و دلنوازی ، بوق های ممتد راننده تاکسی در جستجوی یک لقمه مسافر دیگر بود ! (البته 4 تا مسافرش تکمیل بود  ولی خب در این ولایتی که من هستم، هنوز  سوار شدن دو مسافر روی صندلی جلو و قرار گرفتن به صورت قائم بر روی دنده و نواخته شدن قفسه سینه  توسط  آرنج تمام بتون! ببخشید! تمام استخوان راننده، بین مسافر کش ها جایگاه خاص خود دارد و تقریبن می شود گفت که از جایگاه والایی بر خوردارست ! چون به خاطر آن حاضرند  جان و مال و ماتحت ! مسافرها را فدا کنند ! ) علاوه بر بوق های مسافر یاب مذکور! جواد یساری هم توی راه بر گشت از زیارت با دختر نجیبی بر خورده کرده بود و داشت برایمان از لنگ و پاچه و چش و چال نجیب دخملک!  می گفت!*

ولی خب چون آدم اندیشمندی مثل من ، در هر زمان و مکانی فکر کردن به موضوعات مبتلا به بشری را وظیفه ی خودش می داند  و یک لحظه از اندیشیدن غافل نمی شود ! توی این هاگیر واگیر! نیز درحال فکر کردن به پشتوانه های مادی و معنویی بودم که هر آدمی توی زندگیش دارد . هی ! هی ! کجا ؟ چرا می خواهید خواندن این مطلب را نصفه نیمه بگذارید و پنجره ی نیمه جدی را ببندید؟  امان بدهید ! باور کنید این قدر ها  هم که به نظرتان می آید کلیشه نیست !  یا اگر هم هست  ، به نظرم ارز ش دوباره فکر کردن را دارد !

توی کشورهایی مانند مملکت ما که هنوز آدم ها براساس خانواده شان ارزیابی می شوند مهم ترین پشتوانه ی - چه مادی و چه معنوی - هر فردی خانواده اش به حساب می آید . به عبارتی بنیان و  ریشه ی  سرمایه های اقتصادی و اجتماعی و با کمی اغماض سر مایه ی فرهنگی هرفردی توی خانواده است . البته جیغ و داد راه نیندازید که همه جای دنیا خانواده مهم است و خانواده اولین نهاد اجتماعی است و اینا! من هم این ها را می دانم؛ فقط منظورم این است که توی کشورهایی مثل  کشور ما، هنوز ساختارها  سمبه ی پر زورتری نسبت به خود فرد دارند و  در نتیجه گودال عمیق تری هم برای گیر انداختن کسانی حفر می کنند که کاملن بی گناه و به صورت دست بر قضایی! چشم های بی پناهشان را توی خانواده ای  به این دنیای لاکردار باز کرده اند که پدر و مادر  بینوا، خودشان نیز فاقد این پشتوانه ها بوده اند .

 تمام مدت داشتم فکر می کردم که چقدر این بی پشتوانگی کاهنده است و چقدر باید بیشتر از آن پشتوانه داران مرفه بی درد ، بِدوی و کمتر از آنها گیرت بیاید. چقدر سخت است که نمی فهمی بایّ ذنب کَسَرت؟!! یعنی به کدامین گناه مرتکب نشده  از تو کم  و کسر می  شود ؟!

 

*گاهی اوقات که ذرت پرت کردن های بزرگواری! را در باب این که مردم ما اهل مطالعه نیستند و مثلن به جای هدر دادن وقتشان در مترو و اتوبوس و تاکسی باید مطالعه کنند ، می شنوم و یا می خوانم ،   چنان خونم به جوش می آیدکه با همه ی تساهل و تسامح مادر زادیم ! تنها آرزویم  می شود با سررفتن توی صورت گوینده یا نویسنده!

دل نوشت : دلم می خواهد مانند سهراب  داستان بادبادک باز بگویم : "من خیلی خسته ام " و دیگر برای همیشه ساکت شوم.

نیاز نوشت : خدایا!  حتمن می دانی که هنوز هم صبح ها  توی راه آیه الکرسی می خوانم. ... احساس بلاهت می کنم که تلاش نکرده ام تا راه بهتر دیگری ،برای ارتباط با تو یاد بگیرم.

 

 

گزارش کار!

سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 18:28

برای این که آرزوی روزانه نویسی ام را با خود به قطعه ی هنرمندان !!سیانداوا * نبرم ، می خواهم لااقل برای یکی دو روز  چراغ این جا را روشن نگه دارم ! در ضمن اعتراف می کنم که در حال نوشتن این پست اندرون محل کار  بوده و اصلن به روی مبارکم هم نمی آورم که مدت مدیدی است ،باید یگ گزارش کوچولوی کار می نوشتم برای رییس بزرگ! ولی نکرده و هم چنان از حواشی "دیزی در باز" ارتزاق می کنم. حیا میا نیز جزو موارد سالبه به انتفاع موضوع به شمار می آید ! هی !  هی ! حالا من یه چی گفتم! برای چی  چیلتان یا همان نیشتان باز شده ؟! یک بار  ... نه  حالا گیریم چند بار !به موقع تحویل ندادن کارها دلیل قانع کننده ای نیست برای این که ، شما برایم از یک سری گربه های معلوم الحال مثال بزنید !! به جان خودم حاضرم با شما  سر هر چیزی شرط ببندم که اگر تا زمان باز نشستگی هم همین روال را ادامه بدهم، آب از آب تکان نخورد.

البته دلیل این که ریسک کرده و حرف از شرط بندی زدم،آن هم سر هر چیزی ،این است که نتیجه ی برد و باخت  و ایجاد و عدم ایجاد تکان های مذکور تا 20 سال دیگر معلوم می شود! وگرنه این مملکت که حساب و کتاب ندارد و  باید مقنعه ام را همواره شدید تر از قبل بچسبم! مثلن همین فردا ممکن است یک نفر را از سر ساختمان گلچین کرده و  بیاورند جای رییس فعلیمان که اولین شیرین کاریش  الزام همه ی کارمندان به بستن پیشانی بند همت مضاعف ، کار مضاعف باشد و تنها نمادِ کار هم برایش استانبولی و بیل باشد  . خلاصه کاری کند که تو به چشم  خویشتن ، نکاح یکان یکان اناث فامیل را ببینی!

به مرگ خودم اغراق نمی کنم .چند وقت پیش رییسم جانوری بود در این مایه ها!  نشستن را بیکاری می دانست و باید همیشه کاغذی ، قلمی ،چیزی به صورت سمبلیک دست می گرفتی و با آن فقط راه می رفتی ! خودش هم همیشه ایستاده مشغول کارهای مهم مملکتی بود ! من به پاسداشت نام گذاری های  بومیان آمریکاو این همه تلاشی که می کرد،  اسمش را گذاشته بودم :ایستاده  بامشت در دماغ! گاهی هم ایستاده ،دست در ماتحت و حواشی ! باور نمی کنید ،بروید ببینید! کللن از صبح تا شب اقصی نقاط تنش را می خاراند!

خلاصه فعلن که خوش می گذرد و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه اضافه کاریی ، پاداشی چیزی ! که آن هم به دلیل دنیادیدگیمان کللن و جزئن دایورت است ! بدین معنی که ؛ در اثر همان دنیا دیدگی مذکور ،بر ما مبر هن گشته این چس ریال صدقه سری ها با عناوین پاداش و غیره  توفیری توی  بهبود شرایط زندگی آسیب پذیری چونان من ندارد  و  حتی گره از کار فر و بسته ی یک قسط بی پیر  هم باز نمی کند! در نتیجه این گدای مسکین درِ هیچ خانه ای را نمی زند و با خیال راحت توی ساعت اداری پشت میزش در یک هوای خنک (22 درجه)  می نشیند و از خودش پست های صد من یک غاز در می کند! به جان مبارکم نگین پادشاهی هم بر انگشتان دست خود پادشاهمان برازنده تر ست !

 

*  با اندکی دخل و تصرف !من از آنجا بر خاسته ام!

 

( تعداد کل: 5 )
   1       2    >>